Into the Wild
فکر گسست از اجتماع ، برای سالها با من بود و احتمالا هنوز هم! نوعی سیاست رهایی بخش بود که فکر و تنت را برداری رو به دامان طبیعت بگریزی. این سیاست ، آدم را مجاب میکرد که شابد بتواند اراده ی سوژه را به او بازگرداند. ایده ای که گاه مانند " بازگشت " نیچه ای نیز خودنمایی میکرد. چنانکه به یک شکل می توان ایدئال تیپی را به همزیستان نمایان ساخت در این باره که هنوز امکان هماوردی با هژمونی مجموعه جریانات مبتذل زیستن وجود دارد و دو اینکه زمانی می توان بازگشت و پیام آور آزادی ذهن از تعلقات روزمره بود. بهر حال من یا جسارت تحقق چنین سطحی از اراده ی معطوف بر تن را نداشته ام و یا اینکه ممکن است قانع شده باشم که ایده ی رهایی در سیاست جمعی قابل تحقق است . بگذریم! فیلم " به سوی طبیعت وحشی " ساخته شان پن ، که بر مینای زندگی کریستوفر مک کندلس یا کریستوفر سوپر ولگرد، ساخته شده است، روایتی است از تصمیم جوان بیست و یکی و دو ساله ای که پس از اتمام تحصیلات دانشگاهی عزم خود را بدون کمترین تردیدی برای گستت جمع می کند و خانواده و جامعه و تمام مظاهر و مصادیق آنرا را ترک می گوید.
فردی که با روایتی بی قید و شخصی از آفرینش، رسیدن به آلاسکا را با پای پیاده به هدف طی طریق خود تبدیل می کند و ماجراهای ریز و درشتی را در طی سفر سه ساله ی خود تجربه میکند.
به گمان من انتخاب آلاسکا که قاعدتا به عنوان سردترین نقطه ی زمین شناخته میشود، سوای از سویه های پنهانی دارد و توسط مسافر ماجراجو بی توضیح می ماند، عمق یخ زدگی مناسبات اجتماعی دوران حاضر را نشان می دهد. جایی دیگر نه عشق حرارت آفرین است و نه اشکالی از زیست جمعی . او برای داغ کردن ایده ی خود ، آنچه را کانون گرم خانواده نامیده میشود پشت سر میگذارد تا به سردترین نقطه ی زمین عزیمت کند. نقطه ای که درست برخلاف مقصد عارفانه اثری از ذوب شدگی در حرارت عارفانه و وحدت با نور اعظم در خود ندارد. و در عین حال نقطه ای همچنان می تواند بکرترین شکل از زندگی حیوانی را از دخل و تصرف انسان مصون مانده است نمایندگی کند.
کریستوفر جان خود را در این سفر میگذارد ، بی آنکه کمترین اثری از نوعی قهرمانی یا شهید وارگی بر جای بماند. او در پایان فیلم به خورشیدی که از پس ابر برون میآید خیره می شود و از خویش باز میپرسد که آیا همین نور را نمی توانست در میان آغوش پدر و مادر پیدا کند؟ هر چه هست او در راه دریافتن این نور جان می بازد ولی اوج گرفتن درخشان دروبین از کنار جسد او بر فراز جنگلها و رودخانه به ما نشان میدهد که او براستی در طبیعتی وحشی چشم از جهان فرو بست. طبیعتی ناشناخته که او را فرار میخواند و او را در خویش می بلعد.
درون فیلم سرشار از دیالوگهایی که تضادهای انسان معاصر را در همزیستی یا طرد از اجتماع نشان میدهد. انسانهایی که با وجود کار و کوشش فراوان برای اینهمانی با جامعه، ولی تنها و منزوی اند و برای درک این بار سنگین فقط به درنگی کوتاه نیاز دارند. درنگی که مشخص نخواهد کرد پس از آن دوباره همرنگ جامعه خواهید شد یا دیگر تحمل همه چیز برایتان دشوار خواهد بود.