در ایران تابوی جنسیت در در مقاطع مختلف و هر بار با ادبیاتی تازه ،چون آتش مقدس پاس داشته شده است و هر آنکس که به گونه ای آگاهانه نسبت به تعدیل یا تغییر بخشی از صورتهای آن موضعی گرفته است ،همچون گمراهی که شیطان در کالبدش حلول کرده ،طرد گشته است.
شیطان هر بار به سیمایی و نرفندی تازه جلوه گر می شود و هر بار نیز پیاده نظام خود را به هیات دشمنان غیرت و آبرو و ناموس به مصاف عفت و شرف سرازیر می سازد.حافظان تابوی جنسیتی این خواست تعدیل را مقدمه ای برای تغییر تمامیت مناسبات ساختاری روح کلی نظام برآورد می کنند.آنها سعی می کنند با جذب صورتهای تازه آگاهی درون رژیم فراگیر دانش و قدرت و امر جنسی ،به گونه ای آنرا بازسازی کنند که ضمن خنثی نمودن طرح رقیب از خویش سیمایی مصالحه جو ،سازش پذیر و منعطف به نمایش بگذارند.از وارد ساختن کمی زنان در نظام آموزش تا دست بردن در فرهنگ مد و آرایش یا حتی بازتعریف روابط جنسی متکثر در غالب تعدد زوجین.
در واقع دستگاه فرهنگ سیاسی در ایران به دلیل وجود تفاوتهای بنیادین در ماهیت سنت و پیچیدگیهای فراوان آن ،و نیز تمایز اساسی در ماهیت مواجهه با مدرنیسم ،نتوانسته است مدلی از فمنیسم اسلامی را آنگونه که در اندونزی یا مالزی وجود دارد ،عرضه نماید.
عمق این ناتوانی جائیست که حتی طرح چادر ملی که زنان مسلمان ایرانی را روح صحنه تبلیغات کشاند و گویا می رفت تا خط سومی را مابین شرق و غرب فرهنگی بگشاید ،چنان در چنبره غول بی شاخ و دم شود و بازار گرفتار آمد که بدعت های مشهود بر تار و پود چادر ملی ،اساساً هویت مستقل چادر را دچار اختلال کرد و سیستم را به عرضه بیانیه علیه روند انحرافی تولید چادر واداشت.
دستگاه فرهنگ در ایران اسلامی اما چنان در نبرد نرم افزاری و سخت افزاری خود با امپریالیزم فرهنگی دلمشغول است که نمی خواهد استقلال جنبش برابری طلبانه زنان این سرزمین را همچون حاصل بیش از یک قرن تلاش و کنش و مشقت آنها به رسمیت بشناسد.و جا و بی جا آن را عارضه اتکبار می نامد.اگر چه جنبش زنان ایران به سنت برابری طلبانه غرب نظر دارد و در بخشهایی نیز متاثر از آن است لیکن چنانچه به ویژگیهای منحصر به فرد سرزمینی و فرهنگی خود آگاهی نمی یافت استمرار یکصد ساله آن امری محال می نمود.
نگاهی به حضور زنان ،پیش و پس از انتخابات دهم ریاست جمهوری گویای عمق پیشروی زنان ایرانی است.این امر را باید فارق از حمایت جناحی یا حزبی مطرح ساخت.به گونه ای که حضور زنان را در هر دو طیف رقیب لحاظ نمائیم.فراموش نکنیم که حضور انقلابی زنان در شهرهای ایران و در انقلاب پنجاه و هفت ،خود بخشی از میراث جنبش زنان بوده است.از قضا در این ایامی که از رقابت تا نبرد انتخاباتی در نوسان بوده است ،شاهد رویارویی زنان حامی سنت و زنان برابری طلب در خیابانها و بصورت رودررو بوده ایم.امری که نشان از سیر تکاملی مبارزات زنان ایران دارد.جریان مسلط دولتی نیز ابداً از اهمیت نقش زنان غافل نیست ودر برنامه های تبلیغاتی خود جایگاه ویژه ای را برای انعکاس صدای زنان حامی خود و پخش مصاحبه های خیابانی آنها در نظر می گیرد.اگر چه دستگاه با انعکاس بخش راست صدا ،بخش دیگر را به ذیل گفتمان غرب براند لیکن با اینهمه قادر نخواهد بود از بروز تناقضات ذاتی سیستم در مرحله جوشش آگاهی ممانعت بعمل آورد.(این یعنی زنان آنسوی میدان خطری را متوجه تابو ساخته اند.)
در این ایام اذهان چنان به کلی گویی پیرامون تحلیل(بیشتر توصیف)رویدادهای انتخاباتی مشغول اند که گویی برای ترسیم هر فرضیه ای گریزی از در نظر گرفتن جنبش سبز یا دولت همچون پارادیم اصلی نیست.در حالی که جنبش زنان هم به لحاظ نظری و عملی و از لحاظ تاریخی دارای تقدم است.هر قدر سویه برابری طلب از احراز نقش تاریخی خویش غفلت می ورزد و با استمرار رویکرد مطالبه محوری پیش از انتخابات ،خود را در ورطه سیاست دچار استحاله می سازد ،حافظان تابوی جنسیتی نیز در ادامه سریال خط سومی خود کمدی را به خدمت گرفته اند.(سازمانی که این بار وظیفه را به دوش گرفته است سازمان بهشت زهراست!نفر ارشد این سازمان ذیل این خبر که از این پس جهت معلوم نبودن بدن متوفی کلیه مراحل حمل از منزل تا مرقد با تابوت خواهد بود اعلام کرد رنگ تابوت بر اساس جنسیت افراد تغییر می کند.)
استحکام و استمرار حق برابری خواهی در یکی از راست ترین دولتهای تاریخ معاصر ایران دو قانون تبعیض آمیز را در رابطه با سهم الارث و نیز دیه به چالش گرفت و در نهایت سیستم به تعدیل آن تن در داد.اجازه هیم جنبش زنان ایران بیرون از تاریخ مرثیه به شرح و ایضاح و بازبینی و بازسازی خود بپردازد.
این نوشتار موعظه ای محتاطانه جهت انفعال و پرهیز نیست بلکه حاوی نگرانی از انهدام یک جنبش تاریخی و تعیین کننده است.نگرانی از این که زمانی پیکر نیمه جان جنبش زنان بدون تابوتی رنگین ملعبه دست شعبده باز و ساحر اهل سیاست گردد.
دو روز پیش در اخبار روزنامه اعتماد خواندم که نفر ارشد سازمان بهشت زهرا اعلام کرده:
از این پس کلیه مراحل حمل اموات از منزل تا گورستان با تابوت انجام خواهد شد.برای اینکه بدن متوفی نمایان نگردد.آنچه در این خبر توجه را جلب می کند پایان آنست:جایی که همین مقام می افزاید:
البته رنگ تابوت بر اساس جنسیت متفاوت خواهد بود!
این بار تابوت در خدمت حراست از تابو...
اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.
به آرامی آغاز به مردن میكنی
زمانی كه خودباوری را در خودت بكشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو كمك كنند.
به آرامی آغاز به مردن میكنی
اگر برده عادات خود شوی،
اگر همیشه از یك راه تكراری بروی،
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی،
اگر رنگهای متفاوت به تن نكنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.
تو به آرامی آغاز به مردن میكنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چیزهایی كه چشمانت را به درخشش وامیدارند،
و ضربان قلبت را تندتر میكنند،
دوری كنی.
تو به آرامی آغاز به مردن میكنی
اگر هنگامی كه با شغلت یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی،
كه حداقل یك بار در تمام زندگیت
ورای مصلحتاندیشی بروی.
امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!
امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نكن!
باران (دوستی که به اندازه شما می شنامسمش) این شعر را در پست پیشین این وبلاگ و در قسمت نظرات نوشته بود و مایل بود تا بعنوان متنی مستقل درج گردد.شعر را بخوانید و نظرتان را به باران بگوئید.باران نیز جواب شما را خواهد داد.
زیر نویسهای تبلیغاتی شبکه های ماهواره ای:
ویژه خانمها:
-کوچک کننده شکم:گن حرارتی/ویبره گن/انواع پماد/....
-حالت دهنده ،کوچک کننده و بزرگ کننده سینه...
-از بین بردن چین و چروک صورت...
-کوچک کننده باسن(والبته که بزرگ کننده باسن!)...
-حالت دهنده و کوچک کننده بینی...
-برجسته کننده لب و از بین برنده غبغب و....
ویژه آقایان:
قرص تحریک کننده و افزاینده میل جنسی.
بعد از چند ماه ،امروز صبح سه نفری شدیم و رفتیم که یه روز تو کوه بگذرونیم.برای امثال ما رفتن به کوه ،صرفاً از بعد پزشکی نیست که یه تفریح سالم به حساب میاد.بلکه بیشتر ، اون چیزی که ضمان مفهموم سلامتیه یاده رف6تن تمام مسیر و اکتفا به تخم مرف آبز و نون بربریه که تقریباً یه تفریح رایگان رو برامون رقم میزنه!!!
بقول یکی از همراهانم ،قرار بود بریم کوه نشینی ،چون ما که کوهنورد نیستیم.بااین حال یهو مسیرو به سمت یه روستای نسبتاً دور بنام نیاق که یه صخره عظیم کم نظیر داره تغییر دادیم.به محض ورود به روستا ،دوتا پسرو دیدیم:یکی حدوداً سیزده ساله و یکی هک که به زحمت شیش سالش میشد.
داشتن توی گونیهاشون ،زباله هایی مثل قوطی کنسرو و پلاستیک که گردشگردها و به اصطلاح کوهنوردها تو طبیعت رها کرده بودن جمع میکردن.دیدن اون پسر کوچیکه که گونیش حتی از تمام هیکلش بزرگتر بود و وقتی از رودخونه رد میشد تا زانو تو آب میرفت،تمام زیبایی طبیعت رو تحت الشعاع قرار میداد.
ما رسیدیم بالای صخره و تخم مرغهامون رو خوردیم.وقتی اومدیم پائین اون دوتا بچه هنوز اونجا بودن.دو تا سبی براشون بردم تا یه کمی باهاشون گپ بزنم.
بزرگتره ،سلام علیک گرمی کرد و گوش داد به حرفام.اسمش عبدالله بود و اسم اون کوچیکه که داداشش بود ،داوود.کوچیکه اینقدر کوچیک بود که حتی وقتی اسمش پرسیدم رفت تو بغل عبدالله.نه از ترس ،بلکه از خجالت.
میدونی!وقتی داوود رو تو کاپشنی که اندازه یه مرد چهل ساله بود و با بند کفش دور تنش پیچیده شده بود می بینی ،فکر می کنی اون نمی تونه خجالت بکشه!فکر می کنی اون بغل نمی خواد!فکر می کنی اون...
ولی داوود هنوز بقدری کوچیکه که کافیه بره حموم تا ناز بشه!کافیه لب باز کنه تا شیرین زبونیش بشنوی...اما اون یه کودک کاره.یه کارگره.اون محیط زیست رو از شر زباله های خالی از خوراکی های خوشمزه و مقوی پاک میکنه و از این لحاظ وارد چرخه بقای طبیعت میشه.از باله محض واسه کرفرماش ،ارزش درست میکنه و تو شیش سالگی در اقتصاد کالایی نقش مستقیم بازی میکنه.نقشی با همه بدنش و ...
عبدالله می گفت:از اصفهان اومدن.می گفت میرفته مدرسه ولی آقای احمدی نژاد گفته افغانیها رو از مدارس بیرون کنن!!!درس رو ول کرده اومده تو دهات قزوین زباله جمع می کنه می بره دوراهی همدان می فروشه.با افتخار می گفت پدر دارم ،مادر دارم و حتی خونه اجاره ای هم داریم.می گفت لهجه ام اصفهانی شده ولی افغانی ام.و لهجه اون واقعاض اصفهانی بود.گفتم ،میخوای هفته ای یه روز بیام باهم درس بخونیم؟اما اون جواب داد:آقا من دیگه نه!ولی میخام این داوود یه جوری بشه که بره مدرسه.و داوود داشت همینطور نگاهم می کرد.طوری که می شد شرافت رو از تو چشای معصومش خوند.عبدالله بهم گفت:معلومه مال بهزیستی و کمیته نیستی.شمارت میدی بهت زنگ بزنم تا بیای به داوود درس بدی؟
شماره رو که دادم و راه افتادم برگشتم تا از دور نگاشون کنم.اون دو تا انسان با شرف وقتی من دور شدم سیبها رو بهانه ای کردن برای استراحت.کنار هم روبه صخره نشسته بودن و بهش گاز میزدن...
حالا اون داستان بیست و چهار ساعت در خواب و بیداری بهرنگی هی میاد تو ذهنم.اونجام یه داوودی بود که میخاست صاحب اون شتر اسباب بازی فروشی بشه...اونجام یه داوودی بود که وقتی شترش یه بچه بورژوای شیک و پیک خرید و برد آروز کرد تا مسلسل پشت ویترین بخره....
در جامعه طبقاتی که در آن مناسبات پولی روابط را دچار از خود بیگانگی کرده و فرادستی و فرودستی در اشکال مختلف به منصه ظهور می رسد ،افراد هر یک به فراخور وضعیت و موقعیت بالا یا پائین خود اقدام به سرکوب و استثمار زیردستان خویش می کنند.با شکل گیری خانواده هسته محور که بنیاد آن ،صیانت از مالکیت خصوصی مردان است روابط انسانی جای خود را به اشکال و سطوح گونه گونی از شی گشتگی و کالا شدگی می دهند.مرد که از آن در تعابیر کلاسیک اندیشه سیاسی به رئیس منزل یاد می شود کنترل گسترده ای به زوایای گوناگون گروهی بنام خانوداه دارد.وقتی مرد و کلیت سیستم مردسالار این جامعه ایدئولوژی مسلطی را برای حفظ مناسبات خود مدام بازتولید می کنند به مرور زنان نیز نقش افسانه ای خود را بعنوان مادر مقدس می پذیرند و تمام توان خود را برای حراست از این نهاد صرف می کند.بعنوان مادر کودکانی را به دنیا می آورند که تاریخ استثمار به دروغ به آنها قبولانده جز نگهداری او وظیفه مقدس تری ندارند.در این رابطه کودکانی که بدون هیچ برنامه و چشم اندازی به هستی پرتاب می شوند ،دائماً در معرض انواع و اقسام دیتا قرار می گیرند که از آنها چیزی جز یک ابژه دست و پا بسته درک دیگری ندارد.خانوداه هسته ای در طول دوران حیات خود روشهای فراوانی را برای سرکوب کودکان و انداختن آنان در مسیر حفظ وضع موجود آموخته است.از انواع و اقسام تهدیدات ناپدیدار و متافیزیکی تا سطوح گسترده ای از هشدارهای سیاسی و حقوقی.تمام این تلاشها برای آن است که جامعه در هر دو ساحت خرد و کلان خود ،نگران عدول کودکان در فردای رشد از هنجارهای جزمی است.روشهای آموزشی خانواده ها جز به کنترل احساسات و سویه های شناخت کودک نمی انجامد.در واقع کودکان با هر گونه گفتار یا کرداری بیرون از حیطه هنجارهای خانواده با تنبیه مواجه می شوند و تشویقا صرفاً در زمانهایی اتفاق می افتد که کودک بدرستی هر چه تمامتر آموزه های ضد خلاقیت والدین و جامعه را انجام دهد.مشوقها نیز در قالب انواع و اقسام هدیه ها خود به خود به استمرار ادبیات جنسیتی راه به جای دیگری نمی برد.کودکان با حضور در آموزش و پرورش مرد سالار و سرمایه سالار و عمیقاً ایدئولوژک موجود نیز با طی مراحل در سطوح مختلف تحصیلاتی مسیری جز مسیر تبدیل شدن به سیمان ایدئولوژک دستگاه مسلط را نمی پیمایند.چرا که سازوکارهای این ماشین ایدئولوژیک به راحتی به حذف غیر خودیها پرداخته و مهره های راهبردی خود را دست چین می نماید.در واقع کودکان شاید در قالب کودکان کار غم انگیز ترین شکل استثمار را به نمایش بگذارند لیکن بصورت کلی قربانی منفعتهای کسان دیگرند.والدین اغلب سعی می کنند سر کوفتگی های خود را که مانع وصول آنها به آرمانهایشان شده است با القا به کودکان جامعه عمل بپوشانند.کودکان مناسب ترین گزینه ها برای اعمال خشونت و قهر هستند برای هر آنکس که از هر جایی مورد ظلم واقع شده است.کودکان معاصر به روباتهای کوچکی تبدیل می شوند که دولتها و ادیان و ...برایشان برنامه ریزی می کنند تا ارتشها و کلیسها و مساجد و کارخانه ها و ... بزودی مملو از آنها شود.دنیای ما یکی از پیچیده ترین صورتهای بربریت را در قبال کودکان به کار انداخته است.مافیای قاچاق کودکان برای پورنوگرافی و تجارت سود آور مواد مخدر نیز از مصادیق این شکل تازه بربریت هستند.وقتی که هر روز در خیابانها قدم می زنید به کالسکه های زیبایی نگاه کنید که چگونه بردگان جدید را در ناز و نعمت بار میآورد...

ساعتی با بچه های کار:
چهار-پنج تایی می شدند!خواهشم رو پذیرفتن که چند دقیقه ای تو جمعشون باشم.همشون تو یه سن و سال بودند.بین چهارده تا پونزده ساله.به هر زحمتی بود سعی کرده بودن ظواهرشون رو شبیه پسرهای خوش تیپ امروزی کنن.ولی رنگ و رخ و سیاهی دستهاشون و ...بوضوح اعلام میکرد که به جنوب دنیا تعلق دارن!
می خواستم ببینم که تمایل دارن تا بعضی روزها یه جایی ببینمشون و با دوستام تو درسهاشون کمکی بکنیم؟راستش کلاً مفاهیمی مثل تحصیل و درس و ...فقط موجب تمسخر و خندشون رو فراهم میکرد.خلاصه ازاین در دراومدم که خوب بیاین ببینیم با توجه به اینکه هیچکدوم علاقه ای به مدرسه ندارین آرزومون چیه؟یعنی میخواین چه کاره بشین؟
یکی که از همه بیشتر به موهاش ژل مالیده بود و یه تاب خاصی به خط ریشش داده بود ، میخواست بازیگر بشه.اونی که لباس رئال مادرید پوشیده بود گفت که میخواد فوتبالیست بشه.اونی که یه شلوار کردی با دوخت گل لاله رو زانوش به تن داشت گفت آرزوش داشتن یه قهوه خونه ست.یکیشونم گفت میخواد با پدرش یه تراشکاری باز کنه.خلاصه یکشون هم گفت که میخوام شکارچی بشم.
سعی کردیم با هم چک کنیم ببینیم که چه کارهایی باید انجام بدیم تا به این آرزوها برسیم.همشون معتقد بودن که این کارها تحصیلات نمیخواد فقط تیپ و پارتی میخواد و از قضا پول مفت هم توش خیلی زیاده!
اما ازاونکه گفت میخواد شکارچی بشه پرسیدم تا حالا کوه یا دریا رفتی؟گفت نه.گفتم خوب لابد یه شکارچی دیدی؟گفت نه فقط تفنگ عموم رو دیدم و میخوام باهاش برم شکار.میگن عربها واسه شکار خوب مایه میدن.
گفتم خوب پس باید تمرین کنی یه وقتهایی یه سری به دشت و صحرا بزنی...
درهمین حین اونکه میخواست بازیگر بشه برگشت گفت:من یه راه آسونتر بلدم!برو پلیس بشو..!
گفتیم خوب اینا چه ارتباطی باهم دارن؟؟؟
گفت:آخه پلیس که بشه دیگه نیازی نیست بره کوه و دره.تو همین خیابون هر کسی رو که اراده کنه شیکار می کنه!مشاهدات یک سیاح عارف مسلک فرنگی:
راه رستگاری از اوین می گذرد!اوین خانقاه رستگاران است.خانقاهی است همچون مدخلی مستقیم به جهان معنا.چنانکه بینی بواسطه یک چله نشینی بی درد و بی ریاضت ،دسته دسته شیخ واصل و صوفی کامل ،طریقی تازه از این ناسوت وابستگی و اغتشاش و زیست با خس و خاشاک ،به آن لاهوت وارستگی و اتحاد و نشست با راست آئینان پاک می گشایند.
خانقاهی که هر سالک گمراه شده ای را جذب و به او فرصتی مغتنم برای تاملات تنهایی و تجدید نظر عطا می کند و این کرم را چنان به سخاوت عرضه می دارد که تازه شیخان واصل به بحر معنا ،داوطلبانه و در حضور میلیونها عین از حدقه بیرون جهیده ،بر عمر به باد داده خود خارج از این خانقاه ،فریاد وااسفا سر می دهند.همه تنگنای چاردیواری را به مدح سرایش می کنند که گویا مهیایشان ساخته برای رهایی از چارمیخ تن!
در این خانقاه ،لباسها و پای افزارها در جهت دهن کجی به میراث دنیاگرایان متحد الشکل است و لیک هر داوطلبی خود را به شمایلی دلخواه آراسته است.یکی سر تراشیده و آن یک زلفی چون کمند دارد.یکی ریش بافته و آن دیگری حتی ،سبیل هم ندارد.
آنچه در این خانقاه دارای اعتبار است،مخرج مشترک همه سالکان در گمراهی است.که همگی آنها سالکینی مستعد ولی در آستانه انحراف اند!حتی جهت انحراف نیز از حیز انتفاع ساقط است.یکی به چپ و آن یک به راست ،یکی بیش از اندازه به بالا و دیگری زیاده از حد متمایل به پائین است.
عظمت خیره کننده این خانقاه در این است که اگر کل عالم تصوف و کلام اسلامی را یک "منقذ من اضلال" به جا مانده از امام محمد غزالیست ،اما اینجا در هر دوره از فعالیت خود کتابخانه ای از انواع و اقسام اعترافنامه ها و اقسام متکثری از شیوه های گمراهی به یادگار می گذارد.اوین ،واضع طریقی تازه در معرفت است.اوین سیر آفاق کرده ها را گرد می آورد تا کنار هم سیر انفس کنند.اوین معتبرترین خانقاه ارض مسکون است.
انتقاد یک اسقف افراطی در واتیکان:
اما زرق و برق این دنیای دون قدرتمند تر آنست که حتی این واصلان را یارای مقاومت باقی گذارد.امان و صد امان که هر که را با هر درجه از خلوص و هر قدر تجربه از قبض و بسط ،پس از خروج از این خانقاه رویت کرده اند ،گویا گمراه تر از پیش گشته بوده!!!
تفسیر یکی از شارحین صدرالمتالهین بر اساس اسفار اربعه:
سفر اول:در دنیا گشتند و گمراه شدند.
سفر دوم:در اوین ماندند و واصل شدند.
سفر سوم:میان خلایق بازگشتند و گمراه تر شدند.
سفر چهارم:فرقی نمی کرد.چه در بین خلق و چه در اوین ماندند و کشته شدند.
تلگراف یک فیلسوف مشایی:
تسلسل علل باطل است!
مشاهدات یک شهروند تهرانی:
کلیه نامبردگان برای برخی تاملات عینی تر به اوین منتقل شدند...
منبع:http://www.rahesabz.net/story/1047/
