ما در ایران تا چه میزان حریم خصوصی داریم؟ آیا اصلا بیرون از شعارها و نظرورزیهای روشنفکران چنین عرصه ای در واقعیت و زندگی روزمره ی ایرانیان محلی جایگاهی دارد؟ من قصد ندارم یک مقاله ی موشکافانه ی تخصصی بنویسم ولی قصد دارم نگاهی کوتاه داشته باشم بر فقدان حوزه خصوصی در زندگی روزمره .

یک ضرب المثل معروفی در فرهنگ عامه ی ما وجود دارد که بخصوص در دوران کودکی نقل محافل و میهمانیها و شب نشینی ها بود. " دیوار موش داره، موش هم گوش داره " ! در سالهای سیاه دهه ی شصت شمسی که فضای عمومی جامعه با کشتار زندانیان سیاسی و عقیدتی و تاثیرات و تبعات جنگ ویرانگر هشت ساله با عراق عجین شده بود، از خانه تا مدرسه، مفتشین عقاید در لباسها و نقشهای متنوع ذهن و روح مان را کنترل می کردند. سالهایی که  می دیدیم پدران و مادرانمان کتابهای شعر و نوارهای موسیقی را مثل اجساد مردگان کفن پیچ می کنند و هر از گاهی نیز کوهی از این آثار ارزشمند را روانه ی چاهها و خرابه ها می کنند تا مبادا به طریقی یکی از همسایگان یا حتی خوشاوندان خوش خدمت خبردار شود و با رساندن خبر به مفتشین اعظم مایه دردسر شود.

سالهای دهه ی هفتاد شمسی نیز سالهای فرود آمدن کلنگ های باز آزاد و اقتصاد نئولیبرال بود که هر روز شوکی تازه را بر پیکر زخمی جامعه فرود می آورد. سالهایی که بحرانهای اقتصادی حاصل از شوک درمانی کارگزارن سازندگی فرودستان شهری را به قیامهای متعدد وا میداشت و همین دستمایه ی تازه ای برای نقض حریم خصوصی مهیا می کرد. سالهایی که سایه هراس آور ماموران امنیتی و اطاعاتی در هر خانه ای احساس میشد و کمتر کسی حتی حاضر میشد در یک میهمانی کاملا خصوصی به دیگران اعتماد کند و نقدهایش را به زبان بیاورد.

در دهه ی هشتاد شمسی و با روی کار آمدن دولت اصلاحات اگر چه فضای نسبتا باز سیاسی تجربه میشد اما با تعطیلی روزنامه و کشتار دگراندیشان و ... همچنان شمشیر ترس بر فراز سرمان نگاه داشته مبشد تا بدانیم که حتی اگر امکانی برای ابراز عقیده داشته باشیم تنها باید در میان مرزهایی تردد کنیم که برایمان مشخص شده است.

و البته این قصه همچنان سر دراز دارد!

اما مشکل اصلی تازه از جایی شروع می شود که دقت کنیم این زیست امنیتی و آمیخته به هراس تاثیراتی بلند مدت در ضمیر اجتماعی ایرانیان برجای گذشاته است. مشکل از جایی آغاز می شود که با نهادینه شدن این ترسها در جان ور روح بخشهای بزرگی از جامعه ، مامورین اطلاعاتی در قالب همسایگان و کسبه ی محل و رانندگان و ... بازتولید شده اند.

همیشه وهمی وجود دارد از اینکه فلان راننده تاکسی قابل اعتماد نیست. بهمان حرف را جلوی فلان استاد داشنگاه نباید گفت. فلان همکلاسی ما که به استخدام لهمان اداره دولتی درآمده از رهگذر آدم فروشی صاحب چنین جایگاهی شده است. این فضا هم واقعی است و هم خیر! واقعی است از این حیث که حکومت برای پیچیده کردن ضریب امنیتی خود هرگز به صرف نهادها و سازمانهای قانونی اکتفا نمی کند و به روشهای مختلف نیروهایی را از درون لایه های مختلف اجتماعی جذب می کند. با این وجود آنچه از نقطه نظر بار نمادین این فضا را سنگین و مرعوب کننده می کند حتی حضور فیزیکی و واقعی این مامورین یا فریب خوردگان نیست. بلکه مسئله بازتولید فضایی است که در ذهنمان ریشه دوانده است. این فضا به ساده ترین بیان ممکن فضایی برساخته شده از چیزی است که من نام آنرا " بی اعتمادی مزمن " می گذارم.

فضایی که باعث شده یک شهروند ایرانی حتی اگر خادم دولت و حکومت نباشد و نشود، ولی روابط اجتماعی خود را بر پایه ی نوعی نگاه پلیسی مستحکم کند. در روابط اجتماعی اغلب ایرانیان مشتاقانه و موشکافانه علاقمندند تا از گذشته ی دیگران مطلع شوند. بی پروا در مورد دیگران گفتگو می کنند و به عنوان یک سبک زندگی همدیگر را قضاوت می کنند.

در واقع هر ایرانی یک حاکم شرع یا یک بازجوی لایت است که حق طبیعی خود می داند تا به صرف دیدن نوع پوشش، نوع آرایش، نحوه راه رفتن، یا حتی حرکات صورت، شما را ارزیابی کند و نتیجه گیری انتزاعی خودش را در مورد شما کاملا معتبر بداند. آنقدر معتبر که مثلا به دیگران توصیه کند:

مراقب فلانی باشید! من خیلی به روابط و رفتارهای او دقت کرده ام. تمام دسوتان او سیگار می کشند و اغلب با صدای بلند در خیابان می خندند. من معتقدم آنها یک باند فساد دارند!!!

بله! این جمله ممکن برای یک مخاطب غیر ایرانی شگفت انگیز به نظر برسد . اما از قضا همین جمله پایه ی واقعی زندگی روزمره ی ما را بر اساس عقل سلیمی پلیسی شده برمیسازد.

همین منطق است که باعث می شود همیشه یک نفر در میان همسایگان باشد که با شنیدن صدای موسیقی و خنده ی دیگران ترغیب شود تا پلیس را در جریان قرار دهد. همین منطق است که باعث میشود آن همسایه بیماری اجتماعی و درونی شده ی خود را به عنوان یک ارزش یا هنجار اجتماعی بازتعریف کند و پلیس به سرکوب یک مراسم عروسی ترغیب کند.

همین فرهنگ مخاطره آمیز است که می تواند باعث می شود زندگی ایرانی پشت دربهای بسته رقم بخورد. همین فرهنگ است که باعث می شود که کسی مانند من گفتمان اصلا طلبی را در زندگی واقعی ایرانیان جز یک شعار درک نکنم. چرا که با وجود تلاش برای باز کردن تعدادی روزنامه و سازمان اجتماعی، ولی فعالیتهای مربوط به فردیت به پس پشت ذهنیت اجتماعی رانده می شود. در این زندگی زیر زمینی دیگر نه تنها چیزی در کنترل پلیس یا آن چشمهای کنجکاور نیست بلکه از فرط ژرف شدن در زیر زمین، دچار آفت می شود. کافی است نگاهی داشته باشیم به میزان تمایل به مصرف مواد مخدر در ایران. چطور؟

اینطور که با سرکوب شدن همزمان " میل " از سوی حکومت و حاکمان در سایه ( همسایه ها، مردم، ... ) سوژه فعالیتهای خود را عمیقا مخفی می کند و در خفا آنها را به طور افسار گسیخته بازتولید می کند. وقتی موسیقی به عنوان یک فعالیت ساده ی اجتماعی منع شود ، در زیر زمینها موسیقی با مواد مخدر صنعتی پیوند میخورد و از بهم پیوند می خورند.

شما در ایران همیشه چشم یا چشمهایی را در تعقیب خود خواهید داشت. تقریبا مثل اسطوره ی همه جا بودن خدا، این کنترل اجتماعی است که همه جا حی و حاضر است. هیچ تضمینی نیست که فرد یا افرادی به صرف نپسندیدن قیافه ی شما برایتان پاپوش درست نکنند. اینها برآیندهای بلند مدت همان رویکردهای عمیقا امنیتی حکومت است. حکومت به مرور در حال خصوصی کردن تمام اقتصاد نفتی ایران است. در حال واگذاری بزرگترین سرمایه های ملی به بورژواهایی است که هیچ پیشینه ی سیاسی و اجتماعی ای ندارند. در حال خصوصی کردن سوخت و تمام اقلام ضروری است. اما همزمان و البته خیلی آرام تر و بی سر و صداتر در حال خصوصی کردن کنترل اجتماعی است!

از نگهبانهای ساختمانها تا مدیران پاساژها همه و همه در حال طی کردن دوره های امنیت هستند. به زودی فلسفه  رایج خواهد شد که به همه مردم کشور را خطاب می کند و به آنها خواهد گفت هر یک از شما وظیفه ی کنترل همدیگر را بر عهده دارید.

من اصلا تعجب نمی کنم! مید انید چرا؟! برای اینکه سالها قبل آیت الله خمینی وصیت کرده بود:

هر ایرانی باید یک سرباز گمنام اطلاعاتی باشد ...

حکومت این نصیحت را با جان و دل به گوش گرفته است.