از کباب و کولر و لیمو متنفرم

از وقتی در ساعت هشت و ربع کم در دالان فرعی کوچه ی سلف بیگی سید را بر نردبان چوبی حائل میان دیوار کوچه و طاق مستراح آویزان دیدم و گلوی ورم کرده و صورت سیاهش را دیدم و کف دور دهانش را دیدم از هر که توی وان حمام خودش را در انبوه کف دفن میکند نفرت دارم و از هر کسی که خودکشی سید را و خودکشی را به سخره میگیرد نفرت دارم و از هر چه ورثه ی مرده خور نفرت دارم چرا که من دیدم تخم و ترکه ی سید را که سر آفتابه ی مسی و گاری و سماور روسی برنجی اش چطور جدال کردند و چطور منیژه خانم زیر چادر خالدارش گریه کرد و چطور حسن اگزوز خودش را از پشت به منیژه خانم مالید و چطور سید تاب خورد و چطور سید دفن نشده منیزه خانم و حسن اگزوز دور هم تاب خوردند و چطور فخری از دست زرزرهای گلین خانم صدتا قرص را به قصد خودکشی زد و بعد خون جگرش را و چلوکباب نذری را باهم استفراغ کرد و دکترش گفت کارش تمام است و کارش تمام نشد و رو به قبله سیگاری گیراند و عدسی خورد و من را برای ابد از بوی تالار پذیرایی و کباب و نارنج بیزار کرد و پدرم فکر کرد من کودکی بیمار هستم که گوشت نمی تواند بخورد و نتواسنت بفهمد که بیماری کودکانه ای داشتم که دلم میخواست گوشتهای تنم را توی سبد بریزم و بگذارم کنار سینیِ لواشکهای عزیز تا خشک شود و گربه ی رمضان گوشتهای خشکم را بو کند و بخورد و وقتی حجت بچه گربه ها را با شلاق میزند برود و من را کنار جانماز حجت بریند و من بروم توی دماغ حجت و از دماغش بروم توی مغزش و ببینم که چه کرده با سید که سید بدهکار ابدی باشد و بعد بیاید بالای ماترکش و بگوید مس هایش طلب من است و فخری را تماشا کند وقتی سیگار اشنو میگیراند و برود دست بیندازد دور ران فخری و ناصر مش قربان ببیند و برود و به بتول خانم بگوید و همه فکر کنند فخری جنده است و فخری قرصی شود و خودکشی کند و کباب بالا بیاورد و من از بوی کباب و نارنج متنفر شوم و آنها بگویند من انگل دارم و خودشان انگل باشند و بروند و وصلت حجت و گلین خانم را جوش بدهند و روز خواستگاری حجت هدی به آلت پسر معلول گلین دست بزند و دستش را داغ کنند و تنش را نیشگون بزنند و برای عاقبت به خیری اش دعا کنند و همه چیز را زیر سر فخری بدانند و طومار جمع کنند که فخری را بیرون کنند و فخری برود و کنج سید اسمال یخ بزند و بعد همگی برایش شب هفت بگیرند و کباب بدهند و من را از کباب و نارنج متنفر کنند و بگویند این بچه را گوشت به تن نمانده است و ندانند که گوشتهای من توی سینی کنار آلبابو خشکه های مش قربان بوده و گربه گوشتم را خورده و کنار بستر زفاف حجت و گلین ریده و حجت سر گربه را له کرده و من و گربه اولین شهدای محل شده ایم و کسی از محل دفن من خبر ندارد و مادرم گریه می کند تا تبم خوب شود و خبر ندارد که من مفقود الاثر شده ام و اینکه دارد دستمال نمدار روی کله اش میگذارد آدمیزاد نیست و من از همان روز که سید را آویزان دیده ام از پاهایش گرفته ام و معلق شده ام و من اجنه شده ام و گربه ها زبانم را فهمیده اند و انگلها زبانم را ندانسته اند و من از گوشت نبوده ام و من از روز اول مرگ حجت و بتول و حسن و مرتضا و حتا منیژه خانم را میخواستم و من میخواستم بزرگ که شدم فخری را بگیرم و فخری یخ زد و مُرد و من از کباب و نارنج و تالارهای پذیرایی با خنکای کولر گازی متنفر شدم ....

برای " منصور کیهانی "

آقای.ش ناظم ما بود ؛ در شیفت عصر می رفت سر کلاس دوم ابتدایی و در شیفت شب می رفت بزرگسالان. زنگهای تفریح را با خط کشی در دست وسط حیاط می چرخید. اگر کتک کاری و شیطنت می دید می آمد و خط کش را بلند می کرد و با لهجه ی قزوینی اش می گفت : " دِ وِل کن برو دِ " . وقتی ول میکردی و می رفتی پشت سرت می خندید و میگفت عجب سگ توله های سِرتِقی. بعد دوباره سرش را پایین می انداخت و دور میزد و دور میزد. گاهی میشد که زنگ میخورد و از پشت شیشه می دیدم هنوز هم دارد دور می زند.من هفت ساله بودم که آقای ش را برای بار اول دیدم که به گمانم چهل و یکی و دو سال داشت. ده یازده ساله بودم که اعلامیه اش را حوالی مسجد حلیمه خاتون دیدم. از بس دور دور کرده بود و با خط کشی در هوا سر و ته زندگی تخمی را متر زده بود سرطان گرفته بود و پریده بود. آقای ک معلم کلاس اولمان که قبل از اینکه ابتدایی را تمام کنم مُرد. آقای ن که دفتر دار بود همان موقع ها مرد . سکته زده بود در خواب. آقای م. که به خاطر داشتن عینک ته استکانی گاهی تعادل دوچرخه ی بیست و هشت خرجین دارش را از دست میداد هم همان وقتها مرد. خیلی های دیگر هم مردند. همه شان را یادم هست. فقط آقای مدیر بود که بعد از بازنشستگی رفته بود در حجره ی آجیل فروشی پدرش و جدول حل میکرد! یکبار که دانش آموز راهنمایی شده بودم و آقای مدیر آخرین باقی مانده مدرسه بود و من میخواستم از او صد گرم لواشک بخرم گفتم آقا یادش بخیر آقای ک و ش و ن و م. آقا چه زود مردند اینها. در حالی که تیغ را روی لواشک می کشید گفت ببین بَبَم اینا شهید علم شدن ولی کو قدردان. بقول آقام " شمع شدن شعله شدن سوختن تا هنر خود به تو آموختن ". 

اما به مرور دیدم چقدر از همکارهای پدرم که جملگی هم معلم های در مرز بازنشستگی بودند قُرصی شده اند. آرام بخش روی آرام بخش. انگار که این نسل با علم به سرنوشت نسل قبلی و البته نسل قبل تر دیگر نه امیدی به خدا داشتند و نه امیدی به حکومت و خود مترصد مرگ زودرس نشسته بودند با توسل به دراگهای دولتی. قرص میزدند که این آخرش را فراموش کنند . این آخرش را که باید بی مایه و با قسطهای باد کرده ی دانشگاه و جهیزیه و ... سپری می کردند. مثل همان قصه های بنگاه دارهای اهل خواندن کتابهای ذیبح الله منصوری که با اطمینان می گفتند در دوران جنگ جهانی به سربازها مواد میدادند تا درد سرما و مرگ را نفهمند. داستان غریبی است. دیروز هم خواندم که آقای م.ک از دست بی پولی و سرطانی به نام شهرداری خودش را به آتش کشیده و مرده. نمیدانم آقای مدیر هنوز وسط گونی های آلو خشکه و برگه ی زردآلو زنده است یا نه! نمی دانم هنوز می تواند سرنوشت همکارهای اش را بخواند یا نه! نمی دانم که هنوز قدرت تشخیص دارد که درک کند شهادت نمادین معلمی پشت میز یا در بستر بیماری به شهادتی واقعی کف خیابان ارتقا یافته است یا نه؟! نمی دانم ولی محتمل است که در حال وزن کردن یک سیر تخمه هندوانه به نوجوانی که خبر خودسوزی یک معلم را برایش روایت میکند پاسخ میدهد : " شمع شدن شعله سوختن ، تا هنر خود به تو آموختن ".

ش.

ش. تنها بچه ی خاک سفید بود که با من رفیق شد . توی قوطی سیگارش بیست نخ علف داشت همیشه. سیگار دود نمی کرد و می گفت خدا رو شکر اهل سیگار نیستم. علف کش مطلق بود. آنقدر که در بیست و هفت سالگی رد داده بود. جملات اش با نقطه به پایان نمی رسید بلکه هر جمله اش بیتی بود که با یک ترجیع بند به جمله ی بعدی متصل میشد :
جونور جون تو داستااان زندگی
عاشق شهلا بود و حبیب را به خاطر خواندن شهلا فهیم ترین خواننده ی مملکت می دانست. 
" حبیب بنگیه داداش حبیب متاع رو درک کرده جونور جون تو داستان زندگی و گرنه ... خل نبود ریسک کنه شهلارو بخونه. سنگینه میفهمی سنگینه وقتی تو این اوضاع میگه سر داده در سکوتی جونور جون تو داستان زندگی " 
ش. تنها بچه ی خاک سفید بود که با من رفیق شد و او هم رد داده بود .
ش. مُرد ...

تمام شدیم ...

تو برای من تمام شده ای ای تو که چشمهات مثل سرندیپیتی بود و ریشهایت شبیه سید خلیل عالی نژاد و وقتی من فروردین دود میکردم و تو کمی فروردین با مقادیری بنگ با گربه ها حرف میزدی و چشمهای سرندپیتی مآب ات قفل میشد روی جایی که برزخ بود و به میانجی قفلی که رمز نداشت یکهو می گفتی خبری در راه است و نقطه نگذاشته صدای ترمز می آمد و من می دویدم از پشت پمپ بنزین که پاتوق سیگار و تزریق و جفت گیریهای نامشروع بود به سمت بلوار و می دیدم احمد دو شقه شده زیر بنز ده تن و تو سلانه سلانه می آمدی و می گفتی باید رخ میداد و من با چشمهام رد تکه های زردپی احمد را توی مسیر آب گرم آتشنانی می گرفتم و تو نمی آمدی کمک کنی تا لاشه ی احمد را پشت نیسان بگذاریم و با چشمهای سرندیپیتی ات به تلاش مزمومانه ی ما و احساسات آنی ما خیره میشدی و قفل ات باز میشد و می گفتی قبل از اینکه بروی پشت نعش کش یک نخ فروردین بده و من بسته را پرت می کردم سمت ریشهای عالی نژادت و تو می گفتی مرگ حقیقت هستی است و من دست می کردم توی بسته ی ترامادول و چند دانه بالا می رفتم و می گفتم ریدم به حقیقت و حقیقت برایم زرد پی های احمد بود و خون دلمه شده ی او روی دستهای روح الله و دور دهان سمیرا و زیر دستکش کارگر شهرداری و تو به روح الله می گفتی تمام شد و گریه نکن و زر نزن و مرد باش و من می گفتم از چشمهات و از گربه هایی که با تو حرف می زنند و از بنگ بیزارم و تو بی خیال آتش زیر تخته ی بنگ حمید روباه می گرفتی و می گفتی تو هم له خواهی شد و من با تمام عشقی به تو داشتم تخمهایم را حواله ات می کردم و فردا با هم خرمای مضافتی ختم احمد را می خوردیم و تو تریاک ات را لای خرما می گذاشتی و می گفتی تلخ است حتا تلخ تر از شقه شدن احمد و تلخی ناب است و هر دو می گفتیم هستی تخمی ترین است و کاش میشد دو سی سی به نیمه ی بالایی احمد زد قبل از تدفین که خدا را نشئه زیارت کند و می خندیدیم و روح الله و سمیرا از ما متنفر می شدند و تو عاشق سمیرا میشدی و نفرت اش از چشمهای سرندپیتی ات در چشمهایش پیدا میشد و من فکر میکردم هر شقه از احمد تکه گوشتی است میان عشق تو سمیرا و ده سال وقت برد تا تو برایم تمام شوی از وقتی توی مستراح پارک ساحل اوردوز زدی و چشمهای سرندپیتی ات قفل شد روی نور آبی که شهرداری گذاشته بود روی سقف تا تو رگ ات را پیدا نکنی و من به سمیرا گفتم مرگ حقیقت است و او چند دانه ترامادول بالا رفت و توی شلوارش شاشید و گفت از مرگ می ترسد و از من می ترسد و از روح الله و احمد و بنگ می ترسد و دلش می خواهد بالا بیاورد و من رفتم روی ریشهای خیس ات دست کشیدم و تو قفل شده بودی روی هروئین و زندگی پس از مرگ و تو تمام شدی و تمام شدن را آغاز کردم من با فروردینی در دست و سمیرایی که از همان سر قبر شروع کرد به تن فروختن و منی که با هر هزاری که به او دادم برای خیریه چشمهای سرندپیتی تو را دیدم که زل میزد به آلتهای نامردهای شهرک و چشمهای تو که آمده بود تو کاسه ی سر سمیرا و مثل احمد دو شقه بود و مثل ریشهای سید خلیل رفته بود به تخمهای عاریه وصله شده بود و هر دخولی به سمیرا تجاوزی بود به چشمهای سرندیپیتی و من فقط نگاه می کردم و با دیسلایک هایم رد زردپی های احمد و تو را تو را جوی آب منی گرم مشتری های همیشه حشری شهرک می گرفتم و تو در پایان جوی منی تمام شدی برای من و من ریشهای سید خلیل شده ام و رگهای هروئینی سمیرا را زدم و وقتی خون سمیرا و منی عباس و اشک روح الله و دستبند ستوان اکبری زیر مچم بود گفتم حادثه ای در راه است و مرگ حقیقت است و دوازده سال است که منتظرم روح الله رضایت بدهد تا بکشندم و نمی دهد و نمی کشندم و دوازده سال است چشمهای سرندپیتی شده ی سمیرا و ریشهای پر از منی تو و زرد پی های احمد را میان عدس پلو و کشمش زندان می بینم و تو برایم تمام شده ای و سمیرا به ملاقات می آید و راه اش نمی دهند و من فروردین دود می کنم و به کاندومهای پشت پمپ بنزین قفل میشم و له می شوم و تمام می شوم