پور رضای آفتابکار
اوقاتی در زندگی آدم بوده که بی آنکه بداند نت چیست و حتی معنای کلام چیست، با قطعه ای از خود به در می شود و پیش از آنکه با پرسش از هستی، جهان را به دیده حیرت نگرد، از خود و خویش و خانه حیران می شود و می شود و می شود...
صدای پوررضا شاید نخستین نوایی بود که در کودکی هایم، آنجا که اگر چه " غم بود، اما کم بود"، به درنگ وامی داشتم. آنگاه که در لحظات پریشانی مادر از دست بیداد فلک و نفرین سرنوشت، واژگان گیلکی نامفهومی از میان لبهایش بیرون می آمد و من به دور از چشم او در خلوتی نویافته ای همچون زیر لحاف( لحافی که نخستین غار تنهایی کودکی است)، اشک می ریختم. بی آنکه حتی بدانم چرا؟
بعدتر ها صدای پوررضا برایم شد تاویل گر زخمهای التیام نیافته سیاهکل و بوی گورهای تازه و بی نام و نشانی در پس پشت شیطان کوه. صدایی که هنوز هم گویا میرود تا باز بیامیزد با صدای رود رفیقان و آفتابکاران جنگل.
به قطعه " سیا ابران " استاد پوررضا در اینجا گوش کنید:
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۱ ساعت 15:32 توسط محمد غزنویان
|