مدتهاست كه پولي پيدا نكرده ام!ومدتها بود كه پولي گم نكرده بودم.

صبح كه سوار مترو شدم ،بين جمعيت كه ايستاده بودم،همين جوري به طبق عادت هميشگي هر دوتا دستام تو جيبهاي كاپشنم بود.وقتايي هست كه دستام وقتي از توجه ذهنم به يه جاي ديگه مطمئن ميشن،شروع مي كنن تو جيببهام شيطنت كردن.مثلاً قوطي كبريتم له مي كنن.كارت اعتباري يا كارت تلفن  تا مي كنن.سيگارهام ميشكنن.پولهام مچاله مي كنن.نخ آستر جيبهام مي كشن.خلاصه به هر طريق ممكن گند مي زنن ديگه!

ديروز دستام كه حسابي مشغول ور رفتن با ته مونده حقوقم بودن ذهنم باهاشون همراه شد و شيطنت كرد.

ذهنم گفت:چرا اينقدر مي گن جيب بر زياده و هر شب چندتا شون رو نمايش ميدن؟چرا من نمي بينم پس؟چرا تو اين شلوغي كسي دست تو جيبهاي من نمي كنه؟!

خلاصه!رفتم و به محل قرار رسيدم.همه چيز عالي بود تا وقتي كه كارمون تموم شد و رسيديم پارك سوار و از دوستام خداحافظي كردم.اومدم سوار اتوبوس بشم كه دستام چيزي نديدن!ديدن چيزي واسه بازي نيست جز دو-سه تا سكه.

حالا ديگه دستام انگار كه دارن به ذهنم فحش ميدن.ذهنم فوراً درگير تحليل شده بود كه يعني چي؟چرا؟كجا؟كي؟كي؟

دستام مي گفتن:همينه كه هست.فعلاً واقعيت صدوپنجاه تومنه.

چه خوب شد كه اتوبوس حامل دوستام نرفته بود هنوز.

واي!يعني اگه مي رفت بايد از آزادي تا ناصرخسرو پياده مي رفتم؟اين بار ذهنم سر عقل اومده بود!با دستام همكاري مي كرد و تحليل نمي كرد.رام شده بود.شانس آوردم كه اين يه بار يه كمي شار‍ژ ته سيم كارتم مونده بود.باهاش سمانه رو خبر كردم و اونم اومد و يه پنج هزاري بهم رسوند.

آره!همونطور كه گفتم دستام اين بار آگاه شده بودن.نرم ولي قاطع به پنج هزاري سمانه چسبيده بودن و ولش نمي كردن.دستام طوري قاطعيت به خرج دادن كه پاهام مفتي رفتن سوار اتوبوس شدن و يواشكي پشت سر يه خانوم محترم از درب كنترل مترو تو رفتم و مفتكي من رو رسوندن تا دم در اتاقم.پنج هزارتومني رو كه گذاشتم تو كمدم و درش قفل كردم،كنار كمد يه صندلي گذاشتم و سير سيگار كشيدم.همونجا خوابم برد.

با صداي داد مجتبي بيدار شدم.لوله تركيده بود و كتابهام خيس شده بود.حالا جاي خوابهم ندارم.اي كاش مي شد تو كمدم جا بشم و كنار پنج هزار تومنيم بخوابم.

یک و سی دقیقه بامداد:۱۶/۹/۸۷