ش. تنها بچه ی خاک سفید بود که با من رفیق شد . توی قوطی سیگارش بیست نخ علف داشت همیشه. سیگار دود نمی کرد و می گفت خدا رو شکر اهل سیگار نیستم. علف کش مطلق بود. آنقدر که در بیست و هفت سالگی رد داده بود. جملات اش با نقطه به پایان نمی رسید بلکه هر جمله اش بیتی بود که با یک ترجیع بند به جمله ی بعدی متصل میشد :
جونور جون تو داستااان زندگی
عاشق شهلا بود و حبیب را به خاطر خواندن شهلا فهیم ترین خواننده ی مملکت می دانست. 
" حبیب بنگیه داداش حبیب متاع رو درک کرده جونور جون تو داستان زندگی و گرنه ... خل نبود ریسک کنه شهلارو بخونه. سنگینه میفهمی سنگینه وقتی تو این اوضاع میگه سر داده در سکوتی جونور جون تو داستان زندگی " 
ش. تنها بچه ی خاک سفید بود که با من رفیق شد و او هم رد داده بود .
ش. مُرد ...