سقط نشدن

براي احسان شير و خورشيدي كه پيش نماز امامزاده اسمال معتقد است در راهروهاي آخرت سرگردان است!براي احسان،كه با تحليل نيستي زندگي كرد و براي بازگشت به هستي_همين كه هست، مرد!براي پزشك بي همه چيزيكه، احسان را كشت!

۱

هر بار كه آغاز سال نو با نيمه شب مصادف مي شد، پدرم مي گفت من را بيدار نكنيد.آنوقت ها كار پدرم يك ولنگاري در قبال خانواده و سنتهاي اصيل محسوب مي شد.تا اينكه من در يك روز روشن كه قرار بود سال، نو بشود به يك خواب عميق اجباري فرو رفتم تا دريابم زندگي مي تواند يك حركت سطحي تخمي باشد كه با خوردن و مدفوع پس دادن معنا يابد و با سال نو و يك سنت ارتجاعي مثل نوروز و كريسمس تحول يابنده براي احسن احوال تعبير شود.

ساعت ۴ بعد از ظهر، سال۸۳ تمام مي شد و من بايد صبح زود به جاي نسبتاً دوري مي رفتم و قبل از آغاز سال جديد بازمي گشتم.شب را تا صبح نخوابيدم و مثل همه شبهاي ديگر آن سالها، تنها و نشئه گوشه اتاق بين يك مشت كتاب نخوانده، نتوانستم دليلي براي خوابيدن پيدا كنم.

سراغ يادداشتهايم رفتم تا يك طرح احمقانه را بررسي كنم.مي خواستم ببينم من واقعا از چه جور مرگي مي ترسم.راستش از زرت و پرت كردن در مورد اينكه مرگ چيز غريبي است يا نه، خسته شده بودم.حالا مي خواستم راجع به اين فكر كنم كه فارغ از يك سري مفاهيم انتزاعي اصلاً چگونه مردن در نوع ترس، اثر دارد يا نه؟

هي كاغذ سياه كردم و هي گزينه تازه تري را بررسي كردم.يك جور ماليخوليا عارضم شده بود.يك جور مازوخيسمي كه حاصل از كندن زخمهاي كهنه است.زخمهايي كه در جاهاي ناديدني روحت قرار دارند و تو حالا رويشان را خراش مي كشي.مثلاً اوج اين قبيل احساسات جايي بود كه فكر كردم بروم بالاي يك ساختمان بلند بايستم،دور گردنم را با سيم فلزي ببندم و سر ديگر را به جايي مثل آنتن مركزي ساختمان محكم كنم.اين در حاليست كه تمام لباسم را هم با چيزي مثل بنزين خيس كرده ام.بعد كبريت را مي كشم و خودم را مي سوزانم و بعد از درد سوختن خود به خود از ساختمان پرتاب ميشوم.تازه در اين زمان سيم عمل مي كند و به دار هم آويخته ميشوم.اصلاً هميشه از اينكه كاشف چنين ايده بديعي براي خودكشي بودم به خودم مغرور مي شدم.

با اين همه حتي اين كار نيز باعث ترسم نمي شد.باز سياه كردم و از دريا و گلوله و ...گذار كردم تا اينكه رسيدم به يك چيز خيلي سطحي و عيني مثل مردن در يك سانحه رانندگي.راستش را بخواهيد همينجا متوقف شدم و ديدم واقعاً براي من چيزي رقت انگيزتر و در عين حال ترسناكتر از مردن در چنين وضعيتي نيست.به حال خودم تاسف خوردم، ولي خوب كه فكر كردم ديدم اين مردن به اين شكل به معناي دقيق يك جور سقط شدن است.بعد بازهم به خودم مغرور شدم :هوم!من بايد مثل يك قهرمان بميرم!من از سقط شدن مي ترسم.بعد از لاسيدن با فرويد و مرگ و اتومبيل، به خودم آمدم ديدم آفتاب طلوع كرده و بايد حركت كنم.

كيفم را بستم و رفتم.كارم را انجام دادم.بعد هم برگشتم و آمدم سر جاده تا با سواري برگردم خانه.يك ماشين گير آمد و به اتفاق سه نفر ديگر سوار شديم.راننده طوري رانندگي ميكرد كه انگار اراده كرده بود نتايج تفكرات شب پيش را بياورد جلوي چشمم.چقدر دلم ميخواست جاي نفر جلويي نشسته بودم كه آزادانه و پشت سر هم سيگار مي كشيد.به راننده گفتم،كف سيگارم.گفت جلوتر مي ايستم.و يارو كه سيگار مي كشيد گفت بيا جاي من بشين كه توقف نكنيم تا به موقع برسيم.گفتم از خيرش گذشتم اين يك ساعت را هم صبر مي كنم.

۲

دهها بار چشمم را باز كردم و بستم.حال خيلي خوشي بود.انگار يك چيزي بود فراتر از هر جور مخدرات و مسكرات كه تا آن روز تجربه كرده بودم.يك رفت و برگشت دائمي بود از ناكجا به ناكجا.حتي ميشد بدون رفتن به موال شاشيد و احساس سبكباري بيشتري داشت.تا اينكه يك بار كمي توقف كردم و ديدم چهار تا موجود بي همه چيز دارند دست و پايم را به تخت مي بندند.چيزهايي مي گفتم كه براي خودم در نهايت وضوح بود و آن چهار نفر نمي فهميدند.بعد، يك بار شنيدم كه يكي مي گفت:عجيبه كه زنده مانده!آن سه تاي ديگر زنده از ماشين در نيامدن.و باز رفتم.كجا؟نمي دانم.اما بار بعد كه آمدم، ديدم دارند لب و دهن و صورتم را با نخ و سوزن مي دوزند.بعد يكي گفت:اي بابا، اينكه وسط عمل هوش اومد.دوباره تزريق كن.بعد شروع كردند مثل بچه ها باهام صحبت كردن كه خوابم ببرد.ولي نمي خوابيدم.تصميم گرفتند ادامه بدهند و يكهو ديدم كه يك سوزن بزگ را چپاند تو لبم و از سمت ديگر لب يك نخ سياه ضخيم كشيد بيرون.بازخوابيدم.هفته بعد خودم را در آيينه ديدم و تازه فهميدم چي شده.مثل گه شده بودم.اما آن سه نفر ديگه اين طور كه اطرافيان مي گفتند دقيقا گه شده بودند!

۳

چقدر خوشحال بودم كه سقط نشده بودم.اگر اينطور ميشد و بعد مي رفتند سراغ نوشته هاي شب قبل،حتما نتيجه مي گرفتند كه من يك اهل طريقتي بوده ام كه حتي نوع مرگم نيز الهامم شده بوده است.آنوقت هر چي تلاش كرده بودم براي نفي خودم و ميراث پشت سر خودم دود مي شد و به هوا مي رفت!حتي برايم مهم بود كه در نيستي محض من،اين يك مشت خرفت، در موردم چه فكري مي كردند.

بهر حال نمردم!وقتي بيدار شدم بهار شده بود.درخت سيب تو حياط، به گل نشسته بود.سيگار همچنان لذيذ ترين بلعيدني دنيا بود.چيزي براي توبه كردن وجود نداشت.آدم ديگري نشدم.بلكه به روايت اطرافيان پس از آن حادثه حتي لجن تر از پيش شدم.بهر حال زندگي چيزي هم بيش از اين نيست.مي تواند مثل آخرين سكانس فيلم ترميناتور در يك نقطه متمركز و بعد محو بشود.مي تواند با فلسفه خواندن يك كمي به توهم گذار نزديك شود.مي تواند چنان چيزي هم باشد كه به تو ثابت كند مطرود بودگي و به حاشيه رانده شدگي، سرنوشت تخمي و ازلي ات نيست.يك وقتهايي با خوابيدن مي شود از تحول صوري،فرا رفت.يك وقتي هم هست كه بايد با بيداري چنين عملي را انجام داد.

مارکس و خودکشی

کارل مارکس،مارکس و خودکشی/ویرایش و مقدمه های اریک ای. پلوت، کوین آندرسون:مترجم حسن مرتضوی-تهران:گام نو،1384

"چگونه است که به رغم چنین تکفیر چشمگیری، هنوز هم مردم دست به خودکشی می زنند؟خون نومیدان در همان سرخرگ هایی جریان ندارد که خون آدم های بی عاطفه ای که فراغبال بر سر پرسش هایی چنین بی ثمر مجادله می کنند.انسان رازی است برای انسان.فقط می دانند که چگونه او را سرزنش کنند اما نمی شناسندش."

کوین آندرسون در مقدمه به رساله "پوشه و خودکشی" مارکس،ضمن اشاره به شباهت برخورد مارکس و دورکیم به موضوع خودکشی و آنهم از این منظر که هر دوی آنها خودکشی را در جامعه ی مدرن بر اساس شرایط اجتماعی مورد بحث قرار داده اند تا شرایط روانی، و اینکه خودکشی نشانه بیماریهای گسترده تر اجتماعی است و نیز اینکه هر دو به داده های تجربی در این مورد علاقه بیشتری نسبت به تاملات اخلاقی یا فلسفی نشان می دهند، تاکید می کند که تفاوت میان این دو بیشتر مبتنی بر "روش شناسی" آنها می باشد.در واقع برخلاف دورکیم که روشی پوزیتیویستی را الگو قرار می دهد،مارکس با وجود داده های فراوان تجربی بر اساس زیر بنای دیالکتیکی،اثر خود را به پیش می راند.به ویژه موضوع خودکشی زنان که برای دورکیم بیشتر جنبه "سرنوشت باورانه" دارد،نزد مارکس به صورت نقد "ازدواج بورژوایی به عنوان نهادی ستمگر که نباید به عنوان یک اصل عام ثابت تلقی شود" ارتقا می یابد.
مقاله" پوشه و خودکشی" در واقع نقدی است برخودکشی زنان در خانواده های بورژوایی فرانسه.مقاله بر اساس کتاب "آمارهای ابتدایی فرانسه"اثر ژاک پوشه نوشته شده است.ای پلوت در مقدمه ای دیگر می نویسد:"اگر چه مارکس عموماً زنان را گروهی ستمدیده می دانست، اما شاید هم نوعی احساس هم ذات پنداری ویژه ای با زنانی احساس کرده بود که در چکیده های پوشه دست به خودکش زده بودند.دخترش الئانور(توسی)آشکارا مستعدترین فرد خانواده برای خودکشی بود.می گویند مارکس گفته بود:جنی بیش از همه شبیه من است اما توسی...خود من است."(53)
میشل لووی نیز در این باره می نویسد:"طبقه بندی دلائل خودکشی طبقه بندی مفاسد جامعه بورژوازی مدرن است.مفاسدی که نمی توان آنها را نابود کرد مگر با تغییر بنیادی و ریشه ای ساختارهای اجتماعی و اقتصادی.(60)به اعتقاد لووی"این مقاله در میان آثاری که مارکس به امضای خود منتشر کرده، یکی از قدرتمندترین کیفر خواست ها علیه ستم بر زنان است."
مارکس خود در مواجهه با کتاب پوشه که از بایگانی پلیس استخراج شده است می نویسد:"شاید از رهگذر این گزیده از پوشه بتوان حدود تخیلات بورژوازی خیرخواه را نشان داد که می پندارد مسئله فقط تهیه ی مقداری نان برای پرولتاریا و دادن کمی آموزش به آن هاست.گویی تنها کارگران هستند که از شرایط اجتماعی کنونی رنج می برند، در حلی که به طور کلی این دنیا بهترین دنیای ممکن است."(مارکس70)
مارکس در این مقاله کوتاه جوهر ه ای از نگاهش به انسان و نقد رادیکال خود به ساختارهای سنتی و اخلاقی جامعه ارائه می کند.انسانی که در تار و پود زندگی مدرن چنان با خویش بیگانه شده است و چنان در تنهایی غرق، که دیگر تاب شنیدن موعظه ندارد.مارکس می گوید از این دست اندیشه ها بسیار اند که دائم از مسئولیت انسان در قبال جامعه داد سخن می دهند بی آنکه از حقی که انسان از جامعه دارد سخنی به میان آورند.
مارکس از زبان انسانهایی سخن می گوید که با وجود زیستن در میان میلیونها انسان دیگر هرگز از احساس تنهایی به در نمی آیند و هر روز و هر ساعت در میان همنوعان خویش با احساس هیبتناکی از ترس و دلهره زندگی می کنند.مارکس این تنهایی را تا جایی جدی تلقی می کند که در توصیف افکار عمومی می نویسد:" افکار عمومی به دلیل انزوای مردمی بیش از حد جاهل و فاسد، متفرق است زیرا همه با خود و با یکدیگر غریبه هستند."(مارکس88)از همین روست که "خودکشی در نبود جایگزینی بهتر به افراطی ترین پناهگاه در مقابل مصیبت های زندگی خصوصی تبدیل می شود."(مارکس93)
مارکس با اشاره به فهرستی عام از دلایل خودکشی همچون بیکاری یا فقر مادی، نشان می دهد که بخش عمده ای از خودکشی های دوران سرمایه داری از جنبه های هستی شناختی و فلسفی تهی شده است و بر بنیادی اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی استوار شده است.اشاره او به خودکشی های زنان در جامعه بورژوازی، شاهدی است بر این که او به دنبال سرنخ های پلیسی-روانکاوانه نمی گردد.او زن را در این روایات همچون "بخشی از سیاهه ی کالاهای" مرد، مورد نقد قرار می دهد که مرد به او اجازه طلاق یا بیرون رفتن از خانه را نمی دهد و می تواند به او تعدی کرده و بدیهی ترین حقوق انسانی اش را نقض نماید.
مارکس اذعان می کند که با  وجود انقلاب علیه حکومتهای استبدادی اما همواره بخشی از نیروهای خودکامه درون خانواده ادامه حیات می دهند و مسبب بروز بحران می شوند.تصویری که مارکس از خودکشی در این مقاله ارائه می کند تصویری است رمانتیک از انسانی رها در جامعه ای به ظاهر متمدن و در باطن متوحش و خطرناک.جامعه ای که در آن، انسان به طرز دلهره آوری مدام درگیر نیروهای مرئی و نامرئی غریبی است که او را تا سر حد تحقیر و رکود و ورشکستگی مادی و معنوی می برد و باز با ورد و جادوی تازه ای برای لحظه ای درنگ با مشوق تازه ای به دوندگی و استرس دعوت می کند.در تصویر مارکس، خانواده سرسخت ترین نهاد در قبال تغییرات اجتماعی نشان داده می شود که هر روز به اشکال جدید از محتوای قدیمی در آن بازتولید می شود و همچون نشان و مهر خانوادگی از نسلی به نسل دیگر انتقال داده می شود.بنابراین مارکس نمی تواند در پی یک جابه جایی خام دستانه و ساده اندیشانه بین نقش تاریخی بورژوازی با پرولتاریا باشد بلکه او در پی الغای تمامیت شرایطی است که منجر به بیگانگی  مناسبات انسانی شده و در این مقاله به نقد خانواده به عنوان شکلی در میان اشکال این مناسبات نظر میکند.جایی که او با برجسته کردن موقعیت زنان در جامعه معاصر به لایه های پیدا و پنهان پدرسالاری مدرن رسوخ می کند.

لینک مطلب در:انسان شناسی و فرهنگ

سوسیالیسم وفردگرایی

وایلد، اسکار، سوسیالیسم وفردگرایی،  ترجمه باوند بهپور، تهران، نشر چشمه، 1386
شدت گرفتن حاکمیت سرمایه، بسیاری از اندیشمندان را نگران به محاق افتادن انسانیت کرده است.اگر چه به لحاظ نوع نگاه و کاربست روشی علمی در جهت شرح و ایضاح منطق چنین نظامی مارکس نامی بلند آوازه تر از سایر سوسیالیستهاست، لیکن بوده اند کسانی چون اسکار وایلد که رهایی از چنین نکبتی را درگرو میل جامعه انسانی به سوی سوسیالیسم  دانسته اند.وایلد نظام سوسیالیستی را نظامی می داند که این نظم را برهم خواهد زد و تمام اعضای اجتماع را در ثروت و رفاه سهیم خواهد کرد.آنچه سوسیالسم مورد نظر وایلد را از یک توصیف دیکنزی فراتر می برد، لحاظ کردن اعتبار و اهمیت فرد در اجتماع سوسیالیستی است.او با اشاره به این که انسان برای رسیدن به نهایت کمال به چیزی بیش از این دارد می گوید:"اگر سوسیالیسم، سوسیالیسمی اقتدار گرا باشد، اگر دولت ها همچنان که امروزه از نظر سیاسی قدرت دارند به قدرت اقتصادی هم مسلح شوند و در یک کلام، اگر قرار باشد که نوعی جباریت صنعتی حاکم شود، وضع نهایی بشر از وضع اولش بدتر خواهد شد."(وایلد،10)
وایلد بواسطه آنکه اساسا یک ادیب است با زبانی پر جاذبه و آینده نگری ای تحسین برانگیز، به مصاف "سوسیالسم اقتدارگرا "می رود.جهان بینی ای که بزعم او نباید وظایف هر کس را از پیش معلوم کند و باید اجازه دهد تا افراد برای عضویت در گروه ها دواطلب و آزاد باشند.(وایلد15)او به درستی اشاره می کند که نظام سوسیالیستی قرار نیست نظامی باشد که تنها عده ای معدود تحت عناوینی چون هنرمند و فیلسوف حق شکوفا کردن خود را دارند.بلکه این نظام می بایست فردیت تک به تک انسانها را به رسمیت بشناسد و به جای سود، رشد انسان را هدف اصلی اجتماع قرار دهد.
وایلد معتقد است نباید نگران رشد جایگاه ماشین در زندگی بود.به شرط آنکه کارهای ملال آور و صعب را به ماشین سپرد و از او همچون برده ای سود جست.آنوقت است که تعداد بسیار بیشتری از انسانها فرصت خواهند داشت تا استعدادهای بالقوه خود را نمایان سازند و هر روز درک هنری خود را بالاتر ببرند.او نوعی آرمانشهر از مردمانی با فهم و درک هنری را متصور می شود."بهترین حکومت برای زندگی هنرمند آن است که حکومتی وجود نداشته باشد.اعمال قدرت بر هنرمند و اثرش احمقانه است."(وایلد،43)
از منظر وایلد، انسان در چنین جامعه ای رها خواهد بود و آدم چون رها باشد خوب هم خواهد شد.انسان می تواند به شیوه مورد پسند خودش زندگی کند و در لذت زندگی در چنین جامعه ای با سایر همنوعانش شریک باشد.در این جامعه بر خلاف رویه همیشگی تاریخ بشر که رنج مورد تقدیس قرار گرفته است و انسانها در زمان رنج و فلاکت با هم همدردی کرده اند،شاهد عرضه حس لذت و شادی انسانها به هم خواهیم بود.چرا که سوسیالیسم فقر و بیماری را از بین می برد و موضوع رنج از حیز انتفاع خواهد افتاد.این غایتی است که اسکار وایلد چنین تعبیرش می کند:
"فردگرایی جدید، هلنیسم جدید خواهد بود."(وایلد،52)
این کتاب از سه مقاله تشکیل شده است که مفصل ترین آن تحت عنوان "روح انسان تحت نظام سوسیالیسی"مشروح مطالبی می باشد که در بالا بدان اشاره شد.دو نامه تحت عناوین:"قضیه زندانبان مارتین و قساوت های زندگی در زندان"و"اصلاح زندان ها" نیز در کتاب به چاپ رسیده اند که پیوندی شگفت انگیز با مباحث میشل فرکو در رابطه با مسئله زندانها دارند.

لینک مطلب در:انسانشناسی و فرهنگ

چشم انداز دگردیسی در آموزش

بارنز جک(1380)،چشم انداز دگردیسی در آموزش:خدعه ی اصلاح تعلیم و تربیت در سرمایه داری،مترجم: شهره ایزدی، تهران:نشر طلایه پرسو.
"هدف از تعلیم و تربیت در جامعه ی طبقاتی آموزش نیست.هدف از تعلیم و تربیت این است که به تحصیلکردگان سهمی دهند تا آن ها در مقایسه با دیگران که تما عمرشان را کار می کنند بیاندیشند که تافته ی جدا بافته ای هستند، اندکی مرفه تر، قدری مجرب تر، قدری حرفه ای تر.در حین این جریان،حاکمان سرمایه داری بدان دل بسته اند که صاحبان مدرک دانشگاهی به حامیان قابل اعتماد شرایط موجود تبدیل شوند."(بارنز،34)
جک بارنز دبیر سراسری حزب کارگران سوسیالیست در ایالات متحده است و می کوشد تا اتحادیه ها را به ابزاری انقلابی برای دفاع از منافع کارگران و کشاورزان تبدیل کند.او یک فعال در زمینه دفاع از حقوق سیاه پوستان و جنبشهای ضد جنگ و یکی از اعضای هیات تحریریه مجله مارکسیستی نیو اینترنشنال(new international)است.
این کتاب کوچک "حاوی یک سئوال و جواب است.سوال و جوابی که در پی یک سخنرانی پیش آمد.سخنرانی در آوریل 1993و در کنفرانس تعلیماتی سوسیالیستی انجام شد.{..}در حین بحث،گراردو سانچز، کارگر صنایع گوشت از پیتزبرگ سوالی مطرح کرد که پاسخ آن به مطالب درج شده در این جزوه منجر شد."(26)
بارنز در پی پاسخ به این پرسشها است که آیا افزایش فاصله میان درآمد فارغ التحصیلان دانشگاه و کارگران نشانه آن است که آنها در ظرف چند سال با هوش تر و عالم تر شده اند؟و اینکه آیا این گفته رایخ، وزیر کار دولت کلینتون که:جامعه فوق تکنیکی به تحلیلگران سمبولیک بیش از تولید کنندگان نیاز دارد،حقیقت دارد؟
بارنز بر این باور است که امروزه تحصیلات در آمریکا باعث افزایش شکاف طبقاتی می شود و بیشتر تمایل دارد آدمهای مطیع بار بیاورد تا آدمهای منتقد.انظباط در زندگی را بگیرد و به جای آن مطیع بودن در محل کار را آموزش دهد.بار نز برعکس می گوید "برای طبقه کارگر حیاتی است که از شر این تفکر که تحصیل را صرفا مختص کودکان می داند و نه یک موضوع اجتماعی خلاص شود."(46)او معتقد است سیاستمداران برخلاف شعارهای مزوارانه شان که تحصیل را امری همگانی بر میشمارند اما در عمل مدارس خاص را برای تعلیم و تربیت فرزندان خود در نظر می گیرند.بنابراین طبقه کارگر به جای حسرت خوردن بر اوضاع آموزشی و رفاهی آن عده معدود باید در جهت آموزش همگانی تلاش کند و فرصت ارتقای سواد و دانش خود را مهیا کند.به زعم بارنز این عظیم ترین نبرد در آینده طبقه کارگر است:"نبرد برای آنکه از شر تصویر درونی خود که حاکمان به ما تلقین می کنند خلاص شویم و پی ببریم به اینکه ما شایستگی قدرت و سزماندهی جامعه را داریم و در این اثنا به طور همگانی خود را آموزش می دهیم و در فرایند آن از ماهیت استثمارگران شناخت پیدا می کنیم."(54)این سرانجام از این نگرش بنیادین بارنز نشات می گیرد که اعتقادی محکم به تغییر ارزش های اجتماعی دارد.ارزش هایی که تحول آن ها صرفا نباید از منظری اقتصادی نگریسته شود.
این کتاب 56 صفحه ای، شامل یک مقدمه و بحث اصلی آن تحت عنوان چشم انداز دگردیسی در آموزش است.

لینکمطلب در: انسانشناسی و فرهنگ