راه را مي‌شناسي. سال‌هاست كه هر هفته به آنجا سر مي‌زني. مي‌شويي و اشك مي‌ريزي. گلاب مي‌پاشي و دندان بر لب مي‌گزي. قطعة 26 تاريك است. سقفي فلزي آن را پوشانده. تا چشم كار مي‌كند، پرچم ـ كوتاه و بلند، تازه و كهنه. گور، دبة آب و چراغ زنبوري‏، دوباره گور، دبة آب، چراغ زنبوري...
كليد را از جيبت درمي‌آوري و قفل را باز مي‌كني. دبه را برمي‌داري و از آب پر مي‌كني. گور را مي‌شويي. به دو گلدان كنار گور و به آن يكي كه از سقف آويزان است آب مي‌دهي. برگ خشكي ندارند و مثل روز اول‌‌اند. طبق عادت مي‌خواهي گور كناري را هم بشويي. نايلون روي آن را كنار مي‌زني. خاك ندارد، نايلون از گور خوب محافظت كرده است. مي‌نشيني و با چادر زانوهايت را مي‌پوشاني.
صداي قدم‌هاي پسرك را مي‌شنوي. بي‌صدا مي‌آيد. مي‌نشيند و زانوهايش را در بغل مي‌گيرد. از زير چادر نگاهي به پسر مي‌اندازي. قطره اشكي جامانده از بقيه را پشت لب او، جايي كه به‌تازگي موهاي نازكي بر آن سبز شده، مي‌بيني. پسرك به‌سرعت آن را پاك مي‌كند.
اما تو ديده‌اي و دردي در جانت مي‌پيچد و به چشمانت مي‌رسد. اشك‌ها جاري مي‌شوند. صورت خيست را با گوشة چادر پاك مي‌كني و بي‌صدا بر زمين چشم مي‌دوزي.

*
شوهرم را از دست دادم. سختي كشيدم تا بچه‌ها بزرگ شدند. يكي مهندس شد و يكي دكتر. بچه‌ها مي‌خواهند سر خانه و زندگي خودشان بروند، اما بر سر دوراهي‌اند. نمي‌دانند چه كنند. من در جواني، وقتي بيست و هشت ساله بودم، آنها را رها نكردم، حالا آنها چطور مي‌توانند از من جدا شوند؟ زندگي همين است. يك روز بچه‌ها مي‌روند و من مي‌مانم و تنهايي، پيري، پادرد، دست‌درد و زندگي‌اي كه از دست رفته است.
مدت‌هاست از خودم مي‌پرسم كه آيا واقعاً زندگي‌ام از دست رفته؟ همه مي‌گويند براي جواب دادن به اين سؤال بايد به عقايدم رجوع كنم.
اما ناراحتم، زير فشارم. هنوز نفهميد‌ه‌ام كه شرايطم بعد از گذشت اين‌همه سال از جنگ بهتر شده يا نشده. گاهي به بهشت فكر مي‌كنم. شب‌ها تا صبح خوابم نمي‌برد، تپش قلب دارم. خوب، خسته مي‌شوم. چقدر يك‌تنه با مشكلات دست و پنجه نرم كنم!
حرف ازدواج بچه‌ها كه مي‌شود توي دلم دوباره خالي مي‌شود. مثل آن روز كه صدايي توي گوشي تلفن گفت: «تبريك مي‌گويم، سرهنگ... براي هميشه پرواز كرد.»
تمام خانه را پر كرده‌ام از عكس‌هايش كه چه بشود؟ عكسم را با او روي ميز كنار تخت ببين! جوان، با موهاي مشكي و عشقي كه تمام كادر عكس را پر كرده. حالا به خودم نگاه كن! شكسته و خموده در ميانة چهل‌ سالگي... و بيست سالي كه مثل باد گذشت.
از خودم مي‌پرسم چرا اين تابلو را به ديوار راهرو ورودي خانه زده‌ام: گر عشق نبايد به چه‌ كار آيد دل. هنوز عاشقم يا شك دارم؟ شايد هم دوست دارم دلم را زنده احساس كنم. چرا خانه‌ام با وجود گرماي برنج‌پزان وسط‌هاي شهريور سرد است، خالي است؟ دلم كجاست؟

*
دكتر عليرضا فرجاد، آسيب‌شناس اجتماعي و روان‌شناس خانواده، زندگي زنان شهدا را همراه با يك خلأ عاطفي شديد مي‌داند و مي‌گويد: «بخشي از نيازهاي فكري، عاطفي و طبيعي زناني كه شوهران خود را در جنگ از دست دادند برآورده نشد كه منجر به بروز اختلال فكري و رفتاري در آنها شد. وضعيت زناني كه شوهر خود را در حادثه يا بر اثر مرگ طبيعي از دست داده‌اند با زناني كه شوهر خود را در جنگ از دست داده‌اند متفاوت است. تنها نقطة اشتراك آنها احساس تنهايي است كه از عوارض آن رنج مي‌برند. آنچه بديهي است آسيب‌پذيري اجتماعي و رواني اين افراد است.»

تجربة ازدواج مجدد براي بيشتر زنان شهدا تجربة تلخي بوده است. البته، وجود قوانين خاص هم آنها را از اين كار منصرف مي‌ساخت، ضمن اينكه اكثر آنان از كنترل خانواده يا سازمان‌هاي ذي‌ربط خبر مي‌دادند. از دكتر فرجاد دربارة ازدواج مجدد اين زنان مي‌پرسيم. او معتقد است: «نبايد كنترل را به‌ معني بي‌اعتمادي نسبت به اين زنان اعمال مي‌كرديم. بايد بررسي‌هاي لازم انجام مي‌شد تا مرداني كه خصوصيات انساني داشتند و از سلامت رواني و رفتاري برخوردار بودند و مي‌توانستند با عشق و مهرباني كمبودهاي اين زنان را جبران كنند، با آنها ازدواج مي‌كردند. نه‌تنها بايد به آنان امكان ازدواج مجدد داده مي‌شد، بلكه بايد سازمان‌هاي مربوط نيز شايستگي فرد را تأييد مي‌كردند. بسيار ديده شد كه افرادي فقط براي استفاده از تسهيلات مادي اين زنان قصد ازدواج با آنها را داشتند كه بعضي هم ازدواج‌هاي ناموفقي از آب درآمدند. بنابراين، كنترل بايد با ديد مثبت انجام مي‌شد.»

يكي از علل منصرف شدن زنان شهدا از ازدواج مجدد، داشتن فرزند يا مخالفت فرزندان با اين مسئله بود. دكتر فرجاد در اين مورد مي‌گويد: «براي فرزندان اين زنان، خصوصاً آنها كه در سنين 15 يا 16 سالگي بودند، ازدواج مادر غيرقابل هضم بود. طبيعي بود كه آنها نتوانند فرد ديگري را جاي پدر خود ببينند. اما از طرف ديگر هم اين فرزندان نياز به پدر داشتند و اگر مرد خصوصيات انساني داشت مي‌توانست كمبودهاي فرزندان را جبران كند.»
سكوت و مطرح نكردن مشكلات و موانع از بارزترين جنبه‌هاي زندگي همسران شهداست. هنوز هم صحبت دربارة مشكلات و سختي‌هايي كه زنان شهدا چشيدند غريب و دور از ذهن است. فرجاد ورود زنان شهدا به نظام مشاوره را بسيار بااهميت مي‌داند و مي‌گويد: «بايد با يك سيستم قوي و تخصصي مشاوره اين زنان را از خاطرات خود جدا مي‌كرديم. مي‌توانستيم با تشكيل جلسات عمومي، مثلا ً هر سه ماه يك بار، شرايطي را فراهم آوريم تا اين زنان مشكلات خود را مطرح كنند. به‌نظرم بايد ابتدا به آنها آگاهي مي‌داديم و بعد رهايشان مي‌كرديم.»

وي دردهاي جسماني بعضي از اين زنان را ناشي از فشار عصبي و استرس مي‌داند و مي‌افزايد: «اختلالات گوارشي ريشه در استرس‌هايي دارند كه به علت فشارهاي بيروني، در خودآگاه يا ناخودآگاه مغز ثبت مي‌شوند. نيازهاي عاطفي و جنسي انسان از مهم‌ترين نيازهاي بشري پس از تغذيه هستند و چنانچه سركوب شوند، عوارض فيزيولوژيكي و نهايتاً دردهاي عصبي ايجاد مي‌كنند. اگر امروز زني دچار اين‌گونه دردهاي عصبي است، براي جلوگيري از ايجاد آن، بايد از ابتدا در كاهش استرس‌ها مي‌كوشيديم. بايد از طريق وسايل ارتباط‌ جمعي نگرش جامعه را نسبت به ازدواج مجدد آنها عوض مي‌كرديم. ازدواج مجدد حق قانوني، طبيعي و شرعي آنهاست. اما اگر نامناسب باشد، ضربة دومي به ضربة اول اضافه مي‌شود. ناگفته نماند كه اگر اين زنان از ازدواج مجدد صاحب فرزنداني مي‌شدند، بنياد شهيد و سازمان‌هاي مربوط در برابر اين بچه‌ها مثل فرزندان شهيد احساس مسئوليت نمي‌كردند و نمي‌كنند. اين ناشي از طرز تفكري است كه ازدواج مجدد زنان را به تنوع‌طلبي و زياده‌خواهي تعبير مي‌كند.»

*
يك بار ديگر آخرين نوشته‌اش در بيمارستان را باز مي‌كند. نگاهي به تاريخش مي‌اندازد. مهر 62، شمال مريوان، منطقة پنجوين: من فرمانده گروهان بودم و محمود برادرم در يكي از دسته‌ها تك‌تيرانداز بود. نمي‌دانم چرا آن روز فكر مي‌كردم يكي از ما شهيد مي‌شود. براي همين، موقع پيشروي به سوي مواضع دشمن، دائم برمي‌گشتم و محمود را نگاه مي‌كردم. سر ستون درگير شد. يك‌مرتبه تمام منطقه را آتش پوشاند. يك كانال پيش روي ما بود كه مانع پيشرفت كار مي‌شد. نيروها همه زمينگير شده بودند. فرمانده گردان از من خواست برادرها را به داخل كانال هدايت كنم. زمين پر از جسد بود. جنازه‌ها روي هم افتاده بودند. ناگهان سرم داغ شد. تير بود يا تركش، نمي‌دانم. گيج شدم. خون سر و صورتم را گرفت. حس كردم فقط چند لحظة ديگر زنده هستم. غصه خوردم. چون فرزند سومم به‌زودي به دنيا مي‌آمد و از ديدن او محروم مي‌شدم. دستم را گذاشتم روي سينه‌ام و پاهايم را رو به قبله دراز كردم و مشغول توبه و استغفار شدم. يك نفر نزديكم افتاده بود و ناله مي‌كرد. دل و روده‌اش ريخته بود بيرون. سرم را بلند كردم بلكه محمود را ببينم. اما نمي‌توانستم آن‌همه جنازه‌هاي روي زمين را ببينم.

چشم‌هايم را بستم. مي‌خواستم سعي كنم صورت فرزند در راهم را تجسم كنم و در عالم خيال در آغوشش بگيرم. اما يك فكري مزاحم خيالم بود و آن حرف‌هايي بود كه تا حالا شنيده بودم: بعد از شهادت، تا بيفتي زمين، حوريان بهشتي مي‌آيند و تو را از زمين بلند مي‌كنند. از حوري خبري نبود. پس من نمرده بودم. به‌ياد همسرم افتادم. آخرين باري كه ديده بودمش چهار ماه پيش بود.1
دكتر جمشيد افشنگ، روان‌شناس، با اشاره به تفاوت ميان فردي كه شهيد مي‌شود و فردي كه كشته مي‌شود، مي‌گويد: «فردي كه شهيد مي‌شود ايدئولوژي خاصي دارد. به استقبال خدا مي‌رود و از رويارويي با خطر نگراني ندارد. او دقيقاً مي‌داند چه مي‌خواهد. اما ممكن است نگرش اين فرد با نگرش همسرش فرق داشته باشد. نگرش همسر شهيد يك باور است و بايد ديد راجع به مرگ شوهرش دقيقاً چه فكري مي‌كند. واقعيت با افكار يا تصور كسي از واقعيت فرق دارد. همة ما، بخصوص همسران شهدا، بايد تصويري از خودِ واقعي‌مان داشته باشيم. براي مثال، فردي فكر مي‌كند روشنفكر است و دروغ هم نمي‌گويد. مردم كه خود واقعي او را نمي‌شناسند، وقتي او خود را روشنفكر معرفي مي‌كند او را روشنفكر مي‌پندارند. يك مثال ديگر فرد مذهبي و مذهبي‌نماست. اگر زن شهيد مذهبي باشد، فكر كند براي رضاي خدا زندگي مي‌كند و نفس مي‌كشد، بتواند به اين سؤال روان‌شناسي پاسخ دهد كه آيا واقعاً براي رضاي خدا زندگي مي‌كند يا نه، خود واقعي‌اش را بشناسد، به اين اعتقاد داشته باشد كه صاحب اصلي خداست و خدا داد و خدا گرفت، اين زن خيلي مقاوم است. ولي براي فردي كه فكر مي‌كند براي خدا نفس مي‌كشد و خود واقعي‌اش غير از اين است، پذيرش شهادت همسرش سخت خواهد بود. بنابراين، باورهاي همسران شهدا در پذيرش شرايطشان بسيار مهم است.»

*
نرگس گوشي تلفن را برداشت. يك نفر از آن‌ سوي خط به او تبريك گفت: «محمدرضا پرواز كرد.» آن روز نرگس 28 ساله بود و 9 سال از ازدواجش مي‌گذشت. حالا 17 سال است كه محمدرضا زنگ در خانه را نزده. آن موقع امير 8 ساله و سهيل 5 ساله بود، سهراب هم چند هفته‌اي بعد از شهادت پدرش به دنيا آمد.
نرگس از اين سال‌ها مي‌گويد: «بعد از شهادت محمدرضا، خانوادة شوهرم با ازدواج من موافق نبودند و خودم هم قصد ازدواج نداشتم. اما بعدها كساني پيدا شدند كه خوب بودند، اما از رفتارشان فهميدم كه بچه‌هايم را نمي‌خواهند. يك بار هم موقعيتي پيش آمد كه احساس كردم آن فرد فقط به‌خاطر خانه و زندگي و حقوق من قصد ازدواج با مرا دارد. از مدتي قبل قانوني اجرا مي‌شود كه بچه‌ها تا بعد از اتمام تحصيل حقوق مي‌گيرند و دو سال است كه حتي بعد از ازدواج هم ماهي صد هزار تومان مي‌گيرند. حقوق كمي هم به زناني كه بچه‌هايشان ازدواج كرده‌اند و رفته‌اند و خودشان شوهر دارند مي‌دهند. پنج سال است كه حقوق را براساس تحصيلات شهيد تعيين مي‌كنند، مثلا ً درجة 1، درجة 2، و منطقة شهادت هم جزو ملاك‌هاي پرداخت حقوق است. اما با تمام اينها، كفاف زندگي را نمي‌دهد.

هفده سال پيش وقتي شوهرم زنده بود، 16 هزار تومان حقوق مي‌گرفت و بعد از شهادتش دريافتي ما به 9 هزار تومان رسيد. الان هم ماهي سيصد و خرده‌اي هزار تومان مي‌گيرم، درحالي‌كه درجه‌داران زنده حدود هفتصد هزار تومان حقوق دارند. اما همه‌جا اعلام مي‌شود كه ما حقوق برابر داريم. زنده‌ها دفترچة خواربار دارند، اما تا شوهرم شهيد شد دفترچة ما را گرفتند و گفتند ديگر زير پوشش نيستيم. البته سالي يك بار سرزده به خانة ما مي‌آيند و چيزهايي برايمان مي‌آورند كه آن هم جلو در و همسايه به چشم مي‌آيد.»
پسر اول نرگس مهندس و دومي دانشجوي پزشكي تهران است. پسر بزرگ‌تر او با سهميه و دومي بدون سهميه وارد دانشگاه شده‌اند. نرگس از مشكلاتش مي‌گويد: «الان مهم‌ترين مسئلة بچه‌هايم من هستم. ناراحتي اعصاب، قلب‌درد و مشكلات استخواني دارم. اوايل فكر مي‌كردم حيفِ شوهرم كه جوان بود و شهيد شد. اما بعد از اين‌همه سال فهميده‌ام كه من حيف شده‌ام. تا الان واقعاً سعي كردم بچه‌هايم كمبودي نداشته باشند، اما از حالا به بعد آنها غصة مرا دارند. حالا مي‌فهمند كه من زندگي نكردم.»

نرگس از عكس‌العمل بچه‌هايش وقتي صحبت از ازدواج زنان شهدا مي‌شود مي‌گويد: «در مملكت ما هنوز حق و حقوق زن مشخص نيست. از حقوق زن يكي زندگي بعد از مرگ شوهرش است. بچه‌ها از جامعه تأثير مي‌گرفتند و در دوازده سيزده سالگي نمي‌توانستند ازدواج من را بپذيرند. الان بزرگ شده‌اند و همه‌چيز را درك مي‌كنند. حالا مي‌فهمند من هم حق زندگي داشتم. البته چون چندين مورد كساني را هم كه ازدواج ناموفق كرده بودند و فرزندان نااهل گيرشان آمده بود مي‌ديدم، خودم هم از ازدواج مي‌ترسيدم.»

نرگس در پاسخ به اين سؤال كه آيا حاضر بود شرايط و امكاناتي را كه به‌دست آورد پس مي‌داد و به خودش فكر مي‌كرد، مدتي سكوت مي‌كند و مي‌گويد: «نمي‌دانم، براي گرفتن اين تصميم خيلي تنها بودم. ضمن اينكه در آن صورت، هم از خانوادة خودم و هم از خانوادة شوهرم طرد مي‌شدم. خانوادة خودم دائم به من مي‌گفتند: تو زن شهيدي، درست نيست تنها بروي بيرون. آن موقع نمي‌رفتم اما الان با پسرهايم همه‌جا مي‌روم و راحتم. من كه از همه‌چيزم گذشتم باز با خودم مي‌گويم حداقل اين احترامي را كه آنها به ما مي‌گذارند حفظ كردم. بعضي از دوستانم گله دارند كه چرا شوهرانشان آنها را تنها گذاشتند، اما شوهر من شغلش اين بود و من آگاه بودم.»

نرگس از جامعه گله دارد و مي‌گويد: «من و بچه‌هايم از رفتار بعضي آدم‌ها و نگاه آنها خيلي اذيت مي‌شويم. تمام گزارش رفت و آمدها و كارهاي ما را مردم به سازمان‌هاي مربوط مي‌دادند و هنوز هم مي‌دهند.»
شب‌بيداري‌هاي مداوم و استخوان‌درد مونس تنهايي نرگس است. نحيف و لاغر است، چشم‌هايش نمي‌درخشند و چهره‌اش بي‌رنگ است. موهايش خيلي زود سفيد شده. وقتي صحبت مي‌كند هيچ لبخند، هيجان و انگيزه‌اي در اجزاي صورتش ديده نمي‌شود.

 

پشتوانة لرزان
دكتر فاطمه صادقي، استاد دانشگاه و جامعه‌شناس و پژوهشگر، مشكلات همسران شهدا را چند دسته مي‌داند: اقتصادي، روان‌شناختي و اجتماعي. وي مشكل رواني آنان را فشار ناشي از فقدان و فشار ناشي از قرار گرفتن در شرايط جديدي مي‌داند كه آمادگي پذيرش آن در شخص وجود نداشته است. دكتر صادقي اين شرايط را به‌سادگيِ قرار گرفتن در يك وضعيت جديد نمي‌بيند، بلكه آن را انتقال از يك شيوة زندگي به شيوه‌اي ديگر مي‌داند كه حاصلش فشار رواني بسيار زياد بر شخص است.
وي در مورد نقش زنان در شرايط جديد مي‌گويد: «در اين شرايط، اغلب زن‌ها نقش پشتوانه را به عهده مي‌گيرند. درحالي‌كه خود با مسائلي مواجه‌اند كه نياز به حمايت‌هاي رواني دارند. براي مثال، همسر شهيد پشتوانة فرزندانش و همسر جانباز پشتوانة همسرش مي‌شود، و فشار رواني خانوادة خود و شوهرش را هم تحمل مي‌كند. زني كه شوهرش را از دست مي‌دهد طبعاً با محدوديت‌هاي سنتي و آداب و رسومي مواجه مي‌شود. اين وضعيت جديد او را در شرايطي قرار مي‌دهد كه زندگي شخصي نخواهد داشت و ديگر مال خودش نيست. طبعاً شرايط اين زن با يك زن بيوه بسيار متفاوت است. جامعه و خانواده و سنت‌ها و آداب و رسوم به زن بيوه اجازة ازدواج مجدد را مي‌دهد. براي مثال، در برخي شهرستان‌ها، ازدواج زن بيوه با برادرشوهرش رايج است. اما زني كه همسرش را در مناسبات ايدئولوژيكي از دست مي‌دهد، به‌دلايل متعدد، شرايطش مثل زن بيوه نيست.»

او دربارة مهم‌ترين دليل تفاوت زن بيوه و زن شهيد مي‌گويد: «زن شهيد حامل نوعي قداست و تقدس معنوي است كه بايد آن را در هر شرايطي حفظ كند يا حداقل از او انتظار مي‌رود كه حفظ كند. قرار گرفتن در اين وضعيت به‌مراتب از تمام فشارهاي اقتصادي دشوارتر است. به اين دليل كه اولا ً اين يك وضعيت پارادوكسيكال يا تناقض‌آميز است. به اين معني كه ممكن است زن شهيد براي اين محروميت‌ها و محدوديت‌ها تقدس قائل نباشد، اما يك‌دفعه در اين وضعيت قرار گيرد. از طرف ديگر، در اين شرايط، يا بايد مدافع باشد يا منتقد. اگر مدافع اين تقدس باشد، بايد از بسياري از برداشت‌هاي ذهني و نيازهاي خود دست بكشد و اگر منتقد باشد، از مزايا و منافع اجتماعي كه اين وضعيت به‌همراه مي‌آورد محروم مي‌شود و در وضعيتي به‌مراتب فرودست‌تر از طبقات ديگر قرار مي‌گيرد. من با تعداد زيادي از زنان شهداي ارتشي مواجه بودم كه معتقد بودند همسرشان به‌دليل نوع شغلش كشته شده است. اما آنان در عين حال شهيد قلمداد مي‌شوند و اينجاست كه بحث كاملا ً از حالت وظيفه‌اي و شغلي خارج مي‌شود. به عبارت ديگر، زن در موقعيت دوگانه قرار مي‌گيرد، بخصوص زناني كه تقدس قضيه برايشان موضوعيت نداشته است. بنابراين، اين زنان از يك طرف با فقدان و از طرف ديگر با شرايطي مواجه‌اند كه توان به‌دوش كشيدن بار دفاع از اين عقيده را از آنها سلب مي‌كند.»

دكتر صادقي مي‌افزايد: «آنها هم كه موافق اين عقيده هستند سختي شرايط را به‌گونه‌اي ديگر تجربه مي‌كنند. يعني حتي اگر به تقدس زن شهيد عقيده داشته باشند، باز هم با شرايط فقدان مواجه‌اند، البته در سطحي محدودتر. اما مسئله اين است كه اين زنان هم ناچار شده‌اند در اين قطب قرار بگيرند.
زني كه شوهرش را از دست داده است و واقعاً هم به كشته شدن در راه خدا عقيده دارد، از شرايطي كه در آن قرار گرفته ناراضي است. براي مثال، تأمين رواني نمي‌شود يا فشارهايي از طرف اجتماع به او وارد مي‌شود. او در اين شرايط نمي‌تواند انتقاد كند چون اين‌طور تعبير مي‌شود كه مخالفت مي‌كند. بنابراين، او هم وادار به سكوت مي‌شود، و نه ‌فقط خانواده بلكه عمدتاً جامعه اين سكوت را به او تحميل مي‌كند.»

وي در مورد نقش جامعه در شكل‌گيري شرايط زنان شهدا مي‌گويد: «جامعه اين زن را در اين موضع قرار مي‌دهد كه حامل يك بار مقدس است و وظيفة بسيار خطيري بر دوش دارد و در اين موقعيت، قدرت انتقاد را از او سلب مي‌كند. در نتيجه‌، در اين شرايط كه عملي ايدئولوژيك تلقي مي‌شود، آنچه ممكن بود وظيفه باشد به ايدئولوژي تبديل مي‌شود و اين شرايط براي آدم‌هاي تحت آن دوگانگي ايجاد مي‌كند. يا بايد مخالف بود يا موافق، و غير از موارد استثنايي بين اينها، جامعه براي فرد هيچ موضع بينابيني قرار نمي‌دهد. براي مثال، ممكن نيست فردي هم از خانوادة شهدا باشد و هم منتقد و معترض به شرايط يا نمي‌تواند معترض به شرايط باشد و از جنگ كه براي دفاع از وطن انجام شد دفاع كند.»

قصة انتظار
قصة فرشته قصة انتظار است. همسرش 12 سال مفقودالاثر بود. در تمام اين سال‌ها، انتظار ديدن پوتين‌هاي محمدجواد را از زير در داشت. تا اينكه در سال 75، با تحويل گرفتن پلاك زنگ‌زدة محمدجواد، قصة انتظار او به آخر رسيد و فصل جديدي در كتاب سرنوشتش آغاز ‌شد.
مسئوليت فرشته خيلي سنگين بود و علاوه بر همة مشكلات، بايد جاي پدر را هم براي بچه‌ها پر مي‌كرد. او مشكلات زندگي‌اش را موانع معمول اجتماعي و تحصيلي عنوان مي‌كند و مي‌گويد: «در آن زمان قانوني بود كه بايد زنان شهدا براي ادامة تحصيل از خانوادة شوهر اجازه مي‌گرفتند. خانوادة شوهر من كه در تمام اين مدت از ما خبر نداشتند و نمي‌دانستند زندگي ما چگونه مي‌گذرد، حالا بايد به من اجازة تحصيل مي‌دادند. سه سال صبر كردم تا اين قانون برداشته شد. سختي هميشه هست. اوايل برقراري ارتباط ميان زن شهيد و مردم سخت بود. حالا كمي بهتر شده است. در دوازده سالي كه شوهرم مفقود‌الاثر بود، خيلي جاها نمي‌رفتم و بعضي جاها را هم به‌خاطر بچه‌ها مي‌رفتم. اما به‌طوركلي در جمع كمتر حاضر مي‌شدم چون بعضي از اطرافيان بيشتر از آنكه ما را حمايت كنند به ما سركوفت مي‌زدند. من آدم كم‌حرفي هستم و با خودم كنار مي‌آيم. اما آن موقع چون سنم كم بود ـ بيست ساله بودم ـ خيلي برايم سخت بود. افراد زيادي را ديدم كه زير بار اين مشكلات اذيت شدند و شايد ارزش‌هايي كه براي اين زن‌ها در نظر مي‌گيرند باعث شده كه خيلي‌ها درجا بزنند.»
فرشته هنرمند است و بارزترين ويژگي كارهاي هنري‌اش آن است كه انتظار در آنها بازتاب مي‌يابد. محمدجواد قبل از عمليات بيت‌المقدس 2، به شمال سليمانيه، منطقة «ماووت» رفت و از خود اثري به‌جا نگذاشت. او تبليغاتچي بود و در كوه‌هاي «گردرش» براي گشت و شناسايي و گرفتن اطلاعات از مواضع دشمن به خط ارتباطي آنها رفته بود. مبدأ حركتشان شيار هشت‌پري بود كه بايد از همان راه هم بازمي‌گشتند.

دو شبانه‌روز بود كه غذا به آنها نرسيده بود. از طرفي نيروهاي جايگزين هم به موقع نيامده بودند. خرد و خسته بودند و روحيه‌ها ضعيف بود. نه سنگر داشتند و نه جان‌پناهي. باران كه مي‌باريد مثل موش آب‌كشيده مي‌شدند و خمپاره كه مي‌باريد شهيد و مجروح مي‌دادند. در اين شرايط، تبليغاتچي‌ها براي اجراي مأموريت رفته بودند. در راه برگشت، در آن هواي سرد و برفي، سرگروه گشت براي زودتر رسيدن به مواضع خودي مسير نزديك‌‌تري را انتخاب كرد. چهار نفر بودند و محمدجواد نفر دوم گروه بود. بيش از نيمي از تپه را طي نكرده بودند كه يكباره صداي زده شدن يك چاشني زير پاي محمدجواد حس شد. همان‌جا نشست. مين از نوع منور بود. شروع كرد به روشن شدن. منطقه را كه خوب ديدند معلوم شد كه وسط ميدان وسيعي از مين‌هاي كوچك و بزرگ هستند. نه راه پس داشتند و نه راه پيش. اگر معطل مي‌كردند از هر دو طرف گلوله‌باران مي‌شدند. با خواندن وجعلنا و آيه‌الكرسي كه حكم امداد غيبي را داشت ادامة مسير را دويدند. هنوز چند متري به آخر مسير مانده بود كه انفجاري در وسط، زنجيرة چهار نفرة آنها را متوقف كرد. هيچ‌كس جرئت برگشتن يا نگاه كردن نداشت. محمدجواد لت‌وپار شده بود. بچه‌هاي گروه تا مدت‌ها بعد نتوانسته بودند گوشت بخورند. دائم تصوير تكه‌هاي بدن محمدجواد جلو چشمانشان بود. دوستانش زير آتش دشمن نتوانستند تكه‌هاي بدن او را جمع كنند. گلولة دوشكا كاليبر 50 از هوا مي‌باريد و روي زمين هم مين‌ها منتظر قرباني بعدي بودند. سعيد نفر آخر گروه فقط توانست قبل از رسيدن نيروهاي عراقي پلاك محمد را بردارد، هرچند كه او هم به آخر ميدان مين نرسيد.2

*
نگاه و حرف مردم به‌ قول زنان شهدا بيشترين موردي بود كه آنها را اذيت مي‌كرد. دكتر افشنگ در اين باره مي‌گويد: «اگر فردي كمال‌جو باشد، حرف مردم بر او اثر نمي‌كند و فكر نمي‌كند كه چون پنج نفر از من انتقاد كردند پس من بي‌ارزشم يا چون هفت نفر از من تعريف كردند باارزشم. فردي كه معيارش حرف و رفتار ديگران باشد، حتي اگر نابغه هم باشد، خودش را باور نمي‌كند. بنابراين، نگرش همسر شهيد به زندگي خيلي مهم است.»
وي به يك مبحث اساسي در شناخت‌درماني اشاره مي‌كند: «همان افكاري كه در زندگي‌ات مي‌كاري همان را در دنياي كوچكت درو مي‌كني. يعني تو همان هستي كه مي‌انديشي و انديشة توست كه زندگي تو را مي‌آفريند نه حرف و نظر مردم. بنابراين، همسر شهيد اگر انگيزه‌هاي زندگي و هدف زندگي‌اش را بشناسد، توانايي‌ها و ضعف‌هايش را بشناسد، زني موفق است.»
افشنگ مي‌افزايد: «در معنادرماني اگر به سه سؤال جواب دهيم زندگي براي ما معنا دارد و در غير اين صورت پوچ و بي‌معناست. اول اينكه من براي چه زنده هستم. دوم اينكه مي‌خواهم در آفرينش به دنيا چه عرضه كنم و وظيفه‌ام چيست و چگونه آن را به تحقق برسانم. سوم اينكه وقتي درد و رنج به‌سراغم مي‌آيد، من چه برخوردي را با رنج خود برمي‌گزينم. حالا اگر همسر شهيد بتواند با توجه به خودِ واقعي‌اش جواب قانع‌كننده‌اي به اين سؤالات بدهد، سازگاري او با شرايط راحت‌تر خواهد بود.»
افشنگ معتقد است: «رنج را بايد پذيرفت. رنج جزو زندگي ماست. ما اجازه نداريم از زندگي سؤال كنيم. زندگي همين است. آنچه نبايد از ياد برد اين است كه در شأن يك انسان زندگي كنيم و مثل يك انسان عمل كنيم و مثل يك انسان رنج بكشيم.»

سه‌راه مرگ
چند ماه از عمليات فتح فاو مي‌گذشت، اما هنوز گاه و بي‌گاه دشمن از زمين و هوا اسكله را مي‌زد. مرتضي فرمانده دستة تيم گشت و شناسايي بود. تيم براي انجام مأموريت بايد به محل چاه نمك مي‌رفت كه در نزديكي خاكريز دوجدارة عمليات گردان اميرالمؤمنين بود. گروه حركت كرد. مأموريت آنها اين بود كه شهدا را به عقب بياورند. هواي گرم، آفتاب تابستان و تشنگي درحالي‌كه در آب‌نمك راه مي‌رفتند شرايط سختي را به‌وجود آورده بود. لب‌ها، صورت و پاهايشان تاول زده بود. به سه‌راه زاهدي (همان سه‌راه مرگ) رسيدند. نمكزار با پيكر پاك شهدا آراسته شده بود. همة آنها به نمكزار چسبيده بودند.
بايد آنها را جدا مي‌كردند و دست‌به‌دست با برانكارد دو كيلومتر راه مي‌بردند تا به تويوتا برسند و از آنجا به عقب منتقل كنند. معلوم نبود چند تن از شهدا را مي‌توانستند با اين شرايط سخت به عقب برگردانند. ناگهان هلي‌كوپترهاي دشمن از راه رسيدند و شروع به تيراندازي با مسلسل كردند. افراد گروه خود را روي نمكزار مي‌انداختند و دوباره بلند مي‌شدند. همة بچه‌هاي تيم سفيد شده بودند. بايد نمك‌ها را تندتند از روي لب‌هايشان پاك مي‌كردند تا عطششان بيشتر نشود. پنج تا از شهدا را برده بودند. مرتضي پيكر شهيدي را انداخت روي كولش تا كار سريع‌تر انجام شود. چند شهيد را به همين روش تا ماشين برد. وقتي برگشت مسلسل‌ هلي‌كوپترها امانش ندادند و با 20 گلولة كاليبر 60 تنش را سوراخ كردند. مرتضي هم به نمكزار اضافه شد.3

*
مريم تا مدت‌ها نمي‌توانست نمك بخورد و دلش از نمك بهم مي‌خورد. نه سال از ازدواج آنها مي‌گذشت و 3 فرزند ثمرة آن بود. مريم اهل شاهرود است و مهم‌ترين مشكل زندگي‌اش را پس از شهادت همسرش جابه‌جايي از شاهرود مي‌داند و مي‌گويد: «چون رشته‌اي كه مي‌خواستم در آن تحصيل كنم در شاهرود نبود، به‌ناچار به مشهد مهاجرت كردم. هركدام از فرزندانم در يك مقطع تحصيلي بودند. انتخاب مدرسه و توجه به روحيات متفاوت آنها، درحالي‌كه پدر در خانه نبود، خيلي سخت بود. تهية خانه و توجه به اينكه بچه‌ها در چه محيطي بزرگ مي‌شدند دغدغة بزرگي بود. آن‌وقت‌ها بنياد به‌سختي با تحصيل فرزندان شاهد در شهري غير از شهر خودشان موافقت مي‌كرد. مقرارت بنياد براي ما دست‌وپاگير بود.»
پرينوش صنيعي، نويسندة كتاب سهم من كه در بخشي از آن به شرايط جامعه در زمان جنگ پرداخته، در مورد وضعيت همسران شهدا مي‌گويد: «جامعه‌اي سالم است كه بتواند افرادش را شاد نگه دارد و شور و نشاط زندگي را در آنان ايجاد كند. اين نكته در جامعة ما در نظر گرفته نشد و در مورد همسران شهدا عكس آن عمل شد. اين زنان در جواني تجربة تلخي را گذرانده‌اند. كمك‌هايي هم كه به آنها مي‌شد متأسفانه چون در اكثر موارد با احساس ترحم توأم بود، براي اين زنان و فرزندانشان بسيار آزاردهنده بود. البته فكر مي‌كنم زناني كه زمينة مذهبي قوي داشته باشند آرام‌تر هستند و راحت‌تر شرايط را مي‌پذيرند. البته چه آنان كه عقايد مذهبي قوي دارند و چه آنان كه از اعتقادات محكمي برخوردار نيستند، هر دو هزينه‌هايي پرداخته‌اند. ارتباط اينها با جامعه سخت است. در حالي با مسائل و مشكلات روزمره مي‌جنگند كه دائماً زير نگاه ديگران‌اند.»

جنبش‌هاي مقاومت اسلامي
به‌تازگي مبحث جديدي در موضوعات فمينيستي با عنوان وضعيت زنان در جنبش‌هاي مقاومت اسلامي مطرح شده است. به‌تدريج، در كشورهاي اسلامي كه در آنها جنبش‌هاي مقاومت به‌پا خاسته‌اند، قفل سكوت در برابر اين بحث شكسته مي‌شود. وضعيت زنان در جنبش مقاومت اسلامي فلسطين (حماس) نمونه‌اي از تقديس غلوآميز مسئوليت‌هاي سنتي زنان است.
دكتر صادقي در اين مورد مي‌گويد: «زناني كه در خانواده‌هاي جنبش مقاومت زندگي مي‌كنند، از يكسو، اسرائيل را دشمن مي‌دانند و، از سوي ديگر، در خانواده‌هايي زندگي مي‌كنند كه اصطلاحاً به آنها خانواده‌هاي پدرسالار جوامع سنتي مي‌گويند. در اين خانواده‌ها مرد حرف اول را مي‌زند و بحث چندهمسري در آنها نسبت به ديگر كشورهاي اسلامي بيشتر مطرح است. اين زنان در شرايطي دوگانه قرار مي‌گيرند. در يك طرف، جبهة مبارزه با اسرائيل كه در آن با مرد شريك‌اند و در طرف ديگر، جبهة مبارزه با سنت‌هاي پدرسالارانه در خانواده.»

وي مي‌افزايد: «تا مدت‌ها جنبش مقاومت فلسطين به‌دليل مبارزه با اسرائيل نمي‌توانست نقدهايي از جمله نقد فمينيستي به خانوادة پدرسالار را تحمل كند و اين را نوعي خيانت تلقي مي‌كرد. زيرا در شرايط مبارزه با دشمن به يكپارچگي دروني احتياج داشت. اين امر زنان فلسطيني را در شرايط بدي قرار مي‌داد و آنها را ناچار به سكوت مي‌كرد. در نقدهايي كه به ساختار پدرسالارانة خانوادة سنتي مي‌پردازد، اصل مبارزه با اسرائيل به‌عنوان يك مسئلة عقيدتي و ملي پذيرفته شده است.»
بايد ديد چرا اين شرايط منجر به تشديد باورهاي پدرسالارانه و تقويت نهادهايي مي‌شود كه زنان را در معرض انقياد قرار مي‌دهند. دكتر صادقي در اين مورد مي‌گويد: «در زمان جنگ ايران و عراق، شعارهايي با اين مضمون كه وقتي شهدا خود را قرباني مي‌كنند زن بايد پوشش خود را حفظ كند و اگر زنان حجاب را رعايت نكنند خيانت كرده‌اند، به‌كرات بر در و ديوار شهر به چشم مي‌خورد. در واقع، در ذهن افراد اين‌طور جا مي‌افتد كه چون در شرايط جنگ هستيم، وظيفة زن‌ها حفظ عفت و پرهيز از آرايش است.»
دكتر صادقي به دوران اوايل انقلاب اسلامي اشاره مي‌كند كه بسياري از زنان عضو احزاب سياسي مخالف رژيم شاه، با وجودي كه هنوز بحث حجاب مطرح نبود، به نشانة همبستگي با مبارزان، حجاب بر سر كردند. باز بايد پرسيد مگر شرايط جنگي چگونه است كه زن‌ها در آن حامل بارقداست مي‌شوند؟
صادقي با تأكيد بر اينكه اين يك باور بديهي نيست كه مجبور به پذيرش آن باشيم، مي‌گويد: «اين باور به ما تحميل مي‌شود زيرا استثناهايي هم وجود دارد. هر جنبش مقاومتي لزوماً سركوبگر زنان نيست. نمونة بارز آن جنبش مقاومت الجزاير يا جنبش خلق فلسطين است.

جنبش مقاومت الجزاير جنبشي برخاسته از يك كشور اسلامي در برابر استعمار فرانسه بود كه در خلال آن، نه‌تنها ارزش‌هاي پدرسالارانة سنتي تقويت نشد، بلكه برعكس بسياري از چارچوب‌هاي سنتي باورها شكسته شد و براي زنان راهگشا بود.»

چرا
صادقي در سه قسمت پاسخ چراها را مي‌دهد و مي‌گويد: «اول اينكه هر جنبشي، از جمله جنبش‌هاي مقاومت عقيدتي در جهان اسلام، در شرايط جنگ يا مقاومت، ساختارهاي درون خود را تقويت مي‌كند. يعني جنگ شرايط مناسبي براي غلبه بر بحران‌هاي داخلي و ضعف‌هاست و اگر پيروزي حاصل شود، جنبش بسيار قوي‌تر از قبل خواهد شد. بنابراين، اصلا ً تصادفي نيست كه از جنگ به‌عنوان جهاد مقدس استقبال شود و دائماً به جنگ همچون مرجعي مقدس رجوع شود. طبيعي است كه در اين شرايط، ساختار سنتي پدرسالارانه در خانواده تقويت شود. به همين دليل هم زن‌ها حامل بار قداست مي‌شوند. چون يكي از بحران‌هاي اصلي اوايل انقلاب بحث زنان بود، جنگ شرايطي را به‌وجود آورد كه بتوان سكوت را به زنان تحميل كرد.»

*
ننه خُزيمه دخترش را صدا مي‌زند و در تنور را باز مي‌كند و دست دختر را مي‌گيرد. قبل از اينكه او را به داخل تنور نانوايي بفرستد، محكم بغلش مي‌كند، پيشاني‌اش را مي‌بوسد و اشك روي گونه‌اش را پاك مي‌كند. با دو دست شانه‌هاي دختر را نگه مي‌دارد و مستقيم توي چشمانش نگاه مي‌كند و مي‌گويد: قوي باش. دختر را مي‌فرستد توي تنور و در آن را محكم مي‌بندد. هنوز چارقدش را صاف نكرده كه پنج سرباز عراقي در خانه را مي‌شكنند و مي‌آيند تو. از ننه آب و غذا مي‌خواهند. ننه نفس‌زنان هرچه دارد بر سيني مي‌گذارد و مي‌آورد. سربازان به عربي مي‌گويند: نان، نان بده. ننه مي‌گويد: نان ندارم. سرباز مي‌گويد: نان بپز. ننه سراسيمه مي‌شود... تئاتر تلويزيوني با هجوم سربازان عراقي به سوي تنور پايان مي‌گيرد.

*
دكتر صادقي وجود تشابه ذهني را به‌عنوان دومين پاسخ مطرح مي‌كند و مي‌گويد: «چه در افراد مذهبي و چه غيرمذهبي، عموماً تشابهي ميان تجاوز به وطن و تجاوز به ناموس وجود دارد و درست به همين دليل هم در زمان جنگ تمركز بر زنان بيشتر مي‌شود. من فكر مي‌كنم هيچ گروهي به اندازة زنان در جنگ و مقاومت در مركز توجه قرار ندارند.»
در اين مورد مي‌توان به گفته‌هاي مسعود ده‌نمكي، كارگردان فيلم فقر و فحشا، در روزنامة شرق اشاره كرد كه خطاب به نويسندة مطلبي نوشته است: «اگر سن شما اقتضا كند و يادتان بيايد، اين بسيجي و بسيجي‌هايي مثل او سال‌ها پيش براي اينكه نواميس ملت به تاراج نرود و حادثة سوسنگرد و بستان و دختران خوزستاني تكرار نشود، به روي مين مي‌رفتند و سينه سپر مي‌كردند. غافل از اينكه پشت جبهه نسلي پرورش يافته كه براي فحشا خود با پاي خود به قربانگاه دبي و امارات و... مي‌روند.»
دكتر صادقي براي نمونه به يكي از كليپ‌هاي تلويزيوني مربوط به جنگ عراق اشاره مي‌كند كه با نشان دادن مجسمة آزادي، كه نماد آفروديت الهة جفت‌جوي يوناني، يعني نماد شهوت و در عين حال آزادي است، ما را به اين باور مي‌رساند كه آزادي نماد شهوت در غرب است. تلقين اين باور به مردم اين معني را مي‌دهد كه بحث، بحث عقيدتي نيست و بلكه بحث ناموسي است و چه راحت اين دو معني در ذهن ما جابه‌جا مي‌شوند.

جنگ نه‌فقط يك فرايند رواني است بلكه يك فرايند اجتماعي نيز هست. به اين معني كه نه‌فقط در روان افراد صورت مي‌گيرد، بلكه كل اجتماع هم اين فرايند را تجربه مي‌كند.
دكتر صادقي مي‌افزايد: «جنسيت در جهان اجتماعي ما نقش بسيار مهمي بازي مي‌كند. حتي در پس باورهاي به ظاهر عقيدتي و ايدئولوژيك ما، باورها و تعصبات جنسي خيلي قوي نهفته است، طوري كه بسياري از عملكردهاي ايدئولوژيك و عقيدتي ما در اين جهت تعبير مي‌شود. مثلا ً يك اقدام شهادت‌طلبانه در نهايت به دفاع از ناموس منتهي مي‌شود يا گاه در پس همين باور ايدئولوژيك مقدس، بحث قدرت نهفته است. به عبارتي، بعضي از گفتمان‌هاي ظاهري چيزهاي ديگري را در ذهن مردم تداعي مي‌كند.»

وي توضيح مي‌دهد: «ما در فرايند جنگ روية جبراني را در پيش گرفتيم. يعني تو در مقابل دشمن مي‌جنگي، دشمني كه در برابرش مجبور به قرباني دادن هستي. اين فرايند بايد در جاي ديگري جبران شود. به عبارت ديگر، نوعي فرافكني در پيش مي‌گيري. يعني يك نفر تو را سركوب مي‌كند و آزار مي‌دهد و تو هم اين شرايط را به فرد ديگري و عمدتاً به خانواده يا درون خود منتقل مي‌كني.»

تغيير گفتمان
نمي‌توان وضعيت زنان به هنگام جنگ را بررسي كرد و نقبي به بحث تغيير گفتمان جامعه، كه همان معرفي الگوهاي متفاوت با توجه به شرايط زماني و اقتصادي موجود است، نزد. دكتر صادقي در تبيين جايگاه همسران شهدا مي‌گويد: «در الگوهاي ارائه‌شده، يك جابه‌جايي گفتمان معنادار به چشم مي‌خورد. به اين صورت كه در زمان انقلاب، الگويي كه از زن مسلمان ترويج مي‌شد الگوي حضرت زينب (س) بود. زني كه با رشادت در جنگ نطق مي‌كند، خطابه مي‌گويد، مبارز و ظلم‌ستيز است و در اين راه حتي حاضر به ترك وظايف شوهرداري‌اش نيز مي‌شود. از آغاز تا پايان جنگ، گفتمان زينب‌وار يا زينب‌گونه مطرح بود و با پذيرش قطعنامه و پايان جنگ و ورود به دوران سازندگي، الگوي مادر و همسري نمونه كه حفظ عفت و صيانت از ارزش‌ها را در رأس امور قرار مي‌دهد و به ايفاي وظايف در درون خانه پايبند است معرفي ‌شد.»

فهيمه، 27 ساله با 4 فرزند، زن شهيد است. از بي‌پناهي‌اش مي‌گويد: «براي خريد، هر پنجشنبه به تعاوني بنياد مي‌رفتم. آنجا با احمد، جوان 25 ساله‌اي آشنا شدم. با شرط اينكه به خانة من نيايد و در خانة من زندگي نكند و با هم بيرون نرويم، با او ازدواج كردم. هشت سال با او زندگي كردم تا اينكه خانوادة احمد كه از ازدواج ما خبر نداشتند او را مجبور كردند كه دخترخاله‌اش را نامزد كند. مدتي كه از نامزدي آنها گذشت، خانواده او را مجبور به ازدواج كردند و احمد مدت‌ها از ازدواج با دخترخاله طفره مي‌رفت. تا اينكه بالاخره موضوع ازدواجش با من، يعني زن شهيدي كه 4 فرزند داشت را با خانواده‌اش مطرح كرد و آنها هم او را وادار به طلاق من كردند. بعد من ماندم و تنهايي. نه مي‌توانستم به كسي شكايت كنم و نه خودم از نظر روحي حالم مناسب بود. يك تجربة تلخ ديگر. ازدواج اولم بعد از 9 سال و دومي، كه به علت شرايط خاصم مجبور به آن شدم و باز هم به همان علت بيوه شدم، پس از 8 سال عهد و پيمان و اشتراك به جدايي منجر شد.»

زنان شهيد، خواسته يا ناخواسته، در اجتماع تنها ماندند. هم كساني كه آنها را داراي ارزش و حامل بار تقدس معرفي مي‌كردند به آنها بي‌توجهي كردند و هم گروهي كه مخالف اين طرز تفكر بودند. زنان شهيد فاقد همبستگي اجتماعي و تريبوني براي بيان خواسته‌هايشان بوده‌اند. به‌طوري‌كه پس از گذشت سال‌ها از جنگ، هنوز در اين مورد تحقيقات و پژوهش‌هاي عميق جامعه‌شناختي، عاطفي و روان‌شناختي صورت نگرفته است. شايد بار اين بي‌توجهي هم بر دوش نهادها و ارگان‌هاي مربوط و هم بر دوش سياستگذاران و هم روشنفكران و عقلاي كشور باشد.■


پي‌نوشت‌ها
1) سيدمهدي فهيمي، فرهنگ جبهه، تهران: دفتر پژوهش و گسترش فرهنگ جبهه، 1373، ج 10، ص 167.
2) همان، ج 10، ص 62 و 147.
3) همان، ج 2، ص 75.

تکميل:
براساس آخرين آمار بنياد شهيد و امور ايثارگران، جمعيت همسران شهدا به 56 هزار و 157 نفر مي‌رسد و ميانگين سني آنان در سال 83، 45 سال است. از اين تعداد، 516 نفر كمتر از 30 سال سن دارند، 4 هزار و 828 نفر بين 31 تا 35 سال سن دارند، 13 هزار و 55 نفر در ردة سني 36 تا 40 سال و 14 هزار و 57 نفر در ردة سني 41 تا 45 سال قرار دارند. تعداد زنان شهدا در سنين 46 تا 50 سال 9 هزار و 50 نفر است و 14 هزار و 651 نفر از زنان شهدا در ردة سني بالاتر از 50 سال قرار دارند.
تعداد فرزندان به‌يادگارمانده از شهداي جنگ 8 ساله، 144 هزار و 525 نفر است. از ميان همسران شهدا، 16 درصد در همان آغاز زندگي مشترك همسر خود را از دست داده‌اند، 9 هزار و 233 نفر بدون فرزند ثبت شده‌اند و از اين تعداد، 4868 نفر ازدواج مجدد كرده‌اند و 4365 نفر همچنان مجرد مانده‌اند. همچنين، 13 هزار و 93 نفر از همسران شهدا تك‌فرزند و 10 هزار و 843 نفر داراي دو فرزند هستند. 41 درصد از همسران شهدا صاحب 3 تا 6 فرزند هستند كه 7 هزار و 220 نفر داراي 3 فرزند، 5 هزار و 141 نفر داراي چهار فرزند، 3 هزار و 829 نفر صاحب پنج فرزند و 6 هزار و 798 نفر از آنان داراي شش فرزند و بيشتر هستند.
ميانگين سن فرزندان دختر و پسر شهدا 26 سال است. زنان شهدا از 144 هزار و 525 فرزند به‌يادگارمانده از شهدا، 42 هزار و 808 پسر و 37 هزار و 119 دختر مجرد و 32 هزار و 571 پسر و 32 هزار و 27 دختر متأهل را سرپرستي مي‌كنند.