آنا یاندوم؟
در خانه دوستم یک قفس است با یک جفت قناری. دمِ صبح که از خواب پریدم و احساس تشنگی کردم، رفتم از یخچال آب بردارم ، دیدم یکی از آنها، با پنجه هاش به سقف آویزان شده و با نوکش تقلا میکند تا میله ها را از هم باز کند و بزند بیرون. اول یاد بلاهت آن شاعر افتادم که فرمود: " قناری تو قفس خوش بود/ غریبه تو بیابونا "! بعد یاد شاغلام افتادم ... خوش تیپ ترین زندانیِ بند ، موجود ی باریک و دراز با موهای بلند و طلایی، که در حال سپری کردن دوازدهمین سال زندان بود. مردی که دوازده سال پیش در یک نزاع دسته جمعی، دستش از خون مردی دیگر گرم شده و در نهایت به اتهام قتل عمد به قصاص محکوم شده بود.
اما به این دلیل احمقانه که خانواده مقتول هنوز موفق نشده بودند تا پول خون شاغلام را جور کنند، او دوازده سال را جدا از زن جوان و پسر 5 ساله اش در زندان سر کرده بود.
نمیدانم! اما موجود غریبی بود این شاغلام. در آراستگی و نظافت شخصی بهترین زندانیان بود، رقاص ماهری بود، صدای گرمی داشت، قدرت سازماندهی و نظم خوبی داشت، ولی با همه اینها انگار در حال خلق موقعیتی در ذهن خودش بود که درک کند فرایند فراموشی او از ذهن اطرافیانش چقدر طول خواهد کشید.
شاغلام هر چند روز در میان نخ و سوزنی برمیداشت و لبهاش را بهم میدوخت تا بلکه دیده شود. اما حتی همین کار بقدری تکراری شده بود که دیگر نه تنها فاقد یک جور معنای اعتراضی بود بلکه گاهی موجبات تفنن زندانیهای تازه وارد را فراهم میکرد.
یکبار که تیغ برداشته بود تا نخهای میان لبهاش را از هم باز کند، رفتم سراغش و سیگاری آتش کردم و تعارفش کردم. همانجا توی توالت نشستیم و شاغلام شروع کرد به زمزمه کردن : " من یه مرد جزامی ام ، فنا شده جوانی ام ، چیکار کنم خدا خدا ... "
- بقیه اش را بلدی ممد جان ؟
- بله عمو غلام "چاره به راهی ندارم، توسینه آهی ندارم ... "
بعد برای ساعتها باهم حرف زدیم. اینقدر که فهمیدم خودش هم به تاثیر دوختن لبهاش روی مغز زندانبانان اعتقادی ندارد. جوری که فهمیدم دارد هی تمرین میکند. میخواهد با گوشت و استخوان مفهوم فراموشی را درک کند. او حتی از اعدام شدن واهمه ای نداشت، اگر چه میگفت دلش لک زده برای یک جگرکی رفتن با زن و پسرش. او درتعلیقی فرسایشی گرفتار شده بود و می گفت الان دیگر میدانم بالاخره من را خواهند کشت، حالا میخواهم درک کنم که چقدر طول میکشد تا از ذهن همه فراموش بشوم.
شاغلام برای من تجسم زیستن در تعلیق بود. اما نه زیستنی از سر عجز. هر آن امکان داشت آخرین "ایران چک" خانواده مقتول جور بشود و شاغلام طلوع آفتاب بعدی را نبیند. شاید برای همین بود که هر طلوع آفتاب به محض اینکه چشمهاش را باز میکرد، فریاد میکشید: "آنا یاندوم" و بعد تا وقتِ خواب این پرسش از مادر را تا مرزهای پرسشی بنیادین از هستی پیگیری میکرد. گاهی با رقص و گاهی با تیغ.
حقیقتش را بخواهید شاغلام، همان زوربا بود در زندان مرکزی. شاغلام تا مدتی بعد از آزاد شدنم، هر از چندی زنگ میزد و قبل از هر چیز میگفت : هاااااااان ... دَدَ یاندوم ؟ "
و بعد دیگر پیدایش نشد. امروز که تلاش این قناری را دیدم، به خودم امیدواری دادم که شاید شاغلام جسته و دست زن وبچه اش را گرفته و مثل زوربا رفته جایی که همه ی ما را فراموش کند. شاید حالا دارد به جای لبهاش، جوراب زنش را بخیه میزند. شاید هم ...
+ نوشته شده در جمعه یازدهم اسفند ۱۳۹۱ ساعت 19:4 توسط محمد غزنویان
|