گاهشمار زيست يك آدم در راهرو
فردا صبح قرار است بروم ندامتگاه.اما خوب، يك فرايندي ختم شد تا به اينجا كه خودش يك مثنوي هفتاد من دارد.گفتم بد نيست، اين شب آخري برايت نقلش كنم.اينكه بداني چطور،تمام زندگيم تو راهرو گذشت.راهرو هايي در حد فاصل انشا و امضا.
وقتي تو راهروي زايشگاه برايم اسم انتخاب ميكردن معلوم بوده كه رضايت نداشتم.چون بعدها شنيدم كه تخم و تركه حاج عباس، يك دليل عيني در اين باره ارائه ميكردند.اينكه به محض گشوده شدن قنداق، به سر تا پاي نخستين پزشك زنديگم شاشيده بودم.آن موقع چون هنوز زير سن قانوني بودم پدرم نخستين امضا را از طرف من ميزند و از زايشگاه كه نخستين راهروي سيستماتيك زندگيم بوده ترخيصم مي كند.
بعدها كه راه افتادم و اندكي مفاهيم را درك كردم، مادرم مي گفت در همين راهرو بازي كن.بيرون بيايي من ميدانم با تو.منم ميآمدم بيرون و مادر بهم سيلي ميزد.بعد شفاهي امضا مي دام كه تكرار نمي شود.از صدقه سري آقا جان بزرگه، يك حياط داشتيم به قاعده زمين فوتبال.حالا در سني بودم كه آنجا جولان بدهم.اما مدام يكي عربده ميزد كه اين تخم سگ را بگيريد از دالان بيرون نرود.در و همسايه ها هم نميگذاشتن نور چشمي هايشان با من همبازي شوند.چون تشويق شان ميكردم بيايد برويم ببينيم بيرون محل چه خبر است.بعد مي انداختنم تو زير زمين و تعهد ميدادم كه اگر بار ديگر اذهان اين طفلان معصوم را مشوش كنم تو آب انبار محبوس شوم.
هفت سال بيشتر نداشتم كه فرستادنم به حليمه خاتون، تا محصل بشوم.در همان روزهاي اول وقتي يك سكه پنج توماني دادم تا لواشك بگيرم، باباي مدرسه باقي پولم را نداد و مدعي شد كه آنرا گرفته ام.منم بهش گفتم پدرسگ چرا دروغ ميگويي؟
مدير دبستان محكومم كرد و انداختم در انبار مدرسه.اين اولين باري بود كه جايي به جز، صندوقخانه يا زير زمين منزل آقاجان حبس مي شدم.در زير زمين كه حبس مي شدم جيكم در نمي آمد و مي رفتم صندوق ها را بهم مي ريختم و پوسترهاي فيلم فارسي كه مال جوانيهاي پدرم بود را كشف ميكردم.
اما اين بار تجربه تازه اي بود.اوايلش ترسيده بودم.بعد رفتم و پشت وسايل انباري شاشيدم.اين شد كه به اضطرابم غلبه كردم و توانستم در انبار، جعبه خوراكيهاي بوفه مدرسه را كشف كنم.تا مي توانستم لواشك خوردم و پوستش را چپاندم در پيت نفت.نشانه پايان حبس اين بودكه صداي پاي مدير در راهرو آمد و بعد توسط ناظم به دفتر مدرسه هدايت شدم:دروغ نگوئيد، شيطاني نكن، حرف بي ادبي نزنيد، جوجه ات را نياور مدرسه، مدادتان را به كون همديگر فرو نكنيد، زير حميدرضا آدامس نگذار...
دوران راهنمايي را تقريبا به صورت روزمره، در اتاق ورزش حبس بودم و در مقابل تنبيهات مدير مدرسه ضد ضربه مي شدم.اين بابا، بايد مي رفت استخدام كميته مي شد و جاهلها را امر به معروف ميكرد اما اشتباهي آمده بود مدرسه ما، و نهي از منكر ميكرد.سر كلاس نگوزيد، تو موال سر پا نشاشيد، شلوار چسبان نپوشيد، موهايتان از شماره چهار بلندتر نباشد، نمازتان قضا نشود، به معامله هم دست نزنيد، همديگر را انگشت نكنيد...
يك حالي ميداد وقتي هيچكدام از اينهارا رعايت نمي كردي!اين بابا يك شيلنگ داشت كه داخلش با ساچمه پر شده بود و با آن ميزد به سر و كله ما.وقتي او محكمتر ميزد و من بي اعتناتر بودم،لجش در مي آمد و به خودش فحش ميداد.ارضا ميشدم وقتي به بچه ها مي گفتم: اصلاً درد نداشت،خودش گائيده شد منكه چيزيم نمي شود.بعد يكي خايه مالي ميكرد و ناظم ميآمد و ميگفت:پسر بيا تو راهرو بايست تا مدير بيايد.
وارد دبيرستان كه شدم با يك مديري مواجه شدم كه آن جلاد دوران راهنمايي، پيشش خدا بود.باز هم صد رحمت به او.لااقل يك جذبه و شيريني اي داشت!اين يكي تجسم بلاهت بود.يه موجود پشمالوي هپلي كه حتي از تو سوراخ گوشش پشم فوران كرده بود.موجودي بود به غايت تخمي.
از ديوار مدرسه نرو بيرون، سيگار نكشيد، سيگاري بار نكن، استمنا نفرمائيد، داريوش گوش نده، دختر بازي نكنيد، به ناموس مردم نامه نده، زنگ تفريح فوتبال بازي نكنيد، نكن، نكنيد...تو اين دوران هم مدام حبس مي شدم.هميشه بايد قبل از استنطاق دقايقي را در راهرو جلوي دفتر بسيج صبر ميكردم تا همه معلمها چهره ام را ببينند و سر كلاس تكليفشان با كسي كه بايد همه كاسه كوزها را سرش بشكنند معلوم باشد.
البته نگذريم از اينكه وجه مشترك لابلاي اين فصول، پاسگاهي بود در محل.جاي با عشقي بود،اگر چه عميقاً بوي ادرار و تگري و چس آدمهاي خمار را ميداد.يك راهروي كوچك داشت كه از آن بيزار بودم.كافي بود يك ربع توي اين راهرو منتظر شوي تا هر چي كاسب و معتمد و همسايه است بفهمند كه پسر فلاني بچه سالمي نيست.ولي پايمان كه مي رسيد به بازداشتگاه، مي افتاديم روي دور خنده.تا به كره خوري مي افتاديم با دو سه تا امضا آزادمان ميكردند كه مبادا رو دستشان سقط شويم.سر كوچه نايستيد، روي چمنهاي جلوي مدرسه دخترانه نشين، روزه نخوريد، دعوا نكن، با دختر قدم نزنيد، به دختر مردم زنگ نزن، وسط بازي فوتبال به داور فحش ندهيد،مكانبازي نكن...
بعد رفتم خدمت سربازي.با اينكه دانشگاه قبول شده بودم به پدر گفتم از خير من بگذر.از خيرم گذشت و جاي دانشگاه، رفتم آمادگاه.امضاهاي روزهاي اول براي يك سري مسائل سخيف بود مثل سيگار و عرق و ترك پست و خوابيدن در مقام پاسبخش و پيچاندن ورزش صبحگاهي.بعد وارد مرحله تازه تري شد.از آنجايي كه يك بابايي سر زده آمد سر وقتم و گفت:هوي عمو!ديگر نبينم روزنامه بخواني.محيط نظامي جاي اين قبيل كارها نيست!چند صباح بعد يك باباي ديگري از راه رسيد و گفت :هش!كوله ات را برردار بيا.متن دفاعيات دادگاه ميخواني؟محيط نظامي و اين گه خوريها؟بعد هم از آمار آن محل كسر شدم و رفتم روي يك تپه بي آب و علف.و بعد از آن بود كه شدم سوژه دست يك عده نظامي كه عاشق تحليل بودند.از اين قرارگاه به آن قرارگاه حواله مي شدم!اينجا راهرويي داشت كه نه تنها از چهره ات يك تابلوي شهير جلوي ديدگان يك هنگ مي ساخت، بلكه بايد بي وقفه احترام نظامي مي گذاشتي.از گروهبان تا سردار بايد با احترام تو، دو تا فوت به نارسيسشان دميده مي شد.نخوابيد، نخور، نشينيد، بشين، بدويد، نخوان، دو نفري زير يك پتو نخوابيد، زير ابرو بر ندار، دوا نزنيد، جيم نزن...
سرت را درد نياورم.وقتي اضافه خدمت را هم تحمل كردم احساس مي كردم زيادي امضا داده ام.بهتر است بروم و اعتبار از كف رفته ام را بازيابم.ديگر بايد دانشجو ميشدم.اما آنجا هم...حراست، رياست، وزارت. ندانيد، نگو، نخوانيد، نياور، كنسل كنيد، نگذار، جمع نشويد، بحث نكن...اينجا هم هر بار قبل از اذن دخول رياست حراست، بايد آنقدر در راهرو مي ماندي كه پاستوريزه هاي دانشگاه ببينند و بترسند و ديگر تا شعاع چند متري نزديكت نشوند.
آه كه آنجا هم تمام شد و ليسانسه شدم توي يك اداره اي به عنوان كارگر تاسيسات مشغول به كار شدم.كارم كلاً در راهرو بود و هميشه نگران اين كه يكي از همكلاسي هاي سابق، دبير انجمنشان را اينجا و در هيات عمله رويت كند.
تمام اينها كه كافي نبود و باز يك روز سوارم كردند و بردند به يك امضاكده و براي روزهاي متوالي تو راهرو خوابيدم و بيدار شدم امضا كردم:بنويس، امضا كن، بگو،امضا كن، قي كن،امضا كن، آدم شو، امضا كن، بگير، امضا كن، ببند، امضا كن...
و آخرش هم رسيدم به ندامتگاه.جايي سرشار از آدمهايي نه نادم و نه، بهنگام.جايي شبيه همانجايي كه پدرم آنجا بستري است.يعني:آسايشگاه.
براي انسیه سلمانی