Rosemaries Baby

کودکِ رزماری، ساخته ی پولانسکی، روایتی است از یک انجمن شیطان پرست که برای بقای نسل  مناسک خاصی را ترتیب می دهند تا شیطان با زنی آمیزش کند. انجمنی برساخته شده از انسانهای به ظاهر عادی در مشاغل و جایگاههای اجتماعی متفاوت که معمولی می زیند تا ماموریت عمیقا غیر معمولشان دچار اشکال نشود. 

تازه ترین انتخاب آنها " رزماری " است. زنی عامی که در دام محبت اعضا که نقش همسایگان یک آپارتمان را بازی می کنند گرفتار میشود و بزودی طی مناسک خاصی به آمیزش با شیطان واداشته میشود . پس از این حادثه بخش عمده ی داستان فیلم به نحوه ی مراقبتهای غیر معمول همسایگان از رزماری اختصاص پیدا می کند و اینکه چطور او در دامی تو در تو گرفتار می شود و امکانی برای خارج کردن فرزند خود از این سرنوشت محتوم نمی یابد. 

اما آنچه قابل تامل است ، سکانسی است که رزماری محل نگهداری نوزادی که از او مخفی کرده اند را می یابد و با چشمان خود این " شیطان زاده " را نظاره میکند. در اینجا با وقفه ای مواجه می شویم در دوآلیته ی کلاسیک نبرد خیر و شر. اینکه محبت مادری/انسانی در نهایت حتا خاضر است عشق بلاعوض خود به این فرزند هدیه کند و او را در آغوش بگیرد. از طرف دیگر این پرسش طرح می شود که کلیت این مناسک آیینی تا چه می تواند محل بازنمایی نشانگانِ نرینه سلاری و استثمار زن به در قالب نقشهای اساطیری از قبیل مادری باشد؟

رزماری برای آمیزش با شیطان به خلسه برده میشود تا نتواند ماهیت واقعی سوژه ی آمیزش را دریابد. آیا در اغلب آمیزشهای جنسی منتهی به بارداری و فرزند زایی، با توجه به آرزوها و آمالی که جامعه برای افراد ساخته است آنها در نوعی خلسه نیستند؟ آیا به ماهیت واقعی مسئولیت پذیری و تولید و بازتولید نسلها واقف اند؟ آیا فرق از دوگانه ی خدا و شیطان، مجموعه ی این نقشها، نقشهایی از پیش داده شده نیستند؟ آیا رزماری به مادری محکوم نیست؟ آیا او حتا پس از پی بردن به ماهیت پس پشت رخدادها ، باید به ایفای نقش قربانی بپردازد؟ 

Drugstore Cowboy

تا حالا " کابوی داروخانه " ها بوده اید؟ چند بار به صندوق قرصهای خانه تان دستبرد زده اید؟ دستبرد اغراق است؟ اشکالی ندارد! چند بار با خوردن چند تا استامینوفون کدئین و ژلوفن و ترامادول و ... نشئه کرده اید؟ اصلا چند بار به عشق دریافت نسخه و قرص خواب و ... سری به مطب دکتر زده اید؟ مواد مخدر چطور؟ تجربه کرده اید؟

"کابوی داروخانه" ، به زندگی چهار جوان می پردازد که کارشان سرقت از داروخانه ها و بلند کردن داروهای کمیاب و گران قیمت است. موادی که برای ساعاتی آنها را از این زندگی یکنواخت - که خود شکلی از اعتیاد است - جدا کند. کابوی داروخانه ، رزمنده ی میدان افیون و افسون زدگی است ! 

Gegen die Wand

" در مقابل دیوار " فیلمی است از فاتح آکین و روایت گر دیرپایی سنت و سخت جانی عشق . فیلم به زندگی دختری ترک تبار و ساکن آلمان می پردازد که برای رهایی از فشار و کنترل خانواده ی متعصب خود ناگزیر به ازدواج با مردی ترک تبار است. مردی که او سرانجام از میان مستی و کوکائین و لاقیدی پیدا می کند. مردی جان به لب رسیده! مردی که به جای آب ، آبجو میخورد چون آب خوردن را کارویژه حیوان تشنه میداند.

از این پس هر چه رخ میدهد ماجرای این ازدواج صوری است. زیستی آنارشیستی که در عین بی نظمی و هنجار شکنی ، به ناگاه در مدار دلبستگی این دو ، واجد نظمی هسیتیریک می شود. رقابت و حسادت و خود زنی و ... و هر آنچه که ساز و کارهای یک عشق کلاسیک شرقی را برمیسازند، از زیر رسوبات فرهنگ مسلط آلمانی، سر برمیکشد. عمده ی ماجراهای فیلم چیزی جز آن کلیشه هایی نیست که مخاطب فارسی برای دهه ها در لابلای فیلم فارسی ها و کش و قوسها و زد و خوردهای کوچه بازاری دیده است. اما کشاندن همین کلیشه ها به آلمان، به قلب عقلانیت اروپایی ، سیمای فیلم را به کلی با آنچه در نمونه های مشابه فارسی دیده ایم متفاوت میکند. سیالیت زبانی در برخی سکانسها که به شکلی سمبلیک میان آلمانی و ترکی و گاه انگلیسی ، جابجا مشود و تغییر نماها از برلین به استانبول ، همگی چنان شایسته تنظیم و صورت بندی شده است که شما گاه با دیدن نمای عبور یک ماشین از زیر پلی در استانبول، تفاوت فرهنگی را بر اساس تغییرات فضایی  احساس خواهید کرد. 

" آکین با فیلم Gegen Die Wand (در مقابل دیوار) جایزه خرس طلایی برلین را از آن خود کرد. وی اولین کارگردان ترک بود که بعد از چهل سال این جایزه را دریافت می‌کرد. " 

The Hunt

"شکار " درامی است دانمارکی به کارگردانی توماس وینتربرگ. فیلم زندگی معلمی را روایت میکند که در یک شهرک بسیار کوچک قربانی یک سوء تفاهم میشود. کودکی که از طرف والدین خود با کم توجهی مواجه است و از طرف دیگر از جانب معلم خود مورد محبت قرار میگرد، در اثر یک انتقام گیری کودکانه معلم خود را نزد مدیران مدرسه مورد اتهام قرار میدهد. معلم به سرعت با اتهام سوء استفاده ی جنسی از دانش آموزان مواجه و به طرز حیرت انگیزی از جانب تمام اطرافیان خود طرد و منزوی میشود. 

بازیهای بسیار خوب و داستان سر راست و درعین حال تامل برانگیز، شکاار را به اثری کلاسیک و با اهمیت تبدیل میکند. اثری که مناسبات اجتماعی خشک جوامع لیبرالیزه شده را تعقیب می کند . جایی که بدفهمی از مناسبات انسانی ، سوژه ی اجتماعی را خود به شکار یا قربانی بازتولید صورت بندیهای " قفس آهنین " بدل می کند. فکر می کنم فیلم بخوبی قادر به ما نشان دهد که همانگونه که گوزنی از همه جا بی خبر قربانی تیر شکارچی می شور، شکارچی نیز خود در ساحت جامعه ی به سدت اتمیزه شده ی پسامدرن هر آن می تواند گرفتار تیر غیب شود ! تیر غیب عدم فهم متقابل و زبان اجتماعی مشترک .... 

Elephant

" فیل " روایتی از خشونت و مشخصا رواج خشونت در میان کودکان و دانش آموزان. داستان فیلم بر اساس مجموعه حوادث گاه و بیگاهی است که مدارس آمریکا رخ میدهد که طی آنها تعداد زیادی کودک بیگناه قربانی خشونت ورزی سایر همسالان بیگناه خود می شوند! 

تدوین کم نظیر و درخشان و نحوه داستان پردازی و روایت گری چنان استادانه طراحی شده است که مخاطب را از پیش پا افتاده ترین تماسها و مشاهدات روزانه ، بطن در بطن به پیش میبرد تا به هسته ی نهایی حادثه برساند. حادثه ای که بزرگ گه پس پشت آن نه خبری از باندهای مافیایی است و رد پایی از القاعده . اما در زیر هر گامی که به آهستگی برداشته میشود، تاثیرات خویشتن مداری و فردیت پوچ ، شهروندان دنیای نولیبرال تبارشناسی میشود. لحظات اتصال وقایع در این اثر حیرت انگیز است و کارگردان دائما مخاطب را نوعی گسست و التقاط زمانی جابجا میکند. این جابجایی سرسام آور، بی آنکه در پی تفسیری کلاسیک از سرنوشت باشد، مواد مذاب خون آلودینی را که زیر لایه های بزک شده ی زندگی روزمره آماده انفجار است ، به نمایش میگذارد. 

جایی که خواهید دید ، نظام آموزشی مضحمل دوران ما چطور می تواند راهروهای مدرسه را به میدان مثله شدن بدنها و جنون بی حد و حساب تبدیل کند. نظامی که جان بدر بردگان آن ، دیری نخواهد پایید که در جبهه های سرمایه داری مالی و موسسات تولید و توزیع جنگ افزار، مدارس و آموزشگاههای عالی امنتی و اطلاعاتی، کالج های علم سیاست و ... در سطوح عالی تر ، به فراگرفتن منطق کشتار مشغول خواهند شد. 

" فیل " فیلمی است به کارگردانی گاس ون سنت و محصول سال 2003 . فیلمی که باید دید ...

Into the Wild

فکر گسست از اجتماع ، برای سالها با من بود و احتمالا هنوز هم! نوعی سیاست رهایی بخش بود که فکر و تنت را برداری رو به دامان طبیعت بگریزی. این سیاست ، آدم را مجاب میکرد که شابد بتواند اراده ی سوژه را به او بازگرداند. ایده ای که گاه مانند " بازگشت " نیچه ای نیز خودنمایی میکرد. چنانکه به یک شکل می توان ایدئال تیپی را به همزیستان نمایان ساخت در این باره که هنوز امکان هماوردی با هژمونی مجموعه جریانات مبتذل زیستن وجود دارد و دو اینکه زمانی می توان بازگشت و پیام آور آزادی ذهن از تعلقات روزمره بود. بهر حال من یا جسارت تحقق چنین سطحی از اراده ی معطوف بر تن را نداشته ام و یا اینکه ممکن است قانع شده باشم که ایده ی رهایی در سیاست جمعی قابل تحقق است . بگذریم! فیلم " به سوی طبیعت وحشی " ساخته شان پن ، که بر مینای زندگی کریستوفر مک کندلس یا کریستوفر سوپر ولگرد، ساخته شده است، روایتی است از تصمیم جوان بیست و یکی و دو ساله ای که پس از اتمام تحصیلات دانشگاهی عزم خود را بدون کمترین تردیدی برای گستت جمع می کند و خانواده و جامعه و تمام مظاهر و مصادیق آنرا را ترک می گوید. 

فردی که با روایتی بی قید و شخصی از آفرینش، رسیدن به آلاسکا را با پای پیاده به هدف طی طریق خود تبدیل می کند و ماجراهای ریز و درشتی را در طی سفر سه ساله ی خود تجربه میکند. 

به گمان من انتخاب آلاسکا که قاعدتا به عنوان سردترین نقطه ی زمین شناخته میشود، سوای از سویه های پنهانی دارد و توسط مسافر ماجراجو بی توضیح می ماند، عمق یخ زدگی مناسبات اجتماعی دوران حاضر را نشان می دهد. جایی دیگر نه عشق حرارت آفرین است و نه اشکالی از زیست جمعی . او برای داغ کردن ایده ی خود ، آنچه را کانون گرم خانواده نامیده میشود پشت سر میگذارد تا به سردترین نقطه ی زمین عزیمت کند. نقطه ای که درست برخلاف مقصد عارفانه اثری از ذوب شدگی در حرارت عارفانه و وحدت با نور اعظم در خود ندارد. و در عین حال نقطه ای همچنان می تواند بکرترین شکل از زندگی حیوانی را از دخل و تصرف انسان مصون مانده است نمایندگی کند.

کریستوفر جان خود را در این سفر میگذارد ، بی آنکه کمترین اثری از نوعی قهرمانی یا شهید وارگی بر جای بماند. او در پایان فیلم به خورشیدی که از پس ابر برون میآید خیره می شود و از خویش باز میپرسد که آیا همین نور را نمی توانست در میان آغوش پدر و مادر پیدا کند؟ هر چه هست او در راه دریافتن این نور جان می بازد ولی اوج گرفتن درخشان دروبین از کنار جسد او بر فراز جنگلها و رودخانه به ما نشان میدهد که او براستی در طبیعتی وحشی چشم از جهان فرو بست. طبیعتی ناشناخته که او را فرار میخواند و او را در خویش می بلعد. 

درون فیلم سرشار از دیالوگهایی که تضادهای انسان معاصر را در همزیستی یا طرد از اجتماع نشان میدهد. انسانهایی که با وجود کار و کوشش فراوان برای اینهمانی با جامعه، ولی تنها و منزوی اند و برای درک این بار سنگین فقط به درنگی کوتاه نیاز دارند. درنگی که مشخص نخواهد کرد پس از آن دوباره همرنگ جامعه خواهید شد یا دیگر تحمل همه چیز برایتان دشوار خواهد بود.