تبليغاتX
فقر فلسفه

فقر فلسفه

کل آزادی عبارت است از بازگرداندن جهان انسان و روابط انسان به خود انسان.


در تقویم رسمی ایران، ماه اردیبهشت مصادف است با دو روزی که به صورت جداگانه با نام های معلم و کارگر نامگذاری شده اند. از بین این دو، اگر چه روز کارگر از تقویم بین المللی تبعیت می کند لیکن نه تنها برای تنظیم کنندگان ایام رسمی تقویم مسئله محسوب نمی شده است بلکه حتی، تکریم و گرامیداشت کارگر جایگاه و کارکرد ویژه ای نیز در گفتمان ضد استکباری داشته است.

روز معلم نیز با تعویض نام معلم مبارزي به نام دكتر خانعلي كه در تظاهرات معلمان در سال 1341كشته شد، با یکی از شخصیت های مهم انقلاب اسلامی، در تقویم رسمی تثبیت شده است. با این وجود یادداشت حاضر سعی دارد به لزوم نزدیک تر کردن دیدگاه های کنشگران اجتماعی که به صورت مستقل در اصناف کارگری یا معلمی فعالیت دارند، گامی برداشته باشد. 

 

***

 

روایتی سینمایی را تصور کنيم که دست کم از دو قسمت مجزا تشکیل شده است و سعی سازنده بر آن بوده تا در خلال فیلم، تحلیل خود را به تخیل مخاطب تحمیل نکند.در بخش نخست با کارگران روزمزدی مواجهیم که با احوالاتی مالیخولیایی در حال خرد کردن اشیا و اسباب پیرامونشان هستند و در بخش دوم می بینیم که معلمی که گویا حالتی پارانویایی به وی دست داده است از جا برمی خیزد و به دانش آموزان اش به ترتیب سیلی می زند و از صحنه خارج می شود! فیلم ما در همین جا تمام می شود.سعی خواهم کرد چنین فضای نمادینی را قدری انضمامی کنم. بنابراین من روایت خودم را خواهم داشت.

 چندی پیش که به منطقه الموت و به قلعه لمبسر از مهمترین و مشهورترین قلعه های حسن صباح ( از رهبران اسماعیلیه ی ایران ) رفته بودیم، درحین گشت و گذار در محوطه ی قلعه،ابتدا با تکه و پس از دقایقی جستجو، با انبانه ای از قطعات لعاب اندود ظروف سفالین مواجه شدم. (تنها با کمی حوصله می شد حدس زد که طرحها و رنگها مربوط به هنر تکامل یافته دوره ای از ایران اسلامی هستند که با توجه به مکانی که در آن قرار داشتیم، باید دوره سلاجقه باشد.)با نزدیک تر شدن به ضلع جنوبی قلعه که مشرف است به پرتگاهی مخوف، ظن مان به یقین تبدیل می شد که ظروف مکشوفه، حاصل از خاکبرداری جدید در قلعه هستند که بنا به دلایل نامعلومی سعی شده تا معدوم و از دیدرس خارج شوند!

پس از بازگشت و پرس و جویی غیر کنجکاوانه در بخش مرکزی رودبار الموت، متوجه شدیم که کارشناسان میراث فرهنگی برای انجام کارهای سنگین و یدی، تعدادی از جوانان بیکار محل را به صورت روزمزد استخدام کرده اند. بنابراین جوابها از این پس در دسترس خواهند بود: اکتشافات بیشتر، معنایی جز حمل باراضافی در حین بازگشت از ارتفاع را ندارد. و این یعنی کار دشوار، اضافه و بی جیره و مواجب.


در رابطه با بخش دوم، به جای روایت خودم از روایتی عام تر استفاده خواهم کرد.( در واقع نمی خواهم به سیلی ها و مشت هایی بپردازم که از آموزگارانم دریافت کرده ام. ترجیح می دهم هنوز به آن معلمی که تحقیرم کرد، وقتی با موی سفید و کمر خمیده دیدمش بگویم: سلام، آقا.) اخیرا انتشار فیلمی آماتور از تلفن همراه یک دانش آموز، نمایشی رقت آور را از ضرب و شتم دانش آموزان کلاس به دست معلمی جوان نشان می داد. 


واقعا فکر می کنید میان کسانی که اقدام به تخریب مقادیری از آثار تاریخی کرده اند با معلمی که دست به صورت دانش آموزانش دراز می کند چیست؟ تفاوت بسیار کمتر از چیزی است که لااقل در ظاهر به نظر می رسد! تنها تفاوت آن است كه يكي تمدن انسان هاي گذشته را تخريب مي كند و ديگري انسان هاي آينده را. يكي به فرهنگ گذشته تجاوز مي كند وديگري به فرهنگ آينده.


به روایت نخست بازمی گردم و از قدری تامل در آن هم به روشن شدن روایت دوم کمک خواهم کرد و هم به نتیجه حادی که می خواهم بگیرم.

مردم عموماً نسبت به آثار تاریخی و میراث فرهنگی چه نگاهی دارند؟ آیا مردمی که هر روز با آنها مراوده داریم، از درک آثار تاریخی، ذیل عنوان " عتیقه " گذشته اند؟ من که فکر نمی کنم چنین باشد. 


عتیقه اصولا شی است با عمر زیاد و اغلب بادآورده، که عده ای بورژوا برای آن پول خوبی می دهند. همین " عتیقه "، با توجه به گسترش ساز و کارهای مالکیت ملی، و نهادهای قانونی و مکانیزمهای حراستی و حفاظتی روز به روز کوچکتر و به آنچه مارکس، کالای هم ارز می نامید، نزدیکتر می شود. با توجه به اینکه فلزات قیمتی مانند طلا و نقره فی نفسه کالای ارزشمند محسوب میشوند، اضافه بار قدمت نیز نوعی ارزش مضاعف را موجب می شود. این ارزش مضاعف مصادف است با بازار وسیعتر و توان چانه زنی بالاتر. در عین حال، فاکتور حمل آسانتر نیز که به آن افزوده شود، عتیقه تبار اصلی خویش را می یابد. اکثر ما بارها شنیده ایم که " غارتگران میراث فرهنگی " پس از نبش قبرها و عملیات های مخفیانه کاوش اقدام به تخریب و امحای سازه های سفالین و سنگی می کنند. در واقع این سازه ها از این منظر جز مشتی خاک تغییر شکل یافته نیستند. 


حالا شما کارگری را که کارش را برای یک روز یا بیشتر به تعدادی کارشناس درجه دو، فروخته است، در معادله ای عینی با " مفهوم عتیقه " و نه میراث فرهنگی قرار دهید. آن هم کارگری که هنوز به معنای دقیق، پرولتر نیست. بلکه کشاورز زاده ایست معلق میان ارزش افزوده زمین، نه به عنوان خاک مرغوب زراعت، بلکه به عنوان چیزی حاوی ارزش افزوده در اثر ساخت و ساز صنعتی یا حتی مسکونی. و به این باز بیافزایید قرار گرفتن در یک رابطه نابرابر با کارفرمای تکنوکرات خرده بورژوایی که با حفظ دیسیپلین اجتماعی که از " عتیقه" مفهوم " میراث ملی" را استخراج می کند. و برای سلامت میراث گنگ ملی، مناسباتی استثمارگرانه را نیز با کارگر تنظیم می کند. مناسباتی که دست کم منجر به تقلیل آگاهی طبقاتی به نوعی حس خود کم بینی در کارگر روستایی و رشد وندالیسم در وی می شود.حال، آیا نمی توان تصور کرد که معلم همان کارگری است که در نسبت به بوروکراتهای بالادست اش با دانش آموز ممکن است برخوردی شی واره داشته باشد؟! فکر می کنم همینطور است! از خود بیگانگی کارگر با محصول در مرحله ای که آگاهی به ابتدایی ترین شکل ممکن در حال صورتبندی است، در خشم گرفتن به محصول کارِ دستان خود متجلی می شود که از بیخ و بن با او بیگانه است. گسترش و تسریع در روند پرولتریزه شدن جوامع طبقاتی و تعمیم کارویژه های تضاد طبقاتی، از طبقه صرفا کارگر یدی به طبقه ای که تا حدی با مغز خود کار می کند، تبعات سهمگین تری را به دنبال خواهد داشت.


به اعتقاد من، از خود بیگانگی در این سطح نقطه درنگی برای جامعه تواند بود، چنانکه در این سطح، انسان با انسان عمیقا به مثابه شی برخورد خواهد کرد. بی توجهی به مشکلات جامعه معلمین به عنوان قشری جدایی ناپذیر از طبقه کارگر، چوب معلم را از وجه نمادین گُل بودن خارج و به تازیانه ای به مغز و جان انسان متحول می کند. پدر من به عنوان در دسترس ترین مورد از مصائب کارگر-معلم، تمام دوران بازنشستگی خود را در آسایشگاه بیماران اعصاب و روان سپری کرد و دقیقا در همانجا نیز درگذشت. از بین همکاران او کم سراغ ندارم کسانی را که مصرف کنندگان حرفه ای قرص های تجویزی پزشکان اعصاب و روان هستند و یا در سنین پیش از ۶۰ سالگی پس از تحمل بیماری های دشوار درگذشته اند.از همین روست که عمیقا معتقدم تفکیک روز معلم و کارگر در ایران دستاوردی نئولیبرال در جهت درهم شکستن دانش طبقاتی است و نیز استراتژی کارآمدی است در جهت کدگذاریهای جدایی منافع طبقاتی.


 این همه نشان از پیچیدگی مضاعف شرایط و دشواری کار پیش روی دارد. اگر زمانی قرار بود پرولتاریای صنعتی که با ابزار تولید و محصولات یکسر بی جان روح صنایع بزرگ سر و کار داشت، موجبات رهایی انسان را فراهم آورد و این اتفاق به تاخیر افتاد، حال شاهد نتیجه منطقی برخورد بیش از پیش شی واره هم کیشان او با همنوعانش خواهیم بود. فرایندی که مدرسه را به پادگانی فاقد سیم خادار و برجک نگهبانی، ولی سرشار ار حس فرار و جامعه گریزی و اعتیاد و ... تبدیل کرده است.


نوشته شده برای کانون مدافعان حقوق کارگر: http://kanoonmodafean1.blogspot.com/

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 15:9  توسط محمد غزنویان  | 

اگر بابام زنده بود و می تونستم ۱۰ میلیون تومن ازش قرض بگیرم، با خرید سی سانتی متر زمین در پاسداران و نصب دو عدد جعبه، می تونستم سیگار و فرفره بفروشم و پیش زنم شرمنده نباشم! تازه عصرها یه فرفره هم برای نوه صاحبخونه میآوردم تا لبخندش رو ببینم. برای خرید اون سی سانت زمین دست کم به پنج میلیون تومن پول نیاز دارم! آه! چه رویای تمیزی بود. اما موندم چطور میشه که من نتونستم بعد از دو سال ازدواج وام ازدواج بگیرم و این یارو تو هرمزگان با ۵۴ میلیون موجودی، ۱۰۰ میلیون بورو وام گرفت؟ ۱۰۰ میلیون! اونم یورو!!! 

اوه! فهمیدم! من ضامن معتبر نداشتم و این بابا ضامنهای بسیار معتبر داشته. همینه!
اگه ضامن داشتم، حتی بدون وجود پدر ، می شد بیست سانت زمین بخرم اونجا. هان؟ بیست سانت هم بد نیست. مگه همه پولدارها و تاجرها اولش با چی شروع کردن؟ فقط باید توکل کنم!!!


این نرخهای زمین رو میذارم این پایین تا نصب العینم بشه. تا بدونم که هر روز باید صد برابر دیروز تلاش کنم. صد برابر. تا یهو خیالات برم نداره که خدا فقط با یه حرکت، برکت میده. صد تا، دویست تا، بلکه هم بیشتر باید حرکت کنم. من توکل میکنم تو این ده- پونزده سال باقیمونده عمر همینجور خالصانه و با ایمان به سمت اون سی سانت زمین و دکه ای به اندازه شازده کوچولو، حرکت می کنم. گیرم که آخرشم نرسم! دیگه باقیش بخاطره قسمته ... بقول شاعر: در دایره قسمت.... باقیش چی بود ممد؟ ول کن بابا. گور بابای شاعر. برم حرکت کنم....

 نرخ املاک کلنگی در تهران : http://www.mehrnews.com/fa/newsdetail.aspx?NewsID=1593620

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 11:19  توسط محمد غزنویان  | 

" به نظر من یکی از مسائلی که جامعه ی انقلابی باید در زمینه اموزش به آن توجه کند معنی عمل دانستن است. یک جامعه ی انقلابی باید به نقش‌هایی که عمل دانستن و شناختن به کارسازان آن ، یعنی آفرینندگان بازآفرینندگان و دوباره اختراع کنندگان آن می دهد توجه کند. و نیز باید به نقشی توجه کند که کنجکاوی در ارتباط با موضوعی که باید دانسته شود، ایفا می کند. خواه این کنجکاوی به جست و جوی دانش موجود مربوط باشد و خواه به کوشش در آفریدن دانش تازه. این لحظه‌ها به راستی از یکدیگر قابل تفکیک نیستند. جدایی میان این لحظه‌ها عمل آموختن دانش موجود را به انتقال دیوانسالارانه ی محض می کشاند. در چنین اوضاع و احوالی مدرسه در هر سطحی که باشد،به بازار معامله ی دانشی بدل می شود كه در آن استاد متخصص زبردستی است که بسته‌های دانش را توزیع می کند و آموزنده خریداری است که این دانش را می خرد و مصرف می کند. "

پائولو فریره: آموزش ستمدیدگان

 

آنچه مدتی است، به سختی ذهنم را به خود مشغول داشته، شیوه انضمامی مواجهه با کارگران و طبقات فرودستی است که یا به طور کلی از آموزش محرومند و یا اینکه صرفا در معرض روشهای عام آموزش اند که بی تردید شیوه های روبنایی متفاوتی بر روبنای واحد استثمار و بازتولید آن هستند.

از طرفی نیز ما علی الاغلب گرفتار نوعی بازی زبانی و دشوار گویی در زبان هستیم که به خودی خود می تواند مجموعه تلاشهایمان را برای ایجاد تحولی در نحوه اندیشیدن پرولتاریا عقیم و ابتر بگذارد. آنچه ما اغلب در دام آن گرفتار آمده و توان فائق آمدن بر موجباتش را نداریم، این است که چگونه می توان اندیشه ای را -البته به زبانی ساده- منتقل کرد بی آنکه محتوای آن دچار تقلیل گردد.

پیشتر و طی یادداشتی مجزا تحت عنوان " گفتگو با ... "، سعی کردم به ایضاح این مسئله با اهمیت بپردازم. در واقع همین یادداشت هم پس از آشنایی دیر هنگام من با آثار " پائولو فریره " فراهم آمد. اگر چه بسیار پیشتر تلاشهای شایسته ای توسط برخی رفقای فقید، همچون صمد بهرنگی، سعید سلطانپور، مرضیه احمدی اسکویی، بهروز دهقانی و ... به عمل آمده است، لیکن به فراخور پیچیدگی مضاعف جامعه طبقاتی و شیوه های مهندسی شده استثمار توسط بروژوازی روزآمد شده ،نیاز مبرم به تامل در این حوزه احساس می گردد.

چندی پیش طی گفتگویی در فضای مجازی، در کمال شگفتی با این پرسش یکی از رفقا مواجه شدم که : " کارگر چیست؟ " !!! اگر چه می توان به سرعت دست اندکار کالبدشکافی ذهن و ذهنیت این رفیق شد و سر از کار دستگاه مغشوش نظری و سازوکار مقولات و مفاهیم تل انبار شده وی درآورد( اگر اصلا قادر به چنین کاری باشیم)، که به چنین گزاره ناگواری منجر می شود، یک چیز پیش و بیش از هر چیزی توجه را به خود جلب خواهد کرد. و آن اینکه یحتمل ورودیهای انضمامی و عینی زیر حجم ترجمه های سفارشی و سخنرانیها و مصاحبه هایی از امثال زیزک و بدیو و ... مسدود شده است.

طرح چنین پرسش یا پرسشهایی به عنوان مقدمات ورود به بحثی در باب اهمیت روز کارگر، نشان از فروافتادن بخشی از چپگرایان ایرانی، به ویلی است که، وبلن آنرا " مصرف تظاهری " می نامد. نگارنده این سطور هرگز نه می خواهد و نه می تواند که یکسر، با نوستالوژی چپ میلیتانت ایرانی ،کوششهای نظری هم نسلان خود را به چیزی در حد هجمه های "سید فخرالدین شادمان" و "آل احمد" فرو بکاهد، که در این صورت کاری نکرده است جز قیاسی که نتیجه ای نیز ندارد جز فرآوردن اسباب خنده برای خلق !

با این وجود، ابدا قادر به درک رفقایی نیستم که با به هیچ گرفتن سبک زندگی روزمره و واقعیات عینی جامعه، ثقیل نویسی و دیر فهمی و دشواری زبان را به حساب روزآمد شدن مارکسیسم بگذارند. هرگز بر آن نیستم که روشنفکر چپ، باید به یکباره دست از مطالعه و ارتقا دانش نظری خود شسته و صبحش را در حاشیه شهر به شب برساند. اما این گفته صمد را می پذیرم که :

" خیلی چیزها هستند که وقتی پایشان به دیار ما می رسد، دگرگون می شوند و اصالت و وظیفه خود را از دست می نهند. چنانکه سینما و تآتر در دیار ما تنها جنبه تفنن و سرگرمی و وقت گذرانی دارد. " (بهرنگی، شش مقاله درباره تاریخ و علم)

با صداقت از خودمان سوال کنیم آیا واقعا برای کسانی از ما، مارکسیسم و سوسیالیسم و مبارزه طبقاتی و زیر بنا و ... صرفا جنبه تفننی پیدا نکرده است؟ دانش نظری چپگرا در خیابان است که محک می خورد و به بازتعریف و نقد خود متمایل می شود. اما گوبا برعکس! برخی از رفقا عزمشان را جزم کرده اند که به هر آب زمزمی شده، عین را چنان در آب زمزم تئوری غسل کنند که، مثلا کارگر و دستفروش مجبور باشد برای درک پاره ای مسائل بنیادین زیست و زندگی، خدمت روشنفکر چپ حاضر شود.

اگر اینها که می گویم گزافه است پس بهتر است به دلنوشت احمد مرسلی تمسک کنیم. احمد در وبلاگ شخصی اش نوشته است: "اصلاً بهتر است ما برویم و بمیریم. باور کنید: مردن بسیار شرافتمندانه است اگر باور نداریم: زنجیرهای ما کارگران، تنها و تنها، به دست نیروی جمعی خود ما باز شدنی ست." و اگر اینطور نیست بهتر است به دلنوشت دیگری از ع. ص. خیاط که معلم همیشه و همه وقتم خواهد بود نگاه کنیم: " در خلوت از خود می پرسم چرا قادر نبوده ایم از گوش به درستی استفاده کنیم. مسلما وقتی نتوان از چشم و گوش به درستی استفاده کرد نمی توان به درستی اندیشید. نخست باید درست دیدن و شنیدن را آموخت تا بتوان در خلوت ذهن به حضوری خلاق و فعال دست یافت." (ع. ص. خیاط/ برج غار)

آنچه عمو خیاط بسیاری از کودکان کار در تهران بدان عمل کرده از عالم هپروت یا از آنچه اخیرا ترجمه های "فست فودی" می نامند زاییده نشده. خیلی مشهور است این گفته مارکس ( حتی برای دشمنانش، حتی برای سایه هایش!) :

"این آگاهی انسان ها نیست که هستی اجتماعی شان را تعیین می کند برعکس، این هستی اجتماعی آن هاست که به آگاهی شان شکل می بخشد." عمو خیاط و تجربه اش او را به تبارشناسی " در صندوقخانه ذهن" در " اتاق امن ذهن" رسانده است. تجربه ای به عمل درآمده که از بطن آن می توان برای سالها کار پژوهشی و مطالعاتی هم بیرون کشید. ( فقط یک نمونه اش، پایان نامه درخشان نادر طالبی در رابطه کودکان کار و خیابان است که امیدوارم روزی در قالب یک کتاب منتشر شود ).

در این چند پاراگراف نه می شد و نمی شود تا هر یک از این مصادیق را مورد ارزیابی قرار داد یا حتی به نتیجه در خوری رسید. فقط خواستم در پاسخ به درخواست رفیقی که برای روز کارگر یادداشتی خواسته بود، فرصتی برای درد دل یافته باشم. چیزی که اغلب به آن عادت نداشته ام. اگر ایمانم به عملی که انجام می دهیم نبود و اگر کارگر برایم چیزی در حد چیز بود، خب، این بار هم چیز می نوشتم. خواستم تلنگری جدی لااقل به خودم زده باشم. خواستم یک متن مکتوب از این پس جلوی چشمم باشد تا هر وقت خواستم از آن عدول کنم سر عقلم بیاورد. خواستم که یادم باشد، من فقط قادر خواهم بود، با پرولتاریا، کنار آنها، و در میان آنها سر عقل بیایم. ما با هم سر عقل خواهیم آمد. روزی عقل کلها را پرومته وار با سلاح عملمان به زنجیر خواهیم کشید.


این مطلب در ویژه نامه ای به مناسبت روزجهانی کارگر به همراه یادداشتها و مقالاتی از: حسام سلامت روزبه گیلاسیان نسیم روشنایی آیدین خلیلی ائلوار قلی وند نیما آهی آیدین ضیایی منتشر گردیده است. این ویژه نامه را به صورت pdf می توانید از این آدرس دانلود کنید: http://www.divshare.com/download/17545630-ee3

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 22:26  توسط محمد غزنویان  | 

قرار بود ما باشیم. همه با هم باشیم. که نه زن و نه مرد باشیم. رفیق باشیم. نه در بار و در کافه، نه در ناگریزی استمنا قاری خوش نوای زندگی اشتراکی. نه!

گونه هامان سرخ ، پیشتر از سرخی پرچمهامان، حالا گونه هامان سرخ است بیشتر از شرم تنهاییمان. و اتفاق اینبار، بازتکراری تراژیک بدینسان:

در زندگی یک کمونیست زخمهائی هست که روح را آرام و آهسته در انزوا می تراشد و می خورد

آری: درست می شنوید: "زندگی یک کمونیست "

او که می خواست زخمهای انزوا را بتراشد و جایش سرودهای مار را بگذارد. آفتابکاران جنگل را .

حالاقرصهای برنج!

قرصهای برنج، روده های رفیق را در انزوا می خورد و میتراشد.

" مردم

فریاد

کمک!

من یک سرود می خواهم:

یک سرود اوراتوریو!

مگر

ما

خود

مخلوق داغترین سرود نیستیم؟

سرودی که پیچیده است

اکنون

در هر کارخانه

در هر آزمایشگاه

مرا چه کار با فاوست

با خرامیدنش بر پارکت آسمان

دست در دست مفیستو

سوار بر موشک آتشبازی

من

میخ کفشم

از هر تراژدی گوته

دردناکتر است

حرفم را بشنوید..."

یکی دیگر از ما تمام شد. شهیدی در کار نیست رفقا . ما هرگز شهید نداشته ایم. ما پیام داشته ایم . پیامهایی از سیاهکل یا از تپه های اوین و یا از خاوران رسیده است. بگذارید این بار پیام از اتاقی در تبریز، بی صدای گلوله، راه خودش را به " گوشهای ناشنوایی " بازکند. و پیام شاید می گوید: رفقا، چرا مرا تنها گذاشتید؟ " و پیام می گوید:.......................


رفیق سمانه مرادیانی، شاعر و مترجم، دو روز پیش در اتاقش تعدادی قرص برنج می خورد و اینگونه کار را به اتمام می رساند.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 16:50  توسط محمد غزنویان  | 

 

اوقاتی در زندگی آدم بوده که بی آنکه بداند نت چیست و حتی معنای کلام چیست، با قطعه ای از خود به در می شود و پیش از آنکه با پرسش از هستی، جهان را به دیده حیرت نگرد، از خود و خویش و خانه حیران می شود و می شود و می شود...
صدای پوررضا شاید نخستین نوایی بود که در کودکی هایم، آنجا که اگر چه " غم بود، اما کم بود"، به درنگ وامی داشتم. آنگاه که در لحظات پریشانی مادر از دست بیداد فلک و نفرین سرنوشت، واژگان گیلکی نامفهومی از میان لبهایش بیرون می آمد و من به دور از چشم او در خلوتی نویافته ای همچون زیر لحاف( لحافی که نخستین غار تنهایی کودکی است)، اشک می ریختم. بی آنکه حتی بدانم چرا؟
بعدتر ها صدای پوررضا برایم شد تاویل گر زخمهای التیام نیافته سیاهکل و بوی گورهای تازه و بی نام و نشانی در پس پشت شیطان کوه. صدایی که هنوز هم گویا میرود تا باز بیامیزد با صدای رود رفیقان و آفتابکاران جنگل. 
به قطعه " سیا ابران " استاد پوررضا در اینجا گوش کنید:

http://www.pourmohsen.com/upload/photoblog/siyaabran.mp3

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 15:32  توسط محمد غزنویان  | 

 

این یادداشت به همه ي كساني تقدیم می شود كه ؛

تلاش بی وقفه اي برای گفت وگو با کارگران و آموزش با ستمدیگان دارند و به

هاله صفرزاده

 کانون مدافعان حقوق کارگر:برای این که بتوان نگاهی متفاوت به حواشی زندگی انداخت، باید قدری از آن فاصله گرفت. این اتفاق اغلب برای ما می افتد، ولی به سرعت و چنان که گویی فکری شیطانی به ذهنمان خطور کرده، با تکان دادن سر، لحظه درنگ را به گوشه ای در پس ذهن پرتاب می کنیم. ما اغلب از مواجهه با این فاصله گذاری می هراسیم. برای این که می پنداریم، فاصله به قیمت انزوا تمام می شود. برای ما بهتر است که زندگی را همین جور که هست پذیرا باشیم. اما وقتی تنها دقایقی در این حفظ فاصله درنگ کنیم، محل زندگی مان را، شهرمان را، هم چون توده ي در هم و برهمی از بزرگراه ها و گذرهای اصلی و فرعی در می یابیم. خطوطی از آسفالت و آهن که ، سرش به استراحت گاه و انتهایش به محل کار وصل است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 15:58  توسط محمد غزنویان  |