ريدن، عملي عادي و سخيف تلقي ميشود كه كسي به آن اعتنايي نمي كند.(عمل، گويا بواسطه ريدن استحاله مي شود به يك ناعملوارهِِ!) اصولاً هر چيز بديهي همينطور مبتذل تعبير مي شود.چون ذهن ما عادت كرده به اينكه ريدن اساساً مقوله‌اي در خور اعتنا نيست.(اصلا اگر در چارچوب نظام آئيني و تقدس يافته مفهايم و مقولات وارد بشود.)

از آنجايي كه انسان خودش را ارباب انواع و اشرف مخلوقات مي داند لابد براي اين قبيل افعال دون اعتبار انتولوژيك اش نيز، سطوح متعددي از تعبير و تفسير قائل است.البته هر قدر هم كه جان بكند نمي تواند از ريدن يك نظام فكري بسازد و مثلاً اطلاقش كند به اينكه:من ميرينم پس هستم!و این همان گزاره ای است که در پی یافت یا دست کم بازیافت اش هستم.

از اين بابت فرهنگ عامه خيلي پيشروتر از دايرة المعارف اهالي تتبعات ادبي و فلسوفهاي حقوق بگير و جامعه شناسان مقاطعه كار است.فرهنگ عامه مي تواند كانتكستي باشد كه در آن بتوان به تبار شناسي و گندزدايي از ريدن، نزديك شد.در اين جاست كه ذهن عامه توانسته به آرامي، ژانري با محوريت مدفوع ايجاد كند.براي شروع ميتوان برخي از ارجاعات آنها را به ريدن بازسازي كرد.تا بعداً بتوان به رمزگان بيروني جهت استتار سطح انتزاعي ريدن، گامي نزديك شد.

مثل اينكه، توپچي به اشتباه هواپيماي خودي را بزند.مثل اينكه، مهاجم توپ را وارد دروازه خودي كند.مثل اينكه، عملي، اراده كند زيادي توپ كند.مثل اينكه، سياسي توپ را بيندازد تو زمين نظامي.مثل اينكه، منجم از توپ، گردي زمين را استنتاج كند.مثل اينكه، فليسوف از خلقت توپهاي فوتبال داراي حسگر، نظام تو در تو و خلقت پيچيده هستي را قياس كند.مثل اينكه، شكم دختر باكره مثل توپ باد شود.مثل اينكه، ارزش اضافي، تو بازار نيورك مثل توپ آماس كند.مثل اينكه، بين طبقات اجتماعي بقدر يك توپ شكاف ايجاد شود.مثل وقتي كه، براي پر كردن اين فاصله از منطق توپ استفاده شود.يا اينكه، از ماتحت واعظ سر منبر يك صدايي در برود كه مثل توپ صدا كند...

خلاصه بين تمام اينها، يك رابطه دالكتيكي عميق وجود دارد كه سنتزش، ريدن است.در واقع وقتي اين قبيل اتفاقات روي مي دهد يك امر عميقاً عيني، كه طي يك فرايند تاريخي، دچار افسون زدگي شده بود مناسبات مغز و مقعد را وارد يك فاز جدلي مي كند.شايد رويدادي مثل يبوست نيز، چند صباحي از نفس ريدن، مساله بسازد.في الواقع ذهن آدميزاد درگير تحليل حس درد و راهكاري براي آسايش است.ولي اين درد مقطعي كه ممكن است با مداخله چهار تا ليوان آب انجير حل شود، يك بحران ادواري و گذرنده است.اما براي درك چرائي اين بحران نه به صغري و كبري چيدن نياز است و نه به فلسفه بافي.كاري كه هنوز هم فلاسفه و اخيراً ژورناليست ها آنرا مرتكب مي شوند.در اصل براي ايضاح متافيزيك سياسي ريدن، بايد گفتمان تازه اي خلق كرد كه شايد بشود بعنوان بديل، ريدمانش ناميد.و اين ريدمان قادر نخواهد بود درك وارونه ما را از ريدن و گه كه موكول به ريدن است، تغيير دهد، مگر آنكه از يكسري نشانه ها  و خطابها در كانتكستكي تاريخي رمزگشایی شود.