هاجر سه پستان و آنجلینا جولی




" تهيدستي، ننگ نيست." چه جور هم! ولي آنان [گويندگان اين سخن] تهيدستان را به ديده‌ي ننگ مي‌نگرند. چنين مي‌كنند و سپس، او را با گفتن چند مثل، آرام مي‌كنند. "
والتر بنیامین

تو بازارچۀ آکبیر یک هاجر خانمی بود که در خانۀ اهل محل کار میکرد. هاجر آچار فرانسه ای بود که هم رخت می شست و هم درخت شمشاد هرس میکرد. هم زیر ماتحت محتضرانِ رو به قبله لگن میگذاشت و سوند عوض میکرد، هم دیزی بار میگذاشت و هم کوچه رفت و روب میکرد. اهالی اما، که به خداشناسی و پابندی به رعایت دقیق ترین جزئیات شرعی شهره بودند، این پیرزن خمیده را " هاجر سه پستان " صدا میکردند! این لقب مشمئز کننده برای این بود که پستانهای هاجر خانمِ بیمار را بریده بودند و او اینقدر از در و همسایه و تخم جنهای محل، متلک و لیچار شنیده بود که سرآخر مجبور شده بود برای اثبات زنانگی اش چند تا تکه کهنه پارچه را مچاله کند و به جای پستان به سینۀ خود الصاق کند.

خلاصه هاجر مُرد و اهالی همت عالی به خرج دادند و گذاشتندش پشت یک ماشین سیمرغ و فرستادند به ده و ظرف چند هفته از او یک دال ماند در نسبت با سرطان سینه. دیگر زیر بازارچه هر جا از سرطان و احیانا سرطان سینه سخنی می رفت می گفتند : " خدا به دادش برسد! آخرش می شود مثل سرنوشت هاجر سه پستان ". او که توامان به سرطان فقر و پستان دچار بود، نشانگی بود از جنبه های اهریمنی بیماری زنانه. 
توجهات ولع آمیز در رابطه با سرنوشت پستانهای خانم جولی باعث شد تلاش کنم برای دقایقی هاجر را به یاد بیاورم. اما باید اعتراف کنم هیچ جزئی از رخسار او را به یاد نمی آورم. شاید به خاطر اینکه خانم جولی قدری دیرهنگام تن به عمل جراحی داده است! 
اگر بازارچه آکبیر همان سینما پارادیزو باشد، هاجر تکه نگاتیوی بود که قبل از پستانهاش ، هستی اش کات خورده بود.

بویِ عیدی که نداشتیم!

برای مهسا

همیشه به این روزهای سال که می رسیدیم، پدر گاه و بیگاه، ضرب می گرفت و می خواند:

ما امسال دیگه، امسال دیگه ، عیـــــــــــد نداریــــــــم!

این را از خمینی وام گرفته بود! اما دلیلش رمضان و عاشورا و ... نبود. دلیلش خیلی ساده مربوط می شد به رقم عیدیِ آموزش و پرورش. او که یک شیفت بیشتر مدرسه نمی رفت، بین همکارانش کمترین حقوق ماهانه را دریافت میکرد. بنابراین فقط با مبلغ عیدی آخر سال بود که می توانست قدری به برنامه های اقتصادی اش وسعت بدهد! 

ولی هر بار که مبلغ عیدی اعلام میشد متوجه می شد که باید از سر نو مجموعه ابتکارات ذهنی اش را ویران کند و همان برنامه های همیشگی ریاضت اقتصادی را پیش بگیرد. 

در واقع هر سال اقلام جدیدی از لیست خرید حذف می شد. تا جایی که نهایتا در دوران موسوم به سازندگی، میهمانی نوروز به عنوان عملی بی فایده ملغی اعلام شد. 

نتیجه برنامه های او یک دستاورد داشت و اینکه ما را نسبت به آنچه همه بابتش خوشحال بودند جدی تر کرده بود. مثلا با وجود سنین پایین مان در مدرسه برای دیگران تحلیل میکردیم که واقعا چه معنی دارد؟! آدم لباس را هر وقت نیاز دارد میخرد نه اینکه چون همه میخرند او هم برود بخرد.

اما یک سال اعلام شده بود که به طور ناگهانی عیدی افزایش قابل توجهی خواهد داشت. بنابراین او هم با فکری بازتر، با کاغذ و خودکارش به نوبت سراغ ما می آمد و میپرسید:

- لباسی که واقعا نیاز داری، چیست؟

به هر حال در هفته ی آخر آن سال، منتظر بودیم تا پدر با بسته جدید اقتصادی از راه برسد. اما از او که صبح اول وقت برای دریافت عیدی رفته بود تا آخر شب خبری نشد!

سرانجام او رسید. نمیدانم چطور توصیف کنم اما حتی از کسی که کشتیهاش هم غرق شده، داغان تر بود. 

بالاخره به حرف آمد.

گرفتم! شمردم! اینجا! همینجا! درست همینجا توی جیب بغل اور کت گذاشتم! تا دم اتوبوس حواسم بود. 

بله دیگر. جیبش را زده بودند. طبیعی بود که نه تنها طرحهای بلند پروازانه جدید دچار شکست شده بود بلکه حتی به اقتصاد روزمره هم آسیب جدی رسیده بود. 

اولش توی بهت بودیم. اما بعد با مهسا ضرب گرفتیم و خندیدیم و خواندیم که:

ما امسال دیگه، امسال دیگه، عیـــــــد نداریـــــــــــم ...

آنا یاندوم؟

در خانه دوستم یک قفس است با یک جفت قناری. دمِ صبح که از خواب پریدم و احساس تشنگی کردم، رفتم از یخچال آب بردارم ، دیدم یکی از آنها، با پنجه هاش به سقف آویزان شده و با نوکش تقلا میکند تا میله ها را از هم باز کند و بزند بیرون. اول یاد بلاهت آن شاعر افتادم که فرمود: " قناری تو قفس خوش بود/ غریبه تو بیابونا "! بعد یاد شاغلام افتادم ... خوش تیپ ترین زندانیِ بند ، موجود ی باریک و دراز با موهای بلند و طلایی، که در حال سپری کردن دوازدهمین سال زندان بود. مردی که دوازده سال پیش در یک نزاع دسته جمعی، دستش از خون مردی دیگر گرم شده و در نهایت به اتهام قتل عمد به قصاص محکوم شده بود.
اما به این دلیل احمقانه که خانواده مقتول هنوز موفق نشده بودند تا پول خون شاغلام را جور کنند، او دوازده سال را جدا از زن جوان و پسر 5 ساله اش در زندان سر کرده بود. 

نمیدانم! اما موجود غریبی بود این شاغلام. در آراستگی و نظافت شخصی بهترین زندانیان بود، رقاص ماهری بود، صدای گرمی داشت، قدرت سازماندهی و نظم خوبی داشت، ولی با همه اینها انگار در حال خلق موقعیتی در ذهن خودش بود که درک کند فرایند فراموشی او از ذهن اطرافیانش چقدر طول خواهد کشید. 
شاغلام هر چند روز در میان نخ و سوزنی برمیداشت و لبهاش را بهم میدوخت تا بلکه دیده شود. اما حتی همین کار بقدری تکراری شده بود که دیگر نه تنها فاقد یک جور معنای اعتراضی بود بلکه گاهی موجبات تفنن زندانیهای تازه وارد را فراهم میکرد.
یکبار که تیغ برداشته بود تا نخهای میان لبهاش را از هم باز کند، رفتم سراغش و سیگاری آتش کردم و تعارفش کردم. همانجا توی توالت نشستیم و شاغلام شروع کرد به زمزمه کردن : " من یه مرد جزامی ام ، فنا شده جوانی ام ، چیکار کنم خدا خدا ... " 
- بقیه اش را بلدی ممد جان ؟ 
- بله عمو غلام "چاره به راهی ندارم، توسینه آهی ندارم ... "
بعد برای ساعتها باهم حرف زدیم. اینقدر که فهمیدم خودش هم به تاثیر دوختن لبهاش روی مغز زندانبانان اعتقادی ندارد. جوری که فهمیدم دارد هی تمرین میکند. میخواهد با گوشت و استخوان مفهوم فراموشی را درک کند. او حتی از اعدام شدن واهمه ای نداشت، اگر چه میگفت دلش لک زده برای یک جگرکی رفتن با زن و پسرش. او درتعلیقی فرسایشی گرفتار شده بود و می گفت الان دیگر میدانم بالاخره من را خواهند کشت، حالا میخواهم درک کنم که چقدر طول میکشد تا از ذهن همه فراموش بشوم. 
شاغلام برای من تجسم زیستن در تعلیق بود. اما نه زیستنی از سر عجز. هر آن امکان داشت آخرین "ایران چک" خانواده مقتول جور بشود و شاغلام طلوع آفتاب بعدی را نبیند. شاید برای همین بود که هر طلوع آفتاب به محض اینکه چشمهاش را باز میکرد، فریاد میکشید: "آنا یاندوم" و بعد تا وقتِ خواب این پرسش از مادر را تا مرزهای پرسشی بنیادین از هستی پیگیری میکرد. گاهی با رقص و گاهی با تیغ. 
حقیقتش را بخواهید شاغلام، همان زوربا بود در زندان مرکزی. شاغلام تا مدتی بعد از آزاد شدنم، هر از چندی زنگ میزد و قبل از هر چیز میگفت : هاااااااان ... دَدَ یاندوم ؟ " 
و بعد دیگر پیدایش نشد. امروز که تلاش این قناری را دیدم، به خودم امیدواری دادم که شاید شاغلام جسته و دست زن وبچه اش را گرفته و مثل زوربا رفته جایی که همه ی ما را فراموش کند. شاید حالا دارد به جای لبهاش، جوراب زنش را بخیه میزند. شاید هم ...

برای جسی، پاک ترین سرباز سایت دوم اسکای گارد


یازده سال گذشت. هنوز کفن قربانیان یازده سپتامبر خشک نشده بود که به خدمت سربازی فراخوانده شدم. بعد از چند ماه آموزش شدم " توپچی ". بعد از مهرآباد منتقل شدم به ارتفاعات تهران که بهمراه باقی همدورههایم از گلوگاه امنیتی پایتخت محافظت کنیم. تمام دستگاههای نظامی در آماده باش بودند برای مواجه با حمله ی احتمالی آمریکا. 
صبح که ظهر میشد، سرجوخه میرفت خاک سفید و برای جناب سروان شش نخود تریاک می خرید. سرگروهبان هم، علفی را که از همدان آورده بود دود میکرد و می رفت وسط "سرخه حصار" دختر بازی. 
جناب سرهنگ هم وقتی سنجاقش را زیر کانکس جاساز میکرد، عرقگیرش را آویزان میکرد کنار تانکر و دستور نظامی صادر میکرد تا مهدی روی سرش آب خنک بریزد. خنک که میشد یک نخ بیستون چاق میکرد و می گفت: ممد و قاسم! من میرم ورامین. منزل تنهاست! امید من و پارچین به شما دوتاست. بعد میرفت.
وقتی خوب از نظرها دور میشد، قاسم دستش را میگذاشت روی تخمش و می گفت: " چشم جناب "و بعد دوربین شکاری را برمیداشت و به سمت کرج می نشست و ابی میخواند. مصیب لخت میشد و می رفت توی تانکر! علیرضا هم دماغش را از لای پنجره کانکس می داد تو، تا بلکه چیزی از دود تریاک جناب سروان به مغزش برسد. 
من هم اغلب این پائین، کنار همین رودخانه بودم. همدم من " جسی " بود. شیانلوی زیبای وفادارم. آنجا می نشستیم و " دستای خوب " میخواندم. جسی هم سرش را می گذاشت روی پوتین من و چرت میزد. 
یک روز یک تیم از حفاظت اطلاعات " پایگاه یکم شکاری " ما را غافلگیر کرد. در یکی از همین بعد از ظهر ها. روی یک میز پر شد از آلات و ادوات مصرف مواد و البته دو جلد کتاب. 
فرمانده تیم اطلاعاتی پرسید این کتابها مال کیست. طبیعی بود که بین آنهمه ابتذال، من باید با غرور می گفتم : " من جناب ".
جناب دفترچه اش را بیرون کشید و به جناب سرهنگ گفت: " این سرباز از این موضع کسر، و به یک موقعیت دور افتاده تبعید شود." 
چشمهایم را از صورت " جناب " برداشتم و زل زدم به چشمهای زیبای " جسی ".

خدایی که برونکا میشد!

آقای خانبان معلم تعلیمات دینی ما بود. هر بار که کلاس او می شد، جوری از خدا حرف می زد که بچه ها نزدیک بود به خودشان بشاشند. یک نوار درباره روز قیامت هم داشت که همیشه توی ضبط صوت و پشت میزش مخفی شده بود. وقتی خوب زمینه سازی میکرد و می دید چشم ها از حدقه زده بیرون و دندانها روی هم چفت شده، پروژه پشم ریزان را آغاز میکرد!


play را میزد و با خیال راحت دستهایش را می برد بین ریشهایش و شروع به مالش آنها میکرد. گزارش شده بود که بعضی از بچه ها حتی او را در حال مالش بیضه هایش هم دیده اند. ولی هرگز معلوم نشده بود که خودش هم "خایه فنگ" میکرد یا اینکه اصولا این کار او نوعی عمل نمادین بوده است؟
بعد که صدای های جگر خراش اهالی دوزخ که از بیضه آویزان بودند یا پستانهایشان داشت کباب میشد تمام و نوار به انتها میرسد، از جا می پرید و می گفت:

" این است خدای ارحم الراحمین"!
یکبار از او پرسیدم:

" آقا شما که می گفتید ارحم اراحمین یعنی بخشنده مهربان!"

گفت:
" هنوزم میگم! اما غزنویان، بترس از خشم خدا! "

وقتی به خانه رسیدم و بعد از ظهر از کانال اول چوبین پخش شد و برونکا را دیدم به مادرم گفتم:

" فکر کنم خدا این شکلی باشه"
گفت:
" خدا شکل نداره "
و من گفتم :

" وقتی عصبانی بشه این شکلی میشه".

بی خوابی..؟


خوابیدی بدون لالایی و قصه

بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه

دیگه کابوس زمستون نمی بینی

توی خواب گلای حسرت نمی چینی

دیگه خورشید چهرتو نمی سوزنه

جای سیلیهای باد روش نمی مونه

دیگه بیدار نمی شی با نگرونی

یا با تردید که بری که یا که بمونی!

رفتی و آدمکارو جا گذاشتی

قانون جنگلو زیر پا گذاشتی

اینجا قهرن سینه ها با مهربونی

تو تو جنگل نمی تونستی بمونی

دلتو بردی با خود به جای دیگه

اونجا که خدا برات لالایی میگه!

میدونم می بینمت یه روز دوباره

توی دنیایی که  آدمک نداره ....

و...

تنها چیزی که  تسلایم می دهد ایمان بی شبهه خود اوست. به اینکه یقین دارد مرده است. به اینکه یقین دارد، درحال تجزیه شدن است. به اینکه یقین دارد خاک سرد است و هزینه مسجد و مراسم، پولی است که باید به یک زخم زندگی زد نه اینکه خرج خرما و حلوا و منبر و ملا کرد. به اینکه یقین دارد همه چیز تمام شده و خرسند است از اینکه دیگر به هیچ سوالی جواب نخواهد داد و ... به اینکه وقعی به خدا نخواهد گذاشت... به اینکه تا آخرین لحظه ای که دیدمش گفت: یقین دارم که درگهای من خون رسولی یا امامی نیست...
ولی بازهم باور نمی کنم که بپذیرد خواب است! هرگز نپذیرفت که می خوابد... این تنها تردید فرادکارتی من تا آخرین روزم باقی خواهد ماند!

ای سیل مصیبت بار!  

"حدود 40 دقیقه بارندگی دوشنبه شب، 25 اردیبهشت ماه جاری در بجنورد، معابر مرکزی شهر بجنورد دچار آبگرفتگی شدید شد، در پی بارش و رعد و برق شدید، برق شهر قطع شد که طی این اتفاق و راه افتادن سیلاب، مادر و کودک خردسالش هنگام عبور از خیابان، در جوی آب کنار خیابان سقوط کرده و غرق شدند؛ در حال حاضر با گذشت بیش از30 ساعت از اين حادثه و تجسس گروه‌های امدادی هلال‌احمر و آتش‌نشانی خراسان‌شمالی، جسد کودک غرق شده در سیلاب همچنان مفقود است و جسد مادر ساعاتی پس از حادثه پیدا شد، اما تلاش‌ها برای یافتن جسد کودک همچنان ادامه دارد."(۱)

این هم از دیگر اتفاقاتی است که در کنار مرگ کارگر شانزده ساله زیر آوار چاه عمیق و قرارداد نفتی با بخش خصوصی و ... زیر آوار کامنتها و فتواها و تحلیلهای مربوط به ترانه یک خواننده دفن می شود!

تدفین توامان بدنها و فریادها، زیر آوار ناله ها و چس ناله ها!

حالا می گویند در بجنورد اس ام اس هایی با مضامین زیر رد و بدل می شود:

"مردم شهر من، بدون رفتن به دریا، رودخانه و حتی استخر می‌توانند غرق شوند."

"مردم شهر من، آنقدر کوچک و بی‌مقدار شده‌اند که حتی می‌توانند در جوی آبی غرق شوند."

"مادری در جوی آبی غرق شد و کودک، زیر قدم‌های بامعرفت مردم شهر هی سر می‌خورد و به دنبال مادرش می‌گردد. با خود می‌گوید: زیر پوست شهر، حتی کودکی‌هایمان درحال غرق شدن است!"

مردمی که در جوی آب، فقط جوی آب، غرق می شوند. انسانی که در جوی آب، فقط جوی غرق می شود.

و استاندار نسبتا محترم خراسان شمالی خطاب به خبرنگاران می گوید:

"ما هم از این قضیه متأثر شدیم، این حادثه بسیار تلخ بود، اما برخی از افراد در خصوص این قضیه مصاحبه می‌کنند که اصلا مرتبط با آنها نیست، این عمل نوعی خودشیرینی است."(۲)

اسم این آقای استاندار، " شفقت" است! شفقت بی نهایت از این اتفاق عصبانی است. نه از اتفاقی که برای دو انسان روی داده، نه! بلکه از دست مردم، از دست ارتباط، از دست موبایل، و از دست ادیسون عصبانی است!

شفقت، خواستار پیشگیری است، نه از تکرار اینگونه حوادث، نه! بلکه از این متجدد بازیها و ادا و اطوار اهالی جامعه مدنی را درآوردن!

و ضمن اینکه خواستار جلوگیری از تکرار این اس ام اس ها می شود، می افزاید:

"آنقدر خراسان‌شمالی را بی‌شخصیت جلوه ندهید..."

عجیب است! برادر، شما اسم این را، حرکت خودجوش مردم غیور و فهیم شهر بجنورد و استان خراسان شمالی نمی گذارید؟

حالا که  صدا نه به کسی نمی رسد، لابد همسر و پدر آن زن و کودک جایی در کنار ته مانده های سیلاب و در محلی دور از انظار و اذهان عمومی، نشسته و با خود زمزمه میکند:

تو هم بامن نبودی! ای آوار! ای سیل مصیبت بار!


(۱):قرباني شدن مادر و كودك در آبگرفتگي معابر بجنورد

(۲):استان را بی‌شخصیت جلوه ندهید

اگر ...

اگر بابام زنده بود و می تونستم ۱۰ میلیون تومن ازش قرض بگیرم، با خرید سی سانتی متر زمین در پاسداران و نصب دو عدد جعبه، می تونستم سیگار و فرفره بفروشم و پیش زنم شرمنده نباشم! تازه عصرها یه فرفره هم برای نوه صاحبخونه میآوردم تا لبخندش رو ببینم. برای خرید اون سی سانت زمین دست کم به پنج میلیون تومن پول نیاز دارم! آه! چه رویای تمیزی بود. اما موندم چطور میشه که من نتونستم بعد از دو سال ازدواج وام ازدواج بگیرم و این یارو تو هرمزگان با ۵۴ میلیون موجودی، ۱۰۰ میلیون بورو وام گرفت؟ ۱۰۰ میلیون! اونم یورو!!! 

اوه! فهمیدم! من ضامن معتبر نداشتم و این بابا ضامنهای بسیار معتبر داشته. همینه!
اگه ضامن داشتم، حتی بدون وجود پدر ، می شد بیست سانت زمین بخرم اونجا. هان؟ بیست سانت هم بد نیست. مگه همه پولدارها و تاجرها اولش با چی شروع کردن؟ فقط باید توکل کنم!!!


این نرخهای زمین رو میذارم این پایین تا نصب العینم بشه. تا بدونم که هر روز باید صد برابر دیروز تلاش کنم. صد برابر. تا یهو خیالات برم نداره که خدا فقط با یه حرکت، برکت میده. صد تا، دویست تا، بلکه هم بیشتر باید حرکت کنم. من توکل میکنم تو این ده- پونزده سال باقیمونده عمر همینجور خالصانه و با ایمان به سمت اون سی سانت زمین و دکه ای به اندازه شازده کوچولو، حرکت می کنم. گیرم که آخرشم نرسم! دیگه باقیش بخاطره قسمته ... بقول شاعر: در دایره قسمت.... باقیش چی بود ممد؟ ول کن بابا. گور بابای شاعر. برم حرکت کنم....

 نرخ املاک کلنگی در تهران : http://www.mehrnews.com/fa/newsdetail.aspx?NewsID=1593620

برای، تنهایان  و تنهاییی ها، برای گلوله ها و قرصها


قرار بود ما باشیم. همه با هم باشیم. که نه زن و نه مرد باشیم. رفیق باشیم. نه در بار و در کافه، نه در ناگریزی استمنا قاری خوش نوای زندگی اشتراکی. نه!

گونه هامان سرخ ، پیشتر از سرخی پرچمهامان، حالا گونه هامان سرخ است بیشتر از شرم تنهاییمان. و اتفاق اینبار، بازتکراری تراژیک بدینسان:

در زندگی یک کمونیست زخمهائی هست که روح را آرام و آهسته در انزوا می تراشد و می خورد

آری: درست می شنوید: "زندگی یک کمونیست "

او که می خواست زخمهای انزوا را بتراشد و جایش سرودهای مار را بگذارد. آفتابکاران جنگل را .

حالاقرصهای برنج!

قرصهای برنج، روده های رفیق را در انزوا می خورد و میتراشد.

" مردم

فریاد

کمک!

من یک سرود می خواهم:

یک سرود اوراتوریو!

مگر

ما

خود

مخلوق داغترین سرود نیستیم؟

سرودی که پیچیده است

اکنون

در هر کارخانه

در هر آزمایشگاه

مرا چه کار با فاوست

با خرامیدنش بر پارکت آسمان

دست در دست مفیستو

سوار بر موشک آتشبازی

من

میخ کفشم

از هر تراژدی گوته

دردناکتر است

حرفم را بشنوید..."

یکی دیگر از ما تمام شد. شهیدی در کار نیست رفقا . ما هرگز شهید نداشته ایم. ما پیام داشته ایم . پیامهایی از سیاهکل یا از تپه های اوین و یا از خاوران رسیده است. بگذارید این بار پیام از اتاقی در تبریز، بی صدای گلوله، راه خودش را به " گوشهای ناشنوایی " بازکند. و پیام شاید می گوید: رفقا، چرا مرا تنها گذاشتید؟ " و پیام می گوید:.......................


رفیق سمانه مرادیانی، شاعر و مترجم، دو روز پیش در اتاقش تعدادی قرص برنج می خورد و اینگونه کار را به اتمام می رساند.

چیزی به نام تهران ، چیزهایی به نام تهرانی ها

 

بمثابه پیشگفتار:

زمانی تهران، چنان جایی بود و چنان جاذبه ای داشت، که وقتی اراده همایونی بر آن شد تا سید ضیا طباطبایی را از آن تبعید کنند، او ترجیح داد، دور ملکش را در سعادت آباد حصار بکشد و نانوایی بسازد و نعنا بکارد، ولی ترکش نکند. باور کنید همه اش هم به خاطر دایر نبودن دفتر پناهندگان سازمان ملل در آنکارا نبوده! تهران چنان جاذبه ای داشت!

ادامه نوشته

گه-نشانه ، ریدن-ایدئولوژی (2)

فكر مي كنيد چرا شهرداري قبل از عمليات عمراني در حواشي و جنوب شهر دست به تاسيس توالتهاي عمومي و استخدام نيروي انساني جهت نظافت مداوم آن مي كند.خيلي ساده ايد اگر فكر كنيد فقط مساله بهداشت عمومي در ميان است.هيچ دقت كرده ايد كه ما وقتي در گوشه يك پياده رو يا يك پارك كم تردد با كپه اي از مدفوع تازه يك رهگذر مواجه مي شويم زبان بدن ما چگونه به صورت ناخودآگاه تغيير مي كند.دقت كرده ايد كه چگونه بي هوا در جهتي مخالف محل استقرار مدفوع مذكور آب دهانمان را بيرون ميريزيم؟آيا اين احساس غريزي و ذاتي نوع انسان شهري است يا اينكه يك امر اكتسابي است؟اگر ذاتي است پس چرا در همين اصفهان و در دوره محاصره،مردم اين شهر از خوردن مدفوع خويش نيز نمي گذشتند؟چرا بايد از چيزي كه نتيجه طبيعي سوخت و ساز بدن و ماده اوليه تفكر و تعادل قواي دماغي است چنين منزجر باشيم؟آيا چيزي به جز اراده اي پنهان در جهت عدم رويارويي انسان با واقعيت درونش وجود دارد؟اگر كليت جامعه انساني توسط هابز به يك لوياتان تشبيه مي شود آيا با كالبد شكافي همين كليت نيز دچار سرگيجه و تهوع نمي شويم؟

گه-نشانه ، ریدن-ایدئولوژی (1)

ريدن، عملي عادي و سخيف تلقي ميشود كه كسي به آن اعتنايي نمي كند.(عمل، گويا بواسطه ريدن استحاله مي شود به يك ناعملوارهِِ!) اصولاً هر چيز بديهي همينطور مبتذل تعبير مي شود.چون ذهن ما عادت كرده به اينكه ريدن اساساً مقوله‌اي در خور اعتنا نيست.(اصلا اگر در چارچوب نظام آئيني و تقدس يافته مفهايم و مقولات وارد بشود.)

از آنجايي كه انسان خودش را ارباب انواع و اشرف مخلوقات مي داند لابد براي اين قبيل افعال دون اعتبار انتولوژيك اش نيز، سطوح متعددي از تعبير و تفسير قائل است.البته هر قدر هم كه جان بكند نمي تواند از ريدن يك نظام فكري بسازد و مثلاً اطلاقش كند به اينكه:من ميرينم پس هستم!و این همان گزاره ای است که در پی یافت یا دست کم بازیافت اش هستم.

از اين بابت فرهنگ عامه خيلي پيشروتر از دايرة المعارف اهالي تتبعات ادبي و فلسوفهاي حقوق بگير و جامعه شناسان مقاطعه كار است.فرهنگ عامه مي تواند كانتكستي باشد كه در آن بتوان به تبار شناسي و گندزدايي از ريدن، نزديك شد.در اين جاست كه ذهن عامه توانسته به آرامي، ژانري با محوريت مدفوع ايجاد كند.براي شروع ميتوان برخي از ارجاعات آنها را به ريدن بازسازي كرد.تا بعداً بتوان به رمزگان بيروني جهت استتار سطح انتزاعي ريدن، گامي نزديك شد.

مثل اينكه، توپچي به اشتباه هواپيماي خودي را بزند.مثل اينكه، مهاجم توپ را وارد دروازه خودي كند.مثل اينكه، عملي، اراده كند زيادي توپ كند.مثل اينكه، سياسي توپ را بيندازد تو زمين نظامي.مثل اينكه، منجم از توپ، گردي زمين را استنتاج كند.مثل اينكه، فليسوف از خلقت توپهاي فوتبال داراي حسگر، نظام تو در تو و خلقت پيچيده هستي را قياس كند.مثل اينكه، شكم دختر باكره مثل توپ باد شود.مثل اينكه، ارزش اضافي، تو بازار نيورك مثل توپ آماس كند.مثل اينكه، بين طبقات اجتماعي بقدر يك توپ شكاف ايجاد شود.مثل وقتي كه، براي پر كردن اين فاصله از منطق توپ استفاده شود.يا اينكه، از ماتحت واعظ سر منبر يك صدايي در برود كه مثل توپ صدا كند...

خلاصه بين تمام اينها، يك رابطه دالكتيكي عميق وجود دارد كه سنتزش، ريدن است.در واقع وقتي اين قبيل اتفاقات روي مي دهد يك امر عميقاً عيني، كه طي يك فرايند تاريخي، دچار افسون زدگي شده بود مناسبات مغز و مقعد را وارد يك فاز جدلي مي كند.شايد رويدادي مثل يبوست نيز، چند صباحي از نفس ريدن، مساله بسازد.في الواقع ذهن آدميزاد درگير تحليل حس درد و راهكاري براي آسايش است.ولي اين درد مقطعي كه ممكن است با مداخله چهار تا ليوان آب انجير حل شود، يك بحران ادواري و گذرنده است.اما براي درك چرائي اين بحران نه به صغري و كبري چيدن نياز است و نه به فلسفه بافي.كاري كه هنوز هم فلاسفه و اخيراً ژورناليست ها آنرا مرتكب مي شوند.در اصل براي ايضاح متافيزيك سياسي ريدن، بايد گفتمان تازه اي خلق كرد كه شايد بشود بعنوان بديل، ريدمانش ناميد.و اين ريدمان قادر نخواهد بود درك وارونه ما را از ريدن و گه كه موكول به ريدن است، تغيير دهد، مگر آنكه از يكسري نشانه ها  و خطابها در كانتكستكي تاريخي رمزگشایی شود.

 

سقط نشدن

براي احسان شير و خورشيدي كه پيش نماز امامزاده اسمال معتقد است در راهروهاي آخرت سرگردان است!براي احسان،كه با تحليل نيستي زندگي كرد و براي بازگشت به هستي_همين كه هست، مرد!براي پزشك بي همه چيزيكه، احسان را كشت!

۱

هر بار كه آغاز سال نو با نيمه شب مصادف مي شد، پدرم مي گفت من را بيدار نكنيد.آنوقت ها كار پدرم يك ولنگاري در قبال خانواده و سنتهاي اصيل محسوب مي شد.تا اينكه من در يك روز روشن كه قرار بود سال، نو بشود به يك خواب عميق اجباري فرو رفتم تا دريابم زندگي مي تواند يك حركت سطحي تخمي باشد كه با خوردن و مدفوع پس دادن معنا يابد و با سال نو و يك سنت ارتجاعي مثل نوروز و كريسمس تحول يابنده براي احسن احوال تعبير شود.

ساعت ۴ بعد از ظهر، سال۸۳ تمام مي شد و من بايد صبح زود به جاي نسبتاً دوري مي رفتم و قبل از آغاز سال جديد بازمي گشتم.شب را تا صبح نخوابيدم و مثل همه شبهاي ديگر آن سالها، تنها و نشئه گوشه اتاق بين يك مشت كتاب نخوانده، نتوانستم دليلي براي خوابيدن پيدا كنم.

سراغ يادداشتهايم رفتم تا يك طرح احمقانه را بررسي كنم.مي خواستم ببينم من واقعا از چه جور مرگي مي ترسم.راستش از زرت و پرت كردن در مورد اينكه مرگ چيز غريبي است يا نه، خسته شده بودم.حالا مي خواستم راجع به اين فكر كنم كه فارغ از يك سري مفاهيم انتزاعي اصلاً چگونه مردن در نوع ترس، اثر دارد يا نه؟

هي كاغذ سياه كردم و هي گزينه تازه تري را بررسي كردم.يك جور ماليخوليا عارضم شده بود.يك جور مازوخيسمي كه حاصل از كندن زخمهاي كهنه است.زخمهايي كه در جاهاي ناديدني روحت قرار دارند و تو حالا رويشان را خراش مي كشي.مثلاً اوج اين قبيل احساسات جايي بود كه فكر كردم بروم بالاي يك ساختمان بلند بايستم،دور گردنم را با سيم فلزي ببندم و سر ديگر را به جايي مثل آنتن مركزي ساختمان محكم كنم.اين در حاليست كه تمام لباسم را هم با چيزي مثل بنزين خيس كرده ام.بعد كبريت را مي كشم و خودم را مي سوزانم و بعد از درد سوختن خود به خود از ساختمان پرتاب ميشوم.تازه در اين زمان سيم عمل مي كند و به دار هم آويخته ميشوم.اصلاً هميشه از اينكه كاشف چنين ايده بديعي براي خودكشي بودم به خودم مغرور مي شدم.

با اين همه حتي اين كار نيز باعث ترسم نمي شد.باز سياه كردم و از دريا و گلوله و ...گذار كردم تا اينكه رسيدم به يك چيز خيلي سطحي و عيني مثل مردن در يك سانحه رانندگي.راستش را بخواهيد همينجا متوقف شدم و ديدم واقعاً براي من چيزي رقت انگيزتر و در عين حال ترسناكتر از مردن در چنين وضعيتي نيست.به حال خودم تاسف خوردم، ولي خوب كه فكر كردم ديدم اين مردن به اين شكل به معناي دقيق يك جور سقط شدن است.بعد بازهم به خودم مغرور شدم :هوم!من بايد مثل يك قهرمان بميرم!من از سقط شدن مي ترسم.بعد از لاسيدن با فرويد و مرگ و اتومبيل، به خودم آمدم ديدم آفتاب طلوع كرده و بايد حركت كنم.

كيفم را بستم و رفتم.كارم را انجام دادم.بعد هم برگشتم و آمدم سر جاده تا با سواري برگردم خانه.يك ماشين گير آمد و به اتفاق سه نفر ديگر سوار شديم.راننده طوري رانندگي ميكرد كه انگار اراده كرده بود نتايج تفكرات شب پيش را بياورد جلوي چشمم.چقدر دلم ميخواست جاي نفر جلويي نشسته بودم كه آزادانه و پشت سر هم سيگار مي كشيد.به راننده گفتم،كف سيگارم.گفت جلوتر مي ايستم.و يارو كه سيگار مي كشيد گفت بيا جاي من بشين كه توقف نكنيم تا به موقع برسيم.گفتم از خيرش گذشتم اين يك ساعت را هم صبر مي كنم.

۲

دهها بار چشمم را باز كردم و بستم.حال خيلي خوشي بود.انگار يك چيزي بود فراتر از هر جور مخدرات و مسكرات كه تا آن روز تجربه كرده بودم.يك رفت و برگشت دائمي بود از ناكجا به ناكجا.حتي ميشد بدون رفتن به موال شاشيد و احساس سبكباري بيشتري داشت.تا اينكه يك بار كمي توقف كردم و ديدم چهار تا موجود بي همه چيز دارند دست و پايم را به تخت مي بندند.چيزهايي مي گفتم كه براي خودم در نهايت وضوح بود و آن چهار نفر نمي فهميدند.بعد، يك بار شنيدم كه يكي مي گفت:عجيبه كه زنده مانده!آن سه تاي ديگر زنده از ماشين در نيامدن.و باز رفتم.كجا؟نمي دانم.اما بار بعد كه آمدم، ديدم دارند لب و دهن و صورتم را با نخ و سوزن مي دوزند.بعد يكي گفت:اي بابا، اينكه وسط عمل هوش اومد.دوباره تزريق كن.بعد شروع كردند مثل بچه ها باهام صحبت كردن كه خوابم ببرد.ولي نمي خوابيدم.تصميم گرفتند ادامه بدهند و يكهو ديدم كه يك سوزن بزگ را چپاند تو لبم و از سمت ديگر لب يك نخ سياه ضخيم كشيد بيرون.بازخوابيدم.هفته بعد خودم را در آيينه ديدم و تازه فهميدم چي شده.مثل گه شده بودم.اما آن سه نفر ديگه اين طور كه اطرافيان مي گفتند دقيقا گه شده بودند!

۳

چقدر خوشحال بودم كه سقط نشده بودم.اگر اينطور ميشد و بعد مي رفتند سراغ نوشته هاي شب قبل،حتما نتيجه مي گرفتند كه من يك اهل طريقتي بوده ام كه حتي نوع مرگم نيز الهامم شده بوده است.آنوقت هر چي تلاش كرده بودم براي نفي خودم و ميراث پشت سر خودم دود مي شد و به هوا مي رفت!حتي برايم مهم بود كه در نيستي محض من،اين يك مشت خرفت، در موردم چه فكري مي كردند.

بهر حال نمردم!وقتي بيدار شدم بهار شده بود.درخت سيب تو حياط، به گل نشسته بود.سيگار همچنان لذيذ ترين بلعيدني دنيا بود.چيزي براي توبه كردن وجود نداشت.آدم ديگري نشدم.بلكه به روايت اطرافيان پس از آن حادثه حتي لجن تر از پيش شدم.بهر حال زندگي چيزي هم بيش از اين نيست.مي تواند مثل آخرين سكانس فيلم ترميناتور در يك نقطه متمركز و بعد محو بشود.مي تواند با فلسفه خواندن يك كمي به توهم گذار نزديك شود.مي تواند چنان چيزي هم باشد كه به تو ثابت كند مطرود بودگي و به حاشيه رانده شدگي، سرنوشت تخمي و ازلي ات نيست.يك وقتهايي با خوابيدن مي شود از تحول صوري،فرا رفت.يك وقتي هم هست كه بايد با بيداري چنين عملي را انجام داد.

نيمه وقت

"راه نجاتي نداريم جز اينكه يا معنايي بيابيم يا همه چيز را رها كنيم.‌‌ما اكنون زير بازجويي هستيم." آلبر كامو

۳۰مرداد ۱۳۳۲محله سنگ مزار لاهیجان: کشمکشی درونی در زير شيرواني خانه

-‌‌ اجازه بده، بزنم!

- ديوونه نشو،‌ ‌حيفه!

- حالا يك حيفي نشونت بدم كه...

- يه لحظه صبر كن.نزن بابا!پشيمون مي شي.

- د ولم كن بي همه چيزه وراج. ده ساله با همين جملات دري وري داري منو  به تاخير مي اندازي.آخه از چي بايد پشيمون بشم؟گاس از اينكه خيلي كارها مونده و ميشه انجام داد؟يا اينكه مي شود تغيير داد و نتيجه رو ديد؟يحتمل، بعدهم يه دنياي زیبا با انسانهای تحقق یافته.

- فكر كن...صبر داشته باش...فكر...

- زر نزن.كمتر با شاش اين و اون قرقره كن.فقط در يك صورت مي تونم فكر نكنم يا پشيمون نشم كه زمينه مواجهه اين افكارو از بين ببرم.با فلسفه "حتي آدمكش مي تونه قاضي باشه".

- حالا يه سيگار دود كن!

- اوهوم..................................................

- نه...الاغ...كمك...

- آه................................

- يعني ديگه واقعا تموم شد؟...اونهمه...

- ....................

- بي ثمر...

- ............

- اي كاش...

- .......

- .......

- ...

- ...

- .

- .

-

-

ماركسيسم به روايت پازوليني

"خيلي ساده و به پيروي از احساسم به جبهه كمونيسم پيوستم و سپس به مطالعه آثار ماركس پرداختم".

اين جمله،اذعان از سر صدق ماركسيستي است كه بنا ندارد از برج عاجي روشنفكرانه به تحليل وضعيت اجتماعي خويش مشغول شود و با كله به كشف خطوط جامعه طبقاتي بپردازد.جمله اي از،پير پائولو پازوليني اديب و فيلمساز ايتاليايي.

"اول به كمونيسم گرايش پيدا كردم و بعد به ماركسيسم.واگر دقيق تر بخواهم بگويم،اول نه به كمونيسم،بلكه به يك سري از كمونيستها علاقمند شدم."همدلي با دهقانان منطقه فريول ،او را "درگير واقعيت عيني زندگي روستاييان"مي كند و با مشاهده مبارزه دهقانان روزمرد با زمين داران بزرگ از نظر ذهني نيز براي تحليل ماركسيستي اين مبارزات آماده مي گردد.

آنچه پازوليني "احساس ساده" مي نامد،البته ريشه هاي عميقي دارد كه او را تا مرز نفرت از بوروژازي پيش مي راند.نفرتي كه محصول پايگاه خرده بورزوازي او و تنشهاي دائمي با پدر فاشيست مسلك اش مي باشد.او در اين باره مي گويد:"نفرت من از بورژوازي به مدرك و شاهد نياز ندارد.همين است كه هست.دشمني من با بورژوازي از ديدگاهي اخلاقي ناشي نمي شود.بلكه ضديتي است حاد و قاطع و مطلق و هيچ چيز آن را التيام نمي بخشد."

شما اين ضديت را در "سالو" يكي از تكان دهده ترين ساخته هاي پازوليني به وضوح خواهيد ديد.جايي كه بورژواهاي فاشيست،در ظرفهاي نقره اي مدفوع نوجوانان 14 ساله را با آداب ويكتوريايي مي بلعند و در حين دوش گرفتن از منظره رمانتيك بارش ادرار بر صورتشان ،بديع ترين اشعار ممكن را زمزمه مي كنند.

پازوليني با ارائه روايتي شخصي و روانكاوانه از بيوگرافي خود تا آستانه پذيرش ماركسيسم،واقعيت مادي و عيني را در تقدم به ذهن قرار مي دهد.ذهني كه به فريب خود را انتخاب گر تام و تمام مي نامد.اين واقيت در اغلب آثار سينمايي او برجسته مي شود.او براي ارائه چنين روايتي خود را دنباله رو مي نامد.كسي كه نه متفكر است و نه ايدئولوگ.كسي كه چيزهاي دور مانده از ديد ايدئولوگ را وارد زبان سينما مي كند.زباني كه بزعم پازوليني با داشتن نظام نشانه اي يكسان،فراملي و غير طبقاتي است.او سعي مي كند با اين زبان،عشق به واقعيت جسماني،جنسي،ملموس و حياتي را بنام "شور زندگي"احيا كند.او سينما را عاملي مي داند كه در متن واقعيت،نگاهش ميدارد تا همواره به واقعيت عشق بورزد.پازوليني بر آن است كه براي بيان واقعيت به استعاره نيازي ندارد:"من براي بيان شما خودتان را بيان مي كنم."

اين طرز بيان البته لزوماً به معناي نمايش مرده و بي روح از عناصر موجود در صحنه نيست،بلكه با استفاده از لنزهاي متعدد و متنوع،دوبله هاي ضد ناتوراليستي،افكت ها و موسيقي هاي اقوام،استفاده از بيان شاعرانه و جابه جايي هاي پشت سرهم دوربين، برداشت هاي كوتاه و استفاده مضاعف از مونتاژ ،باعث مي شود آنچه از واقعيت ساطع مي شود به طرز اعجاب انگيزي تا كنه آن پيش رود و مخاطب را با اسطوره اي كثيف و ضمخت از زندگي پيراموني اش مواجه كند.

او براي انتقال اين روايت هر كاري مي كند و دست به هر تلاش راديكالي مي زند.براي او بازيگر فقط تا جايي جالب است كه نقش يك هنرپيشه را ايفا كند و گرنه او به عنوان بازيگر فاقد جاذبه است.پس بايد به راحتي گفت: گور باباي صداي جان وين!چون اين اصلاً اهميت نخواهد داشت كه هنرپيشه تا چه حد به صدا يا چهره اش وابسته است.

مثلا از نظر پازوليني ،"آنامانياني" در فيلم "ماماروما" به خوبي از عهده نقش خود برنيامده است.چرا كه او خاستگاه خرده بورژوايي دارد در حالي كه شخصيت زن فيلم چندگانه است.زني است از توده مردم با هدفهاي خردبورژوايي.

او در توصيف اين مسئه مي گويد:"اگر پسر جواني با خاستگاه خرده پرولتري و بدون تاثرات بورژوايي بفهمد مادرش فاحشه است ،به او ساعت طلا مي دهد تا با او بخوابد.اما با تربيت خرده بورژوايي ضربه مي خورد و كارش به مرگ و افسردگي و سقوط مي انجامد."چرا كه"بورژوازي روح را كه مقوله اي متعالي است،با وجدان تاخت زده است،و وجدان هم موضوعي اجتماعي و دنيوي به حساب مي آيد."

پازوليني آدمي را كه در چنبره تعارفات و اخلاقيات سخيف بورژوامنشانه گرقتار آمده است آدمي "ميان مايه" مي نامد.:او به وضع خود مفتخر است و مي خواهد همه مانند او باشند.افق ديد او سخت محدود است.به شور و صداقت اعتقاد ندارد.باور ندارد كه مردم همان جوري هستند كه ما آنها را مي بينيم.از آدم ميان مايه چنين چيزي نبايد انتظار داشت.ويژگي ديگري كه به همين اندازه مهم است،نقطه مقابل اين امر را نشان مي دهد.آگاهي او آگاهي طبقاتي نيست،آگاهي اخلاقي است نه سياسي."

اگر كمي در اين گفته پازوليني دقيق شويم مصاديق چنين آدمي را كساني خواهيم يافت،كه با بيرون كشيدن خود از مبارزه طبقاتي (حتي در مقام دگرانديشان طبقه حاكم)گه زيادي مطالعات آكادميك را زبان مي زنند و نگرش طبقاتي را مانع پيشرفت علم حقيقي بر مي شمارند.

پازوليني جهت گريز از چنين موضع ابلهانه اي ،نسبت به طبقات،هنر و آگاهي جهت گيري مي كند و بي پرواي واتيكان،بنيادگراها،نئو نازيها و فاشيست ها،با آزادي كامل آنچه را ازواقعيت درك مي كند به تصوير مي شكد.او حتي در اظهار نظري جداگانه به نقد جامعه اسرائيل مي پردازد و مخالفت خود را با جامعه اي كه ريشه هاي نژادي و موعودگرايانه دارد ابراز ميدارد.او تاسيس يك كشور بر پايه شالوده مذهبي سه هزار ساله را كاري جنون آميز مي داند.

بي قيدي او در تصوير آزادانه واقعيت تا جائيست كه درباره فيلم اديپ مي گويد:تلاش من بردن روانكاوي به اسطوره بوده است."نفرت از پدر را قوي تر از علاقه به مادر ديدم.رابطه پسرها با مادرشان،رابطه اي تاريخي نيست،بلكه رابطه اي است صرفا دروني و خصوصي،كه از تاريخ فراتر مي رود،وبنابراين از نظر ايدئولوژيك بي ثمر است.در حالي كه عشق و نفرتي كه ميان پدر و پسر هست،تاريخ را به پيش مي برد...مي دانم كه نسبت به مادرم احساسات عميقي دارم و همه كارهايم از اين عشق مايه گرفته است،اما اين پيوند در ژرفاي وجودم خانه دارد و از دسترس تاريخ بيرون است.در حالي كه همه ابعاد ايدئولوژيك و فعال و عملي در كار و منش من در كشمكش با پدرم شكل گرفته است."

روايت پازوليني از ماركسيسم روايتي است بي قيد و بي پروا.روايتي فراتر از مشتي مزخرفات آئيني و اراجيف نغز.روايتي است از ماركسيسم براي ديدن و ديگرگونه ديدن.

منبع:پازولینی از زبان پازولینی

سرمايه داري، نابودي زمين واسطوره نوح

"بگذاريد بيش از حد پيرامون تسخير طبيعت از طرف انسان از خود تعريف نکنيم. زيرا هر تغيير آنچنانی انتقام خود را از ما می‌گيرد. هر يک از آن‌ها، حقيقت اين است، در درجه اول پی‌آمدهايی دارد که ما در نظر می‌گيريم، اما در درجه دوم و سوم تأثيرات کاملاً متفاوت، پيش‌بينی نشده‌ای دارد که اغلب اولی را خنثا می‌کند."(انگلس/گذار از ميمون به انسان)

براي تسخير طبيعت و سلطه بر آن دست به هر كاري مي زنند.امپرياليسم كاوشگر راه كوه و بيابان و اقيانوس را در قالب مطالعات اكوسيستم مي گشايد و رسانه به نشر تصاوير خدايي او در زير آبها و بر فراز ابرها همت مي گمارد. مردم نيز پاي تلوزيونها مي نشينند با دهان باز به اين اعجاز آئين دكارتي مرحبا مي فرستند.مردم در پايان چيزهايي از گرم شدن زمين و آب شدن يخها و انقراض گونه هاي نادر حيوانات مي شنوند و باز بر تعهد كاپيتاليستها در حفظ و نگهداري از محيط زيست احسنت مي گويند.

به آنها القا مي شود كه قطب عالم هستند،هر طور كه اراده كنند تاريخ و طبيعت را مي سازند و هر زمان كه بخواهند آن را به شكال نخست باز مي گردانند.هاليوود در اين زمينه به طرز فزاينده اي دست اندر كار است.كافي است تا يك نوجوان سانتي مانتال تعدادي از دوستان خود را دور هم جمع كند تا رئيس جمهور و روساي كارخانه ها به حرفشان گوش دهند و دود كارخانه ها را فيلتر كنند.آنها به طور مداوم مي گويند خوب مشكلي نيست اگر واقعا اوضاع زمين تا اين حد خراب است بالاخره يك كاريش مي كنيم!و بعضا كه سيلها و زلزله ها و يخبندانهاي مهيب و برانداز آغاز مي شوند و زمين را تا مرحله نابودي كامل مي برند ،سياستمدارها و سرمايه دارها با آن ژستهاي مهوع جلوي نابودي را مي گيرند و زميني از پيش بهتر هم مي سازند.عقل كلها ،زمين را نابود مي كنند و با برساختن كنترل جمعيت و كميته حفظ محيط زيست ،ستادهاي مبارزه با آلودگي هوا و...ايمان دارند كه علوم همچون عصاي موسي كه دريا را باز و بازبسته مي كرد،به تناسب نيازشان مي تواند طبيعت و زيست بومها را نابود و بازسازي كند.

البته ناشران چنين ديدگاه سخيفي خود آنقدر ها هم احمق نيستند كه به اين ياوه ها اعتقاد داشته باشند.اين ادبيات نجات بخش بخيه هاي سطحي است روي اعتراضات پراكنده اي كه زخمهايي بر تماميت نظري آنها انداخته است.آنها در واقع در سطحي بالاتر در راه اكتشاف راههايي براي تسلط بر فضا هستند تا در پايان عمر زمين جاي تازه اي را بر دام گستريهاي خود داشته باشند.در غايت انديشه آنها زمين مي ماند و مردمي كه در حال فسيل شدن هستند و آنها مي مانند وتعدادي مورد نياازي نرينه و مادينه كه مي روند تا بقاي نسل نخبگان بشر را ادامه دهند.در غايت مداري آنها اسطوره كشتي نوح بار ديگر در يك كشتي فضايي تكرار مي شود و برگزيدگان عالم كه عصاره هزاران سال رنج و استثمار ميلياردها انسانند سوار بر آن از مهلكه مي گريزند.

از اين روست كه دستگاههاي معرفتي آنها اين جملات را آرماني و شاعرانه توصيف مي كنند:

"از موضع صورتبندى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏ یک فرماسیون اجتماعى‏‏‏ عالى‏‏‏تر،وجود مالکیت خصوصى‏‏‏ بر کره زمین آنچنان بى‏‏‏معنا و تهى‏‏ از محتوا تظاهر خواهد کرد، همانطور که مالکیت خصوصى‏‏‏ انسانى‏‏‏ بر انسان دیگر چنین خواهد بود. حتى‏‏‏ یک جامعه، یک ملت، آرى‏‏‏ حتى‏‏‏ همه جوامع همزمان مالکان زمین نیستند. آن‏ها تنها از حق استفاده از زمین برخوردارند و موظف هستند به عنوان پدران خوب خانواده آن را بهبود یافته به نسل‏هاى‏‏‏ بعدى‏‏‏ به ارث بگذارند."(ماركس/ سرمايه)

موضع ماركس موضعي از منظر الهيات و صوفي گري نيست ،و دقيقا موضعي است راديكال نسبت به نابودي طبيعت به دست سرمايه داري.ماركس از منظر علم در ميابد كه عقل كل گرايي اجتماعي سوژه دكارتي ،در نهايت به شديدترين ميزان از استثمار بين انسانها خواهد انجاميد و حتي زمين را به عنوان شالوده كار انساني دچار تخريب و نابودي خواهد كرد.او حتي دريافته بود كه براي حفظ اقتصاد پايدار بايد مناسباتي پايدار با طبيعت داشت و نسبت به محدوديتهاي طبيعت آگاهي داشت.به گفته آنا فا :" کمونيست‌ها چيزی را به مبارزات محيط زيست می‌آورند که خيلی از گروه‌های ديگر نمی‌آورند؛ آن هم تحليل طبقاتی آن‌ها از علل بحران است: سرمايه‌داری."و از همين روست كه سعي مي شود تا ماركس تا مقام يك واعظ اخلاقي فرو كاسته شود تا سرمايه داري بتوانند با انتشار مواعظ اخلاقي در تيتراژ پاياني فيلمها و بخش نتيجه گيري آثارش زمين را به تولدي دوباره نويد دهد!

ماركس محيط شناسي سياسي را با از انتفاع انداختن انتزاعيات و بسط آن به تحليل طبقاتي و ديالكتيك توليد و طبيعيت دچار تحول كرد." ثروتمندان از منابع مصرف می کنند تا موقعیت ممتاز خود را پایدار نگاه دارند و تنگدستان منابع مزبور را مصرف می کنند تا وضعیت خود را در قبال ثروتمندان بهبود بخشند."در واقع نظام معرفتي سرمايه داري با كالايي ساختن تمام ابعاد زيستي است كه هيچ حد و مرزي براي قدرت خويش متصور نيست و بي پروا تا مرزهاي جنون در نابودي زمين پيش مي رود." به محض اینکه تولید برپایه سرمایه استوار شد از یک طرف صنعت مندی جهانی را می آفریند – یعنی کار مازاد، کار ارزش آفرین – و از طرف دیگر نظامی را می آفرینند که از قابلیتهای طبیعی و بشری سوءاستفاده می کند در این نظام هیچ چیز خارج از چرخه تولید و مبادله اجتماعی مشروع و با ارزش نیست. پس سرمایه جامعه بورژوا را ایجاد می کند و تصرف طبیعت را تعهد اعضای جامعه می داند...."

آميختگي سرمايه داري و نظام قدرت نيز بر افزودن هر چه بيشتر به دامنه اين ويراني دامن مي زند.عملكرد قدرت با ايجاد سازوكارهاي بوركراتيك دستگاههاي ديپلماتيك و بر ساختن دستگاههاي گفتماني به تسلط روايت هاي راست كيشان و دلالان مي انجامد.اين رهيافت در نهايت ،و در سطح تصميم گيريهاي سياسي به الزام ايجاد يك نظام مالياتي مي انجامد كه برآمده از منطق اقتصاد ليبرال است.منطقي از اساس روياپردازانه.منطقي كه اصل وجود رقابت آزاد را با فرض امكانات و اطلاعات برابر پذيرفته است در استنتاجات سياسي خود نيز حاوي اقسام متعددي از تناقض است." ماليات‌هايي كه اين واقعيات را ناديده مي‌گيرند، بار سنگين هزينۀ بهبود زيست‌محيط ثروتمندان را بر دوش فقرا خواهند نهاد".

نقطه عزيمت نظري در اين رهيافت پيدايي سرفصلي بود كه پس از اجلاس كپنهاك پديد آمد:در کپنهاگ «جنبش نوینى‏‏‏ با شعار “تغییر نظام بجاى‏‏‏ تغییر آب و هوا”» ایجاد گرديد. در پیش‏گفتار این اعلامیه دو علت براى‏‏‏ بحران محیط زیست برشمرده مى‏‏‏شود: «یکى‏‏‏ شکل مالکیت نظام اقتصادى‏‏‏ فاقد دوراندیشى‏‏‏ در جهان، همراه با فقدان کنترل دموکراتیک منابع». مسئول این وضع «بزرگترین کنسرن‏هاى‏‏‏ ماوراى‏‏‏ ملى‏‏‏» هستند. علت دوم بحران محیط زیست، سلطه و تبلیغ این برداشت در رسانه‏هاى‏‏ کشورهاى‏‏ ثروتمند سرمایه‏دارى‏‏ است که «انسان را موجودى‏‏‏ تنها اقتصادى‏‏‏ تعریف مى‏‏‏کند.» این برداشت ضدانسانى‏‏ که‏ توسط «کنسرن‏هاى‏‏‏ تبلیغاتى‏‏‏ جهانى‏‏ و، شرکت‏هاى‏‏‏ بازاریابى‏‏‏ تبلیغ مى‏‏‏شود، ریشه در رقابت میان آن‏ها و تبلیغ براى‏‏‏ مصرف بى‏‏‏بندوبار … دارد. این کنسرن‏ها پیامدهاى‏‏‏ فاجعه‏بار اجتماعى‏‏‏ و اکولوژیکى‏‏‏ کارکرد خود را بکلى‏‏‏ از مدنظر دور مى‏‏‏دارند.»

با اين حال و با توجه با سلطه نظام ويرانگر،كشورهاي در حال توسعه نيز در اين خصوص از سطح صدور بيانيه ها و پوپوليسم در نمي گذرند و عملا در جهت رقابت با ابرقدرتها به اشكال پست تري كمر به نابودي محيط زيست مي بندند.و جهت گشايش راهي براي برون رفت از وابستگي اقتصادي به آنها ،به ابداع ملغمه اي از صنايع پيشاسرمايه دارانه و سرمايه داري مي پردازند كه نتيجه آن آلودگي ها و تخريبهاي مضاعف است.امري كه به يمن گسترش روزافزون ميليتاريسم در كشورهاي جهان سوم ابعاد فاجعه آميزتري نيز به خود مي گيرد.از طرفي نيز بروز تششعات نظام جهاني سازي ختم به رقابتي شدن هز چه بيشتر شهر و روستا در اين كشورها مي شود و اهلي بومي جهت وصول سريع تر به حدود ترقي و رفاه مردم شهر دست به تخريب جنگلها و مراتع مي زنند.رويكردي كه دوستان شهري آنها به ترويج آن مي كوشند و جاي تبر اره برقي را به آنها هديه مي دهند.آنچه در مجموع اتفاق مي افتد گسترش ثانيه اي تعداد فرودستاني است كه در پست ترين شرايط زيست مي كنند و در تمام دنيا به يك مرز و محدوده طبقاتي تعلق مي گيرند.

آميزش جنبشهاي محيط زيستي با جنبشهاي كارگري و راديكال و تجهيز انها به نظريه علمي اي كه تمام زواياي زندگي انسان را ذيل دستبردي واحد اريابي مي كند و در نهايت اعلام جرم فرودستان نسبت بر تمام اشكال نابودي و استثمار آنها مي تواند راهكار نهايي مقابله با نابودي تدريجي باشد.اگر به يافته هاي هاوكينگ اعتماد كنيم زمان براي نابودي زمين خيلي هم زياد نيست ،اما زمان براي شكستن اسطوره بازتوليد شده كشتي نوح بر پهنه كاپيتاليسم چقدر است؟


آتش سوزی در جنگلهای پارک ملی گلستان علی آباد دالخانی درفک و ...بهانه ای شد برای نوشتن این یادداشت.احمد مرسلی نیز در وبلاگ اش یادداشتی را ذیل این موضوع درج کرده است.

سیگار می کشم پس هستم

نقل است كه دكارت با رفتن در تنور بخاري و بستن درب آن،در چنان ظلماتي فرو مي رود كه درمي يابد حواسش ديگر به كار درك پيرامون نيز نمي آيد و ارتباطش با اجزاي سازنده معرفت صوري قطع شده است.گويا در همين مكان بوده كه دكارت دركي تازه نسبت به سوژه حاصل مي كند و درك مي كند سوژه حتي در گسست از امور بيروني نيز قادر به استعلا و استمرار معرفت است.اين نور تازه اي كه از ذهن او به ساحت انديشه بر مي تابد هنوز هم محل جدل بين تقدم عين و ذهن نزد انديشمندان است.

هوا سرد بود و من آنجا روي لبه پله سنگي نشسته بودم.

دل و دماغ هيچ حركتي نداشتم تا اينكه وسوسه روشن كردن يك نخ سيگار به  تنبلي من چيره شد.

هر دو دستم را همزمان و ناگهاني طوري كه بخواهم هفت تير بكشم از بغلم بيرون آوردم و همزمان سيگار و فندك را بيرون كشيدم.

طعم سيگار در آن سرماي مرطوب، جاذبه گيج كننده اي داشت.

تعجم گرفت كه چطور ممكن است دقايق زيادي خودم را از چنين لذتي محروم كرده باشم.

دود را مي بلعيدم و پيش از آنكه نفس بالا باييد موجي ديگر از دود را درون سينه مي فرستادم.

از تماشاي دودي كه همراه با بخار از دهانم فوران ميكرد و تلخي خيسي كه ته گلويم جا مي ماند احساس شعف مي كردم.

سرم را دور مي چرخاندم و با دود بازي مي كردم.

دود اشكال متفاوتي پيدا ميكرد و با صداي فوت كه مخلوط مي شد نشئه ام مي كرد.

ديگر متوجه سرمايي كه از سنگ به بدنم نفوذ ميكرد نبودم.

ديگر متوجه قطرات ريزي كه تركيبي بود از باران و برف نبودم.

ديگر متوجه يقه چروك خورده باراني ام و آستينهاي گشادش نبودم.

ديگر متوجه نبودم كه يقه ضمخت بلوزم در هر چرخش سر به ته ريشم گير مي كند و مي سوزاند.

متوجه عابرهايي نبودم كه به چه چشمي به من نگاه مي كردند و چه تكاني به سرهاشان ميدادند.

متوجه زمان نبودم كه تند يا كند يا هر جور ديگري عبور مي كرد.

ناگهان متوجه صداي بوق اتومبيلها شدم!

صداي زرزر بچه مي آمد!

صداي پاشيدن برف كف خيابان از زير چرخ ماشينها مي آمد!

ناگهان سردم شد و دستم رفت توي بغلم!

ناگهان فهميدم سيگارم تمام شده!

اين آخريش بود.اي كاش پنج دقيقه ديگر روشن اش كرده بودم.

معتادان در چرخه سود و منطق بازار

نگاهي كوتاه به تبليغات دارويي براي درمان اعتياد
از زير نويس تا استفاده از بازيگران سينما،از مانكن ها تا پزشكها!از هر ابزار استفاده مي شود تا به معتادي كه قصد بهبودي دارد القا شود راه درمان در استفاده از قرص و دارو نهفته است.نظام سود ،كه زماني استفاده از معتادان را تنها در مصرف مواد مخدر مي ديد اكنون وقتي متوجه مي شود تشكل هاي غير دولتي و سازمان هاي مردم نهاد براي كمك به درمان اعتياد بر پا مي شود ،دست به كار مي شود و فرصت را از دست نمي دهد و چرخه سود را در ارائه داروهاي ترك اعتياد بازتوليد مي كند.در اين نظام معتاد به ابژه اي تقليل مي يابد كه با مصرف قرص هاي تجويز شده ،دچار تحول فيزيولوژيك مي گردد.رسانه هاي وابسته به نظام توليد و بازتوليد ثروت ،با نمايش اسلايد عكسهايي از فردي نحيف و كثيف و سرنگ به ست و متعاقب آن فردي تنومند و بشاش و خوش لباس ،تفاوت بين دوران پيش و پس از ترك اعتياد را به قياسي صوري و ظاهري فرو مي كاهند و با اين كار همزمان اتيكت شهروند موفق را به كساني مي چشبانند كه لباسهاي مارك دار مي پوشند ؛غذاهاي مارك دار مصرف مي كنند ،و از خمير ريش و ادكلن مارك دار استفده مي كنند.در واقع اين نطام كه در سالهاي نه چندان دور معتاد را به طور كامل از عرصه معادلات خود حذف مي كرد اكنون او را با روشهاي رندانه حقوقي و پزشكي به فضاي عمومي باز مي گرداند و با نمايش بدن وي از او به عناون آنتي تز بدن سالم استفاده ابزاري مي كند.بازگشت معتاد در اين نظام منوط به صرف مبالغي پول است جهت خريد داروهاي مختلف در حلي كه معتاد پولهايش را پيشتر در راه مصرف مواد از دست داده است.نكته جالب توجه در اين نمايشها ارائه مشوق جنسي به معتادان است!اعتياد به طور سنتي بيمار مواد مخدر را دچار سردي مزاج و پرهيز اجباري از روابط جنسي مي كند و بصورت طبيعي با طي اصولي مراحل بهبودي فرد اين نقيصه جنسي را باز خواهد يافت.از نقطه نظر فيزيولوژيك ،معتاد در حال بهبودي در آغار مراحل بهبويد بايد در پرهيز آگاهانه در آميزش جنسي به سر برد تا بتواند توان جسمي از ديت داده اش را بازيابي نمايد و در عين حال بواسطه احساس ضعف به سراغ مواد جايگزين نرود.در حاليكه در تبليغات نظام سود محور،به معتاد وعده داده مي شود كه در صورت خريد داروهاي مورد اشاره به او دارويي نيز جهت افزايش ميل جنسي ارائه خواهد شد.همانطوز كه مشاهده مي كنيم اين نظام متكي بر سود حتي نمي تواند در تبليغات روزانه خويش مقاصد خود را كتمان كند.و اين به جز مقاصدي است كه در وراي تبليغات خود در نظر دارد.استفاده از موسيقي متن ،تصوير ،و ديالوگ در اين تبليغات سخيف همه به گونه ايست كه يك نظام معرفتي آميخته به اندوه را براي معتاد ترسيم مي كند و اين اندوه فقط به علت از دست دادن امكان بهره برداري از فرصتهاي انتخاب خريد و لذت حاصل از روابط برساخته نطام عرضه است.گويا نمنتهاي تفاوت بين معتاد پيش و پس از بهبودي آن است كه او در دوران مصرف فعال بي تفاوت به وبترينها از كنار آنها عبور مي كرد و اكنون قادر است وقت زيادي را در قالب پرسه و بصورت شهروند به نگاه كردن به محصولات پشت ويترين صرف كند.شايد بشود بصورت نمادين از اصطلاحات ولگردي و پرسه زني بين دو فضاي زيستي ياد شده استفاده كرد.پرسه عملي است كه حتي افراد متعلق به طبقه تهي دست جامعه بوسيله مصرف تظاهري و شبيه سازي صوري خود با خرده بورژوازي از آن بهره مند مي شوند و مي توانند بدون كنترل محسوس نهادهاي اجبار وكنترل در فروشگاهها و مراكز خريد رفت و آمد كنند و معتاد و ولگرد به علت محروميت از اين همسان سازي در مصرف كالا قادر به انجام آن نيست و به ولگرد و عنصر خطرناك تقليل مي يابد.اين يادداشت براي كساني است كه به آرزوي رهايي از ورطه هولناك اعتياد چشم به تبليغات پر زرق و برق دوخته اند و از باور به رهايي به كمك جمعي از بيماران همدرد و بهبود يافته غافل مانده اند.بي نرديد گردانندگان چنين رسانه هايي به چيزي به جز درآمد از راه آگهي نمي انديشند.آنها نه دركي از تعياد دارند و نه دانشي درباره آسيب هاي اجتماعي.آنها از اجتماع بيرونند و به منافع فردي مي انديشند و هر چيز و هر كسي برايشان در حكم بهانه اي براي سود بيشتر است.منطق شود حاكم بر اين رسانه ها منطقي نيست كه يك شبه از آنها مدافع جامعه سالم را بسازد.

اسلحه صلح در دست خبرنگار

يادداشتي براي كاوه گلستان به بهانه روز خبرنگار

خبرنگاران مستقل بسياري در حملا‌ت انتحاری و یا به وسیله آتش نیرو‌های خودی جانشان را از دست داده‌اند.آنها به ميادين خون آتش مي روند تا چشم مردمان جهان را از بربريت مدرن باز كنند.مي روند تا ثبت كنند فجايعي را كه انسان مدرن به نام صلح و حقوق بشر و نظم جهاني رقم مي زند.دوربين آنها سلاح آگاهي است نه سلاح آتشين جنگ افروزي.دوربين آنها مي خواهد دفتر ثبت انتقام هاي سياستمداران از يكديگر ياشد.جائيكه كه مردمان از همه جا بي خبر تاوان اش را مي پردازند و خانه هاشان ويران و گورستانهاشان آباد مي شود.

يكي از اين خبرنگاران و عكاسان كاوه گلستان بود كه چاپ عكسهايش از رويدادهای انقلاب ايران و جنگ ايران و عراق در بسياری از مطبوعات معتبر کشورهای غربی، نامش را در ميان خبرنگاران عکاس بین‌المللی به نامی آشنا تبديل کرد و جوایزی را نصیب او کرد. گلستان در ۱۳ فروردین ۱۳۸۲ هنگام انجام مأموریت تصویربرداری برای شبکه خبری بی‌بی‌سی در خط مقدم جنگ در شهر مرزی کفری در ۱۳۰ کیلومتری کرکوک در عراق که تحت کنترل اتحاد میهنی کردستان بود، بر اثر انفجار مین کشته شد.

من اولين باري كه با عمق وحشت در جنگ آشنا شدم زماني بود كه عكسهاي گلستان را از جنگ عراق عليه ايران ديدم.تا پيش از آن تنها چيزي كه ديده بودم تصاوير كليشه اي در فيلمهاي دفاع مقدس بود كه از جنگ و مرگ و شهادت چيزي مثل يك آرتيست بازي ساده روايت مي كرد.صحنه هايي را به ياد دارم كه سرباز ايراني با گلوله  و خمپاره زخمي مي شد و تازه شروع ميكرد به راهنمايي باقي رزمندگان.اگر چه اين ايستادگي هاي بين آن نسل آرماني وجود داشت اما واقعيت جنگ چيزي بيش از اين است.و آن جائيست كه رزمنده بواسطه اصابت تركش سرش را از دست مي دهد و يا خون بدنش مانند جويي به زمين جبهه جاري مي شود.عكسهاي گلستان از جنگ نمايش هنر عكاسي به شيوه هاي آكادميك نبود بلكه او واقعيت را در لحظه همان گونه كه بود ثبت مي كرد تا جائيكه با ديدن عكسهاي او از جنگ مي ترسيد و متنفر مي شويد.و تازه اگر بنا باشد از يك رزمنده قهرماني را در ذهن خود بساريد با ديدن همين تصاوير تكان دهنده به اين كار نائل مي شويد.چرا كه تازه در مي يابيد قهرمان جنگ مثل قهرمان ترميناتور نيست كه به جاي زخم تن اش نگاه كند و جاي زخم بسته شود بلكه كسي است كه با علم به باز شدن زخم و بسته نشدن آن باز هم براي دفاع از آرمان اش جلوي گلوله مي رود ،مي ايستد و مي جنگد.

در مورد انقلاب اسلامي نيز همين طور است كه بسياري مي پنداشتند با اسپري روي ديوار نوشتن ،يا توي زيرزمين كتب خواندن يود كه طومار يك رژيم ميليتاريست را در هم پيچيد.در حالي كه عكسهاي گلستان و امثال او نشان مي دهد كه آن جا هم بسياري در خون خود غلطيدند ،مادران بسياري در سوگ فرزندان گريستند و روزي نبود كه بدون اظطراب و استزس سپري گردد.گلستان: اعتقاد داشت، "عكس بود كه خون شهید را به‌عنوان پیام معنوی انقلاب اسلامی، به سراسر ایران منتقل كرد. تصاویر شهدای به خون غلتیده انقلاب كه دست به دست می‌گشت، خشم عمومی را نسبت به رژیم شاه افزایش داد".

سيف الله صمديان به نقل از گلستان مي گويد: من می‌خواهم صحنه‌هایی را به تو نشان دهم كه مثل سیلی به صورتت بخورد و امنیت تو را خدشه‌دار كند و به‌خطر بیاندازد. می‌توانی نگاه نكنی، می‌توانی خاموش كنی، می‌توانی هویت خود را پنهان كنی، مثل قاتل‌ها، اما نمی‌توانی جلوی حقیقت را بگیری، هیچ كس نمی‌تواند. او می‌گفت: عكس‌های تولیدشده در زمان جنگ تحمیلی كه عكاسان حرفه‌یی، آماتور و بسیجی تهیه كردند، یكی از كامل‌ترین و باارزش‌ترین مجموعه‌ی اسناد تاریخی در ایران است.كاوه گلستان خود ، جایزه رابرت كاپا را به‌خاطر عكسی از آن خود كرد كه امام را در حال پایین آمدن از پله‌های هواپیمایی كه او را از پاریس به تهران ‌آورد، نشان می‌دهد.

مادر كاوه گلستان مي گويد: "از روز اولی كه كاوه وارد صحنه‌های جنگ می‌شد، نگرانش بودم، تاجایی كه هربار كه می‌توانست با من تماس می‌گرفت و می‌گفت "من هنوز زنده هستم". حتا یكی از دوستان كاوه برای من تعریف می‌كند كه وقتی از صحنه‌های جنگ و اجساد روی مین رفته عكس می‌گرفتیم، با هم می‌گفتیم كه یك روز هم ممكن است كه ما خود روی مین برویم و سوژه عكس دیگران شویم. من تقریبا هر روز كه می‌شنیدم خبرنگاری كشته شده، فكر می‌كردم كه آن خبرنگار كاوه است، برای همین وقتی خبر مرگش را به من اطلاع دادند، از قبل انتظار آن را داشتم اما اگر بخواهم حقیقت را بگویم خود كاوه هم چنین می‌خواست و به‌همین ‌خاطر هم من توانستم خودم را حفظ كنم و با این شرایط كنار بیایم."

آري مادر خبرنگار نيز همچون مادر يك رزمنده همواره نگران سلامت فرزنداش است چرا كه مي داند فرزند اش پاي بر عرصه پر خطرترين مشاغل جهان نهاده است.چنان كه كاوه گلستان خود سوژه شد و با سلاح اش كه همان دوربين اش بود پاي بر مين نهاد و در گذ شت.خبرنگار مستقل در پي آن نيست تا از دريچه دروبين خود منافع بنگاههاي سرمايه محور مطبوع اش را بازتوليد كند و از خبر مرگ شهروندان و بي دفاعان دنيا به افزايش آگهي تجاري كمك نمايد.بلكه او فراتر از نام و اشتهار در صدد است تا با دوربين كوچكش اذهان دنيا را نسبت به جنگ و شقاوت حساس نمايد و از قاب دوربين اش سدي بسازد در برابر جنگ طلبي و ارتش سالاري.

مرثيه اي براي مارال

با شكار تنها مارال نر بالغ در ارتفاعات شهرستان شفت نسل اين حيوان در خطر انقراض قرار گرفت.اين جمله اي است كه مدير اداره محيط زيست شفت و فومن به خبرنگاران گفته است.بار ترا‍ژيك اين خبر زماني بيشتر مي شود كه اين مقام محيط زيستي ،به جزئيات و نحوه بازداشت شكارچيان اين مارال بخت برگشته اشاره ميكند:شكارچيان را در خانه‌اي كه مشغول طبخ اين مارال بودند دستگير و تحويل مقامات قضايي داديم.

نادرترين گونه مارال كشور در ديگ غذاي عده اي شكارچي عياش بوده است كه براي گذارن اوقات فراغت خود و تنوع بخشيدن به اوقات روزانه شان لابلاي درختان جنگل مي چرخند و بي محابا شليك مي كنند.كساني كه از شجره نسلي اند كه برآمدن شكم و دندان كشيدن به گوشت را مايه فخر مي شمارند و به گفته همان در ميهماني هاي دوره اي ،تحليلهايشان حول طعم انواع و اقسام پرنده و خزنده و درنده مي چرخد.آنها براي انباشتن توده اي تازه از چربي بر گرد شكمهاشان ،تاريخي ترين انواع حيوانات را طعمه مي كنند و با لذتي خاص آنها را شقه شقه مي كنند و براي لذيذتر ساختن طعم جنايت ،سسهاي تازه اي را ابداع مي كنند!از پوست حيوانات تن پوش مي سازند و دندانشان را به گردن مي آويزند تا از چشم بد در امان بمانند!و در يك كلام به جانداران محيط زيست بمثابه تجملات در حال حركتي مي نگرند كه بايد صيد شوند و كالا شوند و مصرف شوند.به گفته همان مقام محيط زيست در گيلان ،ممكن است اين شكارچيان به 6 ماه تا 3 سال(محتمل بدانيد كه همان 6 ماه هم به جريمه بدل خواهد شد)و پرداخت يك ميليون تومان جريمه محكوم شوند.چند ماه حبس براي كساني كه يك تاريخ را به ورطه نابودي سوق داده اند.و جالب آنكه گويا مارال را به ترازوي قيمت روز گوشت در بازار تهران كشيده اند كه يك ميليون محاسبه شده است!در واقع اداره محيط زيست پول يك پرس ناهار جنگلي را از شكارچيان مي گيرد و گويا هيچ منطق حقوقي و قضايي براي محكوميت مالي اين افراد وجود ندارد.زيستگاه اين حيوان در 1500متري بالاي جنگل بوده است و اين نشان مي دهد او به حد امكان از تاريخ آموخته بوده كه براي ادامه بقا بايد از تيررس انسانها دور باشد اما چند انسان ماجراجو كه حتي گرسنه هم نيستند فقط براي خوش گذاراني اين 1500 متر ارتفاع را طي مي كنند تا مارال بزنند و بپزند و ببلعند.داستان غم انگيز انقراض گونه هاي نادر حيوانات در ايران به ترجيع بند محيط زيست بدل شده است و وجود خلاهاي قانوني باعث مي شود تا شكارچيان جسور يبش از پيش دست به چنين جناياتي بزنند.اكنون نيز به رسم ديرينه تا چيزي را از كف مي دهيم زبان به مرثيه سرايي مي گشائيم و نمي دانيم كه عاقبت درمان اين بيماري فرهنگي كجاست؟و بدست چه كس يا كساني بايد خط بطلاني بر استمرار اين بيماري تلخ كشيده شود؟با اين حال اكنون مارال گيلان نيز در آستانه انقراض است و سرايش اين مرثيه تنها كاريست كه از دستم بر مي آيد

پينوكيو

پينوكيو را همه خوب به خاطر داريم.مشتي چوب كه استاد نجار آنرا از سر كار خلاقه اش آفريد.اين شد كه چوب راه افتاد و حرف زد و خنديد و گريست و حتي بر آن فرشته مهربان به ديده عشق نگريست!فرشته مهربان به پينوكيو آگاهي را هديه داد.وتاريخ پينوكيو زماني آغاز شد كه دماغش بابت هر دروغ كمي درازتر مي شد.براي لاپوشاني هر دروغ دروغي ديگر مي گفت:تا جائيكه بعضاً شاخ وبرگ نيز بر اين سو و آن سوي دماغش مي روئيد.پينوكيو صادق نشد كه نشد!فريب دلالهايي را مي خورد كه در غالب گربه اي و روبهي هر روز سر راهش سبز مي شدند.پينوكيو قدر دماغش را ندانست. و افتاد در دام يك سرمايه داري كه چاپيدن مثل چوب جادو كف دستش بود.و پينوكيو از فرط چاپيده شدن مغز و جسم و روحش شد الاغ!!!

الاغهاي ديگر اصلاً قبل از الاغ شدن آدم بودند.چوبين نبودند ولي شهوت ناصادقي با خود و ناآگاهي ،الاغشان كرده بود.پينوكيو از تجاربش درس گرفت.وقتي كمي آدم شد عليه خودش و گذشته اش شوريد و به دريا زد.رفت براي كشف دوباره ژپتو.رفت براي تعريف دوباره انسان،تعريف ديگر باره عشق.بيم موج و گرداب حائل به خويش راه نداد و رفت در كام نهنگ.آتش به حلقومش زد و به خانه بازگشت.و وقتي بازگشت هنوز كودك بود.تازه رفت مدرسه...

وما...ما كه اصلاً ولادتمان محصول جماع است نه معاشقه!مايي كه از دست پدر در رفتيم!مايي كه هيچ فرشته مهرباني سر راهمان قرار نمي گيرد.چون فرشته ها نيز با كار زياد در خانه و ...با خودشان هم، غريبه شده اند.ما كه روباه و گربه پيرامونمان هزارهاست.و ما كه بدبختانه از نعمت دراز شدن دماغ محروميم!

ما كه اول مدرسه ميرويم و بعد تازه نم نم مغزمان پيشتر از دستمان چوب مي شود و بعد سعي مي كنيم ژپتو گورش را گم كند!بعد تا دلمان بخواهد دروغ مي گوئيم و مي رويم داوطلبانه با صاحب سيرك قرارداد مي بنديم.بسته به نوع كيفيت سيرك اينكه كارمند يا استاد يا طبيب باشيم مزدمان بالا و پائين مي شود.و بعد تازه همه مي آئيم در دوران كمالمان با گربه نره و روباه دوست مي شويم و خانه ژپتو را مي كوبيم و چهار طبقه رويش مي سازيم.و بعد در ساحل مي نشينيم و به خنزرپنزري ترين نهنگ مي گوئيم بيا مرا بخور!بعد تو شكم نهنگ آنقدر دروغ مي گوئيم كه باقي ماهي هاي از ما كوچكتر، هضم شوند و ما آنجا با شاه ماهي به دام افتاده هم خوابه شويم.و بعد پير مي شويم و به خودمان مي آئيم كه تخم و تركه از ما پند مي خواهند كه آويزه گوششان كنند.آنوقت برايشان قصه پينوكيو را مي گوئيم:

بچه ها دروغگو دشمن خداست.

ما داريم پير مي شويم...

پرومته در زنجير پسامدرنيسم

كثافت ،اين گنديگي و تعفن انساني ،گنداب تمدن (به معنايي كاملاً واقعي) عناصر حيات او شمرده مي شوند.جهل و ناداني محض و غير طبيعي ،سرشت فاسد و بدنهاد ،عناصر او شده اند.هيچ كدام از حواس او نه تنها در شكل و شمايلي انساني بلكه حتي در هيئت غير انساني هم مجال بروز ندارند و بنابراين حتي به شكل حيواني هم يافت نمي شوند..."ماركس:دست نوشته هاي اقتصادي و فلسفي 1844

ابتدا باور نمي كردم.نه!نمي خواستم باور كنم.به خودم مي گفتم:شايد يه شانتاژه خبريه.ولي بعد كه بيشتر به اون چشمهاي سبز و خيره ،دقت كردم ،باخودم گفتم و مي گم:اين چشمها رو ببين!اين چشمها دروغ نمي گن حتي اگر واقعي نباشن!اين مسيريه كه داريم ميريم.

اين چشمها ،چشم نيستند ،چشم اندازند...

(اگر تمايل داريد تصاوير را در ادامه مطلب ببينيد!)

ادامه نوشته

جشنوراه انقلابی

در مقام مخاطب رسانه ملی،اختتامیه جشنواره فیلم فجر را از لحاظ گذراندم که نتایج ذیل حاصل آمد:

1-بیضایی ، بیضایی ،بیضایی...

2-حداد عادلی که دیده نشد،اگر چه به خود قبولانده بود روی سن دست بزند!

3-صفاری که قابلیت غریب خود را در اینهمانی حوزه های مختلف آگاهی به رخ کشید:

"این جشنواره مانند ماهواره ای در آسمان هنر می درخشد"

این روزها همه از ماهواره امید حرف میزنندشما چطور؟

4-جایزه ویژه ای که به ده نمکی اهدا شد برای فیلمی که در هیچ بخشی نامزد نشده بود!

ده نمکی روی سن آمد و گفت:در این فیلم بیش از هزار نفر یاورش بوده اند.

الف:می خواستند پیاده نظامشان را به رخ بکشند.

ب:دانسته بودند که بیضایی هم هست پس این کار لازم بود.

ب:حکمی در کار بود.

ج:همه موارد.

کلید حل سوال:چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من.

5-چهره هیچ یک از هنرمندان زن در رسانه ملی نشان داده نشد.ولی میشد فقط با شنیدن نام نیز برای لیلا حاتمی دست زد.

اینها تنها بخشی کوچک از ثمرات جشنواره ایست که ابراهیم حاتمی کیا آنرا با عزت و انقلابی نامید...

عروسک یک گوش

خوانش متن،تقديم به ياسمين حشدري

كجاي اين آسمان

چترت را بسته اي كه خيس شده ام؟

روبروي اين كابين تلفن

كه زل زده به دستام

اين نقش را چه زود

روي جلد كتاب درسي كشيديم:

تيري فرو رفته در قلب

از خالكوبي بازوي راست پدر

به سينه ي سرطاني چپ مادر

ضربان مداوم اين روزها

چه سنگين بر طبل دلتنگي ها مي كوبيد

خانم اجازه

ما مشق هايمان را

ما حساب هايمان را

ما ديكته هايمان را دوست نداريم

دل خوش كرده ايم به سياهي چشم هاي شما

كمي آرامتر تركه را بزنيد

گوشم را نپيچانيد

واكنيد دستتان را

اين شما و اين هم عروسك يگ گوشتان

خانم اجازه!

شما خوب مي دانيد كجا را بزنيد كه جاي ديگر آدم تير بكشد

چه چيز را گرفته ام

 كه حالا بايد رهايش كنم؟

ومن به فكر نقاشم

آيا گوشم در پاكت نامه جاي مي گيرد؟

دستم به خطا چيزي را مي گيرد

كه هيچ وقت گم نمي شود.

http://shoook.blogfa.com/ مرتضی حسيني چوبيندري

*پانوشت:يه روز ونگوگ يه دختر بچه رو مي بينه،ونگوگ به دخترك ميگه:چي رو بيشتر از همه دوست داري؟دخترك ميگه:اين عروسك كه تو بغلمه و يه گوش نداره.تو چي رو بيشتر از همه دوست داري؟ونگوگ:تو رو!دختر بچه:پس اگه منو دوست داري،گوشتو بده تا بدم به عروسكم.ونگوگ به خونش رفت و گوششو بريد و براي دختر آورد.

توضيح:مرتضي دم عصر يه بيتشو برام فرستاد.خوشم اومد گفتم يه كلاسي هم بذارم بگم كپي رايت حاليمه.گفتم اجازه بده بذارم تو وبلاگم.خلاصه طوري به بچگي بند كردم كه تموم شعرو در قالب پونزده تا اس ام اس واسم فرستاد.

اسکناس محترم

مدتهاست كه پولي پيدا نكرده ام!ومدتها بود كه پولي گم نكرده بودم.

صبح كه سوار مترو شدم ،بين جمعيت كه ايستاده بودم،همين جوري به طبق عادت هميشگي هر دوتا دستام تو جيبهاي كاپشنم بود.وقتايي هست كه دستام وقتي از توجه ذهنم به يه جاي ديگه مطمئن ميشن،شروع مي كنن تو جيببهام شيطنت كردن.مثلاً قوطي كبريتم له مي كنن.كارت اعتباري يا كارت تلفن  تا مي كنن.سيگارهام ميشكنن.پولهام مچاله مي كنن.نخ آستر جيبهام مي كشن.خلاصه به هر طريق ممكن گند مي زنن ديگه!

ديروز دستام كه حسابي مشغول ور رفتن با ته مونده حقوقم بودن ذهنم باهاشون همراه شد و شيطنت كرد.

ذهنم گفت:چرا اينقدر مي گن جيب بر زياده و هر شب چندتا شون رو نمايش ميدن؟چرا من نمي بينم پس؟چرا تو اين شلوغي كسي دست تو جيبهاي من نمي كنه؟!

خلاصه!رفتم و به محل قرار رسيدم.همه چيز عالي بود تا وقتي كه كارمون تموم شد و رسيديم پارك سوار و از دوستام خداحافظي كردم.اومدم سوار اتوبوس بشم كه دستام چيزي نديدن!ديدن چيزي واسه بازي نيست جز دو-سه تا سكه.

حالا ديگه دستام انگار كه دارن به ذهنم فحش ميدن.ذهنم فوراً درگير تحليل شده بود كه يعني چي؟چرا؟كجا؟كي؟كي؟

دستام مي گفتن:همينه كه هست.فعلاً واقعيت صدوپنجاه تومنه.

چه خوب شد كه اتوبوس حامل دوستام نرفته بود هنوز.

واي!يعني اگه مي رفت بايد از آزادي تا ناصرخسرو پياده مي رفتم؟اين بار ذهنم سر عقل اومده بود!با دستام همكاري مي كرد و تحليل نمي كرد.رام شده بود.شانس آوردم كه اين يه بار يه كمي شار‍ژ ته سيم كارتم مونده بود.باهاش سمانه رو خبر كردم و اونم اومد و يه پنج هزاري بهم رسوند.

آره!همونطور كه گفتم دستام اين بار آگاه شده بودن.نرم ولي قاطع به پنج هزاري سمانه چسبيده بودن و ولش نمي كردن.دستام طوري قاطعيت به خرج دادن كه پاهام مفتي رفتن سوار اتوبوس شدن و يواشكي پشت سر يه خانوم محترم از درب كنترل مترو تو رفتم و مفتكي من رو رسوندن تا دم در اتاقم.پنج هزارتومني رو كه گذاشتم تو كمدم و درش قفل كردم،كنار كمد يه صندلي گذاشتم و سير سيگار كشيدم.همونجا خوابم برد.

با صداي داد مجتبي بيدار شدم.لوله تركيده بود و كتابهام خيس شده بود.حالا جاي خوابهم ندارم.اي كاش مي شد تو كمدم جا بشم و كنار پنج هزار تومنيم بخوابم.

یک و سی دقیقه بامداد:۱۶/۹/۸۷

پدر ،چرا منو تنها گذاشتی؟

خیلی وقت بود که حافظ رو با این نیت که یه پیامی ازش بگیرم باز نکرده بودم.ولی در این نیمه شبی که من و رنج و هستی بهم پیچیدیم  انگار این آخرین روزنه بود برای یه ذره امید.

سحر چون خسرو خاور علم بر کوهساران زد/بدست مرحمت یارم در امیدواران زد

چو پیش صبح روشن شدکه حال مهرگردون چیست/برآمد خنده خوش بر غرور کامکاران زد

امشب حال مسیح رو درک میکنم.وامشب با اون احساس همدردی می کنم.سخته که در لحظه رنج، پدر ترکت کنه.لحظه ای که داری به احساساتت غلبه می کنی که بگی پدر دوستت دارم.عیسی طوری از انجام اینکار به هیجان میومد که جام مداوم شراب خالی می کرد و من سیگار پشت سیگار!تازه تصمیم گرفتی تو چشماش نگاه کنی و بپذیریش.میخوای اونو همونجوری که هست درک کنی.میخوای بگی تحمل اینهمه سنگ و تازیانه و تمسخر و تحقیر رو داری فراموش می کنی.اما...

اما،پدر من مطمئن نیستم که تحمل عیسی رو داشته باشم.اون از اساس پدرش و ندیده بود.من تا اینجاش و که تحمل کردم و دارم این صلیب و با خودم میکشم.تازگیهام که از این مسئله شکایتی نداشتم و با وجود بار سنگینش داشتم همونجوری خودم و راست می کردم.تا این لحظه اگه می بینی اینجا پاک و پاکیزه نشستم به خاطر اینه که مطمئنم هستی و فقط رفتی.میگم :درسته که رفته ولی هست.مطمئن نیستم بتونم نبودنت رو هم مثل رفتنت براحتی تاب بیارم.نذار برم بالای صلیب.لااقل قبل ازاینکه خنجر آخرو به پهلوم بزنن برگرد.سعی می کنم افکار منفی به ذهنم راه ندم.توفقط زنده باش.فقط زنده برگرد.همین...

تولدت مبارک

الان که دارم می نویسم زیر چشمم  قرمزه ویه کمی ورم داره!!!

داشتیم حالمون رو می کردیم. خسته از قزوین که شده شهر زنده به گورها رفته بودیم پشت قبرستون و یه گوشه دنج یه موزیک عرفانی گذاشته بودیم و یه جورایی سماع می کردیم! فول انرژی داشتیم برمی گشتیم که یه ماشینی وسط جاده زد رو ترمز بوق و چراغ اثر نداشت چون داشتن تازه با هم بگو بخند می کردن!

سرمو که بردم بیرون تذکر بدم یه فحش آبدار نثارم شد تا رفتیم پایین توجیه کنیم هفت هشتا از آشناهای مسافرکشه دورمون کردن.خواستم بگم آقا منطق داشته باش که یکی زد به صورتم. از انتزاع ابلهانه شئونات شهروندی خارج شدم و با لحاظ کردن واقعیات عینی پیرامون و درد صورتم که یک حقیقت بدیهی بود با کله رفتم تو صورتش و با کف پا تو دهن یکی دیگشون.

به هر حال چه این حرکت وقیحانه رو می کردم یا نه اونا قصد داشتن با چوب و کابل و شلنگ ما رو به عنوان نمادهای غربزدگی تنبیه کنند هر کی رسید طرف اونا رو گرفت یکی از رفقام کله یکیشون رو سیاه کرد اون یکی از رفیقام هم یکیشون رو پرت کرد کف خیابون و البته در ادامه ازما پذیرایی بدی نشد((البته ما به همه گفتیم زدیم شمام بگین زدن ...))

نفهمیدم چرا فقط نعره می زدن و درست نمی زدن نمی دونم چرا دوست داشتن من رو بزنن حیف که ما چوب نداشتیم !!!

وقتی که همه چی تموم شد ندامت از این حرکت سراسر وجودم رو گرفت ولی الان حالم خوبه. می دونی ! شش هفت سال بود که به هر احمقی گفته بودم شما ببخشید. می دونی ! کودک من فعال شده. آخه کودک من اهل تعظیم نبود ولی شش هفت سال بود که طفلی رو سانسور کرده بودم. خوشحالم که دوباره داره بازیگوش می شه البته قول می ده که اتفاق امشب رو تکرار نکنه ولی قول نمی ده اگه پلیس به شلوارش گیر داد بگه چشم دیگه نمی پوشم.

می دونی ! این بچه تازه امروز صد روزه که داره بازی کردن یاد می گیره. منم می خوام والدی باشم که بهش حق انتخاب و شیطنت می دم.

می دونی ! کودک من دیگه کریم آق منگول رو می زنه. به خواهرش هم می گه خوشگلم خودتو نکش بزن تو بیضه کریم...